|
|
|
|
|
چقدر خوب است که آدم گاهی با کسی حرف بزند.با کسی دوستانه و بی دغدغه حرف بزند.با کسی ساعتها حرف بزند.با کسی مدتها چشم در چشم باشد و از گفتگو لذت ببرد.چقدر خوب است گاهی کسی باشد که روبروی هم بنشینیم و با هم بخندیم.دیشب بعد از مدتها یک دیالوگ لذت بخش داشتم.چقدر خوب است که با آدمی روی ابر خوبی و مهربانی حرف بزنی.چقدر خوب است که با قطار دوستی این لحظه به سمت کسی بروی و او با قطار دوستی لحظه بعد به سمت تو برگردد.چقدر لحظه هایی خوب و آرامی خواهد بود اگر این قطار سبک بار ساعتهایی در رفت وآمد باشد.چقدر خوب است گاهی مقابل کسی بدون خاطره و خواست و ترس حرفهای دل انگیز بزنی وبشنوی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
|
||
|
|
|
|
|
تصمیم دارم خیالات بزرگ را با واقعیت محک بزنم.نوشتن این هم تلاشی در این راه بود.فکر کردم ایده خوبی است برای ارائه یک سفرنامه.باید بیشتر وقت می گذاشتم ولی همین الان هم حدود قابلیتهایش معلوم است. چند لحظه، چند جمله تور چادگان- بچه های شرکت ساعت 8:57 سه شنبه شب عسکری:بازم دور و بر مهمانسرا شلوغه.خدا رو شکر این بار به موقع رسیدم.داخل مهمانسرا هم کلی آدم جدید و قدیمی هست. دارابی:هوا خیلی گرمه.وسائل رو توی اتوبوس می گذارند ولی انگار تمومی نداره. مروج:تقریبا بر اساس برنامه پیش می ریم.فقط یکی دو نفر هنوز نیومدند. ساعت 9:20 سه شنبه شب شهره اکبری:دیر رسیدم.همه سوار شده اند.آروم معذرت خواهی می کنم و می رم آخرهای اتوبوس می نشینم. یحیی پور:بالاخره آخرین نفر هم اومد.بیست دقیقه ای با تاخیر راه می افتیم. عبداللهی:برای سلامتی امام زمان صلوات. عبداللهی:برای سلامتی آقای راننده صلوات. عبداللهی:برای سلامتی خودتون صلوات. ساعت 5:40 صبح چهارشنبه صبح سراج:اینجا یه مسجد داره.نماز داره قضا میشه. کمالی:خانمها آقایون! دستشویی و نماز. احمدیان:چه درختهای قشنگی.کنار این نهر آب خیلی قشنگه آرش بیا عکس بگیر. ایرانفر:درخت سپیدار هستند.توی اصفهان از این درختها زیاد هست. چیره:حر سنگ پرت نکن.چقدر آب سرده. سراج:وایسا ببینم می تونم بزنم توی سر کمالی! ساعت 8:30 چهار شنبه صبح مهری اکبری:دیگه داره وقت نهار میشه،کی صبحانه می خوریم؟ کمالی:پرسیدم،میگن باید این جاده سمت چپ رو بریم.حدود 10 دقیقه تا چشمه دیمه راه است. رضایی:این چهارمین نفریه که میگه 10 دقیقه دیگه مونده.حاجی این یکی چوپان هم میگه 10 دقیقه مونده.این جاده خاکی رو باید بریم تا برسیم به جاده اسفالت و بعدش هم میریم تا میرسیم به یه دو راهی. اونجا هم سمت چپ و از اونجا هم یه.... سراج:همه اینها رو باید در 10 دقیقه بریم؟حتما بعدش هم یه شش راهی می رسیم. ساعت 10:30 چهارشنبه صبح عباسی:بالاخره مثل اینکه رسیدیم به چشمه دیمه.این موقعی که رسیدیم، نهار رو می تونیم اینجا بخوریم. بهمنی:جهانگیری هم قراره با ماشین خودشون بیاد اینجا. حسام:زیر اون درختها ،اون ور نهر آب جای خوبیه.صبحانه چی هست؟ مروج:چای و عسل و خامه و خیار و گوجه و پنیر هست.اگه کسی خواست نسکافه هم داریم. جهانگیری:یک ساعتی فرصت داریم اینجا باشیم و بگردیم. تقی زاده:چه جالب.این رودخونه از چندین چشمه که از همین کوه در می آیند درست میشه. زاده امیدی:اره.اگه دقت کنی از کف رودخونه هم آب میاد بیرون.ولی اون بالا چهار تا سرچشمه اصلی داره.چقدر شلوغه اینجا. ساعت 12:20 چهارشنبه ظهر یحیی پور:بچه ها یه مدت اینجا هستیم بعدش میریم واسه نهار.تونل کوهرنگ عسل و کشک خوبی هم داره. رکنی:بریم نزدیک تر، ببینیم از نزدیک چه جوریه. ایرانفر:این همون تونلیه که آب کارون رو میاره واسه زاینده رود.آب از تونل رد میشه واز اون بالا میریزه پایین. احمدیان:چقدر از این بچه های گدا هست.فقط هم میگن پول بده.انگار که همه یک جور آموزش دیده اند. مروج:بریم بالای کوه کنار تونل. ابراهیمی:کاش می شد از اون بالا خودتو روی آب بندازی و سُر بخوری تا پایین. دژبان:ترنم دستت رو بده من، نخوری زمین. ساعت 1:30 چهارشنبه ظهر دارابی:وای داشتم از گرسنگی میمردم.بالاخره رسیدیم به نهار. عبداللهی:اسم رستورانش چیه؟رستوران زردکوه؟محمد بلند شو عکس بگیر. عسکری:اگه می دونستیم اینقدر نزدیکه پیاده می اومدیم. چیره:خدا رو شکر که مرغ نیست.خسته شدیم از بس سر کار مرغ خوردیم. سراج:نماز رو هم همین جا بخونیم. یکی از اتاقهای طبقه دوم رو برای نماز باز کردند. ساعت 4:40 چهارشنبه عصر تقی پور:برای چی اینجا ایستادیم؟ بهمنی:جهانگیری رفته داخل دهکده چادگان برای تحویل گرفتن ویلا و هماهنگی. عبداللهی:چقدر شلوغه.تعطیلاته وهمه اومدند اینجا. ساعت 5:10 چهارشنبه عصر یحیی پور:آقایون برن طبقه بالا وخانمها طبقه پایین. احمدیان:ببخشید!خانمها میگن میشه اگه شما از حمام بالا استفاده نمی کنید ما استفاده کنیم؟ آقایون همه با هم:نه! ایرانفر:صف خانمها برای حمام خیلی طولانیه میشه اول خانمها برن حمام؟ آقایون همه با هم:نه! چیره:خانمها میخوان شام درست کنن.بذارید اول اونها برن حمام وگرنه شام بی شام! آقایون همه با هم:نه! ساعت 7:50 عصر چهارشنبه سراج:بریم یه دوری بزنیم.زمین والیبال هم دیدم همین نزدیکی.بریم یه دور بازی کنیم تا وقت شام بشه. عسکری:بریم.هر کی دوست داره بیاد بریم.بدمینتونها رو هم میارم. ایرانفر:نگران شام نباشید،سرد نمیشه،ماست خیار و املت شام داریم. عسکری:آقای جبار،درست بازی کن،چند بار بگم ضربه اول رو نزن!خودت تنهایی پانزده امتیاز دادی. ساعت 10:45 شب چهارشنبه احمدیان:ماست خیار زیاد داریم ولی نون کم داریم.یه جوری تقسیم کنید که به همه برسه. ساعت 7:10 پنج شنبه صبح رضایی:بلند شو!بلند شو عسکری!آرش بلند شو آفتاب زده.توی کیسه خواب یخ نزدید؟ عسکری:نه!هوا زیاد هم سرد نبود. سراج:خانمها صبح زود بلند شدند رفتند بیرون،ورزش کردند و دنبال نون گشتند. ساعت 8:50 پنج شنبه صبح رکنی:مثل اینکه جهانگیری نون ها رو آورده.آقایون رو صدا بزنید بیان بالا صبحانه بخوریم. حسام:امروز چی داریم؟کمی از املت های دیشب مونده.عسل وپنیر وخامه هم هست. ساعت 9:30 پنج شنبه صبح چناری:بریم به سمت دوچرخه سواری. ایرانفر:یه سری از بچه ها رفتند برای دوچرخه سواری.موافقید بریم به سمت دریاچه وقایق سواری. ساعت 12:10 پنج شنبه ظهر عسکری:کجا رفتید شما؟من یک ساعته رسیدم کنار دریاچه،منتظر شدم نیومدید منم اومدم اینجا کنار رستوران.باز گم شدید؟ کمالی:مسیر رو عوض کردیم رفتیم بستنی خوردیم و اطراف دور زدیم. شهره اکبری:دیگه واسه قایق سواری دیر شده.چیزی به نهار نمونده.نیم ساعت دیگه نهار سرو میشه. یحیی پور:اگه کسی دوست داره بیاد وایسه، عکس بگیریم. ساعت 12:50 پنج شنبه ظهر چیره:خب!دوباره برگشتیم شرکت.امروز نهار شرکتی داریم.جوجه کباب. عبداللهی:نه بابا حیفس!تازه زیاد هم بد نیست،خوبه. مروج:اضافه آب معدنی ها رو ببریم برای وسط راه.پول دادیم واسشون. ساعت 1:55 پنج شنبه ظهر چیره:هوا گرمه واسه قایق سواری ما میریم ویلا. بهمنی:بیایید بریم قایق سواری.حیفه تا اینجا اومدیم نریم قایق سواری. دارابی:از راه ماشین رو بریم.این راه میانبر سرپایینی خطرناکی داره. عسکری:بریم ولی باید سه برابر این راه اضافه بریم. ساعت 2:20 پنج شنبه ظهر عباسی:بذارید همه بیان ،با هم شروع کنیم و تموم کنیم. شهره اکبری:قایقهای موتوری نداره.فقط قایقهای پدالی دو نفره وچهار نفره داره.هر چهار نفر یک قایق سوار بشن. رضایی:اون قایق هنوز خشک هستند،به سمت اونها حرکت می کنیم.پدال بزنید. دژبان:عزیزم ترنم!نترس اینها که قایقها رو به هم می کوبند و قایق همدیگه رو پر از آب می کنند خیال ندارند همدیگه رو بکشند،دارن شوخی می کنند. ساعت 4:10 پنج شنبه عصر جهانگیری:بچه ها اتوبوس اومده،وسائل رو توی اتوبوس بگذارید که باید ویلا رو تحویل بدیم. اکبری:خب از این به بعد هیچکس حق نداره کاری بکنه چون من دارم جدا میشم و میرم اصفهان.آروم می شینید تا خود اهواز. یحیی پور:بعضی از بچه ها طرح دادند که ویلا رو تحویل بدیم و تا 8 یا 9 شب اینجا بمونیم وشام هم همینجا بخوریم و بعد راه بیوفتیم.نتیجه رای گیری این شد که طبق برنامه پل زمان خان رو بریم. ساعت 8:10 پنج شنبه عصر کمالی:راننده میگه زود شام بخورید و راه بیوفتیم که صبح خیلی زود به اهواز برسیم. عسکری:ولی قرار بود اتوبوس سه روز در اختیارمون باشه.اگه صبح خیلی زود هم به اهواز برسیم بچه ها برای رفتن خونه مشکل دارند.می تونیم تا 9 یا 10 شب اینجا بمونیم و فردا صبح هم حدود شش صبح برسیم. عباسی:چقدر شلوغه.احتمالا آخر هفته ای همه از اطراف می آیند پل زمان خان برای خرید و تفریح. ابراهیمی:چقدر خوراکی های جالبی داره.کشک،قارا،لواشک،خاک شیر،انواع سبزی خشک شده،انواع چای. ساعت 9:10 پنج شنبه شب تقی پور:سیاوش و باقی آقایون بیایید، شام حاضره،بخورید تا سرد نشده،ساندویچ کالباس داریم. شهره اکبری:هندونه وخربزه هم خیلی زیاد هست. یه صدای ناشناس:فقط یادتون باشه که راننده از تاخیر عصبانیه. یه جوری بخورید که توی راه مجبور نشیم وایسیم. خانم عبداللهی:این هندونه وخربزه ها حیفس بریزیم دور!بذارید بدیم به اینهایی که اینجا نشستند. ساعت 10:20 پنج شنبه شب سراج:راننده خیلی عصبانیه.میگه توی راه حالتون رو می گیریم. ساعت 11:30 پنج شنبه شب یحیی پور:آقای راننده میشه کولر رو روشن کنید اون ته هوا خیلی گرمه. حسام:کولر خرابه.روشن نمیشه. سراج:راننده عصبانیه.گیر داده می خواد برگرده شهرکرد.میگه چرا می گن دروغ گفتم که کولر خرابه. کمالی:آقای راننده بی خیال بابا.حالا یه چیزی گفتن.شما راه خودتو برو. ساعت 11:50 پنج شنبه شب کمالی:کولر رو ری استارت کردند،درست شده دریچه های عقب وجلو رو ببنید. ساعت 4:10 صبح جمعه عباسی:چی شده اتوبوس ایستاده؟پنچر شده؟کجا هستیم؟ عسکری:نه.مشکل اساسی تره.چهل کیلومتر مونده به ایذه. رکنی:کاشکی یه اتوبوس هم به عنوان زاپاس آورده بودیم. زاده امیدی:کاشکی از همون اول با اتوبوس زاپاس اومده بودیم. عسکری:تقصیر خانم عبداللهی بود که همون اول سفر نگفت برای سلامتی اتوبوس صلوات. رکنی:چه با حال!همه در یک ردیف روی سکوی کنار جاده نشسته اند و حرف می زنند،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. کمالی:من با این سواری میرم و یه اتوبوس میگیرم.راننده میگه اتوبوس درست شدنی نیست. سراج:هوا داره روشن میشه دیگه.وسائل رو بیاریم پایین و یه بدمینتون بازی کنیم. ساعت 4:40 صبح جمعه بهمنی:یه خربزه و کمی عسل داریم.اگه کسی می خوره بیاد بخوره. رضایی:تا این اتوبوس بیاد یه فوتبال دو گل کوچیک با توپ پلاستیکی بازی کنیم. ساعت 5:10 صبح جمعه عسکری:این بار دیگه توپ پلاستیکی افتاد توی دره. رضایی:اتوبوس وکمالی هم رسیدند. سراج:هرچه سریع تر وسائل رو بزاریم توی اتوبوس که به گرما نخوریم.اتوبوس کولر نداره و توی گرما می سوزیم. ساعت 6:10 صبح جمعه کمالی:تا مدارک ماشین رو توی ترمینال ایذه آماده می کنیم اگه کسی بخواد می تونه از سرویس بهداشتی استفاده کنه.البته تنها چیزی که نیست بهداشتیه. ساعت 10:40 صبح جمعه کمالی:هر کی دوست داره می تونه سه راه تپه پیاده بشه وهر کی دوست داره چهار شیر. عسکری:بچه بسیار خوش گذشت.من همینجا پیاده میشم.خدا نگه دار همگی. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
|
||
|
|
|
|
|
جمعه كه از سفر برگشتم لينكي برايم آمده بود كه نام خسرو در آن بود ومن حدس زدم ودلم ترسيد.چند دقيقه بعد خبر را از دوستي شنيدم و لينكها را ديدم. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
|
||
|
|
|
|
|
1.امروز عصر به سفری دو روزه می رویم.چادگان.روستایی است توریستی نزدیک شهرکرد.امیدوارم برای "توریستهای شسته رفته شهری" آماده نشده باشد یا لاقل جایی هم برای بکر بودن و گم شدن در طبیعت گذاشته باشند. 2.امروز درست در زمانی که این روزها مطالب اینجا را می نویسم با دوستی در مورد تحلیل چند ویژگی شخصیتی او صحبت کردیم.سوال این بود که این ویژگی ها از کجا می آیند و ریشه های عمیق آنها چیست؟با آدمهای مختلفی در این مورد صحبت می کنم و صحبت از "خود" زیاد پیش می آید.با هر یک می شود در سطح مشخصی حرف زد.فعلا دوست ندارم هیچ کدام را بزرگ یا کوچک بدارم.چیزی که مثل الف و لام ابتدای کلمات عربی دوست دارم از همه این دوستان بپرسم این است که چقدر بلدند خودشان با خودشان این طور حرف بزنند.چقدر بلدند صمیمانه ودر فضایی آرامی خودشان را به خودشان معرفی کنند،تحلیل کنند ونتیجه مشخص بگیرند.نمی پرسم زیرا اغلب آدمها بیشتر دنبال شنونده بی خطر هستند تا اشکال گیر نکته گو. حالا دوست دارم به این دوستم این امتیاز را بدهم که این کار را خوب بلد است.راستش تمام چیزهایی را که در موردش آماده داشتم خودش بلد بود و نشستم چیزهای جدیدتر - نمی دانم آیا درست ونمی دانم آیا عمیق تر؟- در آوردم. 3.بالاخره نقطه شروع را پیدا کردم.راستش می خواستم در مورد "اشرافیت ذهنی" حرف بزنم ولی نمی دانستم از کجا شروع کنم.این اصطلاح از داریوش شایگان است.یکی از مصداقهایش همینجاست.چه طور آدمهایی فرصت یک گفتگوی حقیقتا عمیق و رک و موثر و همه جانبه در مورد "خود" را با خود به خود می دهند-آقا(خانم)جان می خواستم بگی کی جرات داره بشینه با خودش دو کلام حرف حسابی در مورد خودش بزنه- این یکی از جاهایی است که اشرافیت ذهنی معنی می شود.کلمه اشرافیت را می شناسیم در مورد ذهنی اش معنی این می شود که چقدر ما فضای بازی در ذهن خود برای دیدن دنیا داریم.چقدر امکانهای مختلف در ذهن ما فرصت حضور دارند.امکانهایی برای شیوه زندگی خود ودیگران،امکانهایی برای طرز معنی کردن هستی.امکانهایی برای کارهایی که خود ودیگران قادر به انجامشان هستیم.فهمیدن این موضوع به این دلیل سخت است که همین الان ما-خود من-قربانی عدم اشرافیت ذهنی هستم.ذهن ما یک عمر به نشدن،امکان نداشتن،مقدسات وهمه چیزهایی که ذهن را خط می دهند عادت کرده است و با آن شکل گرفته است.هر وقت از پدرم می خواستم یک سفر به تهران برویم یا یک بیوک بخریم تا من رانندگی پشت بیوک را تجربه کنم او می گفت "نمی شود" یا "وقتی پولدار شدیم" خب انصافا اگه تهران رفته بودیم و بعد از تهران یه سفر به همین ترکیه بغلی رفته بودیم الان ذهن من دنبال اروپا رفتن نبود؟(به جای اینکه مثل الان همه اش به تهران رفتن به عنوان راه نجات فکر کنم)یا اگر یک بیوک برایم می خرید وچهار روز پشتش می نشستم الان مثل انوشه چشمم به دنبال به فضا رفتن یا سفر دور دنیا نبود؟(به جای اینکه الان فکر کنم پراید صفر بخرم یا 206 دسته دوم که ایرانگردی کنم) حالا اینها به دَرَک اگه به جای این کتابهای "بهداشت زناشویی در اسلام" یا "قتل در سپیده دم" یا "رکورد جهانی گینس" چهار تا کتاب خوب جلوم ریخته بود الان اوضام خیلی بهتر نبود؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
|
||