تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري

1.دوستی چیست؟دوستی می گفت دوست کسی است که از احوال آدم با خبر باشد و حال آدم را بپرسد.فکر کردم که چقدر این تعریف درست است؟مسلما پاسخ من این نیست.بسیاری هستند که حال مرا می پرسند و در دنیای مدرن بسیار بسیار آدمهایی هستند که از حال من خبر دارند ولی دوست من نیستند.مثل بعضی از کسانی که در همین وبلاگ احوال مرا می خوانند.یا مثل آشنایانی که گاه گاه حالی می پرسند.اما من در دنیایم کسانی را دارم که مدتهاست که حال مرا نپرسیده اند و مدتهاست من از جزییات زندگی آنها خبری ندارم ولی بدون شک می گویم دوست من هستند.مثل مهندس عباسی عزیزم که حالا کاناداست.مثل دوستی که در اصفهان حالا دارم و زیاد اهلش نیستیم در مورد جزییات از هم بپرسیم.یا دوستم در تهران که باز هم عادت پرسیدن از جزییات زندگی را از هم نداریم.مسلما اگر فرصت احوال پرسی دست دهد با شوق می پذیریم ولی اصل این نیست به نظرم.

2.من فکر می کنم دوستی در جهان نو بیشتر از پیش خلوصش را در همدلی صادقانه نشان داده است.امروز اطلاع داشتن از حال همدیگر شکل توهمی که در دوستی-به معنای صمیمیت- می تواند داشته باشد را از دست داده.امروز اطلاع داشتن کاملا در دسترس همه قرار گرفته و همدلی و صداقت است که از همه دور شده.بهترین دوستان من آنهایی هستند که صداقت و همدلی بین ما موج می زند.کسانی که فارغ از فاصله ای فیزیکی که با هم داریم دلمان با هم است و بهترین آروزهای همدیگر را دعا می کنیم.

3.اتفاق جالبی که افتاده است همین است.دوستانی هستند که دیگر مثل گذشته جزییات زندگی شخصی خودم را برای آنها نمی گویم و آنها فکر می کنند من نمی خواهم دوست من باشند.دور می شوند.ولی دقیقا سیاست امروز من همین است.به نظرم دادن کلید اسرار شخصی به عنوان پیوند دهنده دوستی یک کار فرو کاهنده وساده ساز در دوستی است.باعث می شود فراموش کنیم باید به دنبال بهترین کیفیتهای دوستی باشیم.عمیق ترین حس های دورنی.

4.وای چقدر این درباره الی این روزها ذهنم را می خورد مدام نشانه هایش در ذهنم می آیند و با چیزهایی که به آن فکر می کنم مقارنه پیدا می کنند.مقاومت می کنم و چیزی درباره شان نمی نویسم.باید به زایایی اش ادامه دهد.

5.یادم رفت تعریف خودم را از دوستی بدهم:دوستی:یک همدلی صادقانه فارغ از بعد جغرافیایی و پیوستگی سببی(از جمله داشتن اطلاعات از هم،قرار گرفتن در موقعیت یکسان،دنبال کردن منافع مشترک).تلاش دو روح انسانی برای زایش های نو از طریق ارتباط صمیمانه....


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم

جون جونم آی جون جونم
گفت باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جون جونم آی جون جونم
گفتمش دروغ میگی ماه پیشونی تو مستی
گفتش باور کن با تو می مونم تا تو هستی
گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو
گُفتمش آهای ماه پیشانو
گفت جونِ جونوُم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گُفتمش بگو غنچه گُل کو
گفتش لبونُم
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟
گفت میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی

از اون ترانه هایی است که برای هر بیتش می شود لبخند شیرین زد و اشک شوق ریخت.با صدای دوست داشتنی دریا دادور زیبا تر هم میشه.امشب چندین بار گوش کردم و دست افشانی کردم.برای من که مدام می پرسم با عمرمون چه کار کنیم و در حالی که عمر در حال گذره از دلیل خوبی حرف می زنه.با شنیدنش دوست دارم شصتم رو به تمام طمع دوزان و خشمگینان دنیا نشون بدم و بیشتر برای غمگینان دلسوزی کنم.چه دلائل قشنگ و انسانی میشه برای شاد و مثبت بودن پیدا کرد.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.با الی رفتم درباره الی دیدم!خب در مورد خیلی فیلم ها نوشته ام!اما سکوتم در برابر این فیلم سکوت احترام به یک کار متفکرانه و ارزشمند است.هر چه بادا باد می گویم:دلم می خواست کسی می آمد پیشم و چیزهایی عمیقی که در این فیلم دیده بود را می گفت.برایم تک تک سکانسها و نشانه و معنایی که از آن برداشت کرده بود می گفت.دلم می سوزد وقتی می بینم همچین فیلمی را دیده اند وفقط دلشان برای آن دختر سوخته است یا تعلیق فیلم آن را آزرده است.راستش این روزها دلم نازک است و فکر کنم دنبال بهانه ای برای شکسته شدن است.
2.خب کلی حرف نوشتم و پاک کردم.کلی گیر دادم به زمین و زمان و شیوه زندگی ها ولی فکر کنم خلاصه اش این است که تنهایم این روزها.خیلی لازم است آدم کسانی اطراف خودش داشته باشد.مثل خانواده اش یا دوستی.گاهی همدیگر را در آغوش بگیرند و کاری که بسیار دوستش دارم،سرم را روی پای کسی بگذارم و او دستش را روی سرم.
3.به زودی سفر تابستانی ام آغاز خواهد شد و حالم بهتر خواهد شد احتمالا.به زودی بار دیگر درختان و آسمان آبی و کوهها را در آغوش می گیرم و کمی دلم آرام می گیرد.به زودی آزادی آغاز می شود.

+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.دوستی دارم که بسیار دوستش می دارم.چیزی که همه می دانند این است که هر آدمی نقاط ضعفی دارد.مدتهاست که می دانم نباید هر چیزی که در فکر و قلبم هست را به او بگویم.بیایید بدترین حالتش را در نظر بگیریم.او از سر بدجنسی از آن اطلاعات استفاده می کند.خب به این فکر کردم که من او را دوست دارم و از اینکه همه حرفهایم را به او بزنم لذت می برم.یعنی به طور ناخودآگاه همین کار را می کنم.درست است که هر بار به او می گویم :به کسی نگی ها!" و بعد هر چه در دلم دارم را برایش می گویم ولی راستش امید زیادی به راز داری اش ندارم.این حرفها را تا اینجا  کشش دادم تا شاید منطقی برای دفاع از این رفتارم بیابم ولی واقعا دلیلی ندارم همانطور که ابتدای متن خواستم از دلائل دوست داشتنم بنویسم و هیچ چیز مشخصی نداشتم.می توانم بگویم دوست دارم!دوست دارم با او حرف بزنم حتی اگر
اعترافات قبل از اعدامم به دست او باشد!

2.در مطلبی که چند روز پیش ترجمه کردم و همینجا گذاشتم یکی از روشهای حفظ انگیزه تقسیم کردن انرژی و شوق برای تمام طول دوره انجام کار بود.راستش خودم سالها قبلا همیشه قربانی همین اشتباه بودم.در ابتدای کار با شوق فراوان و انرژی تمام وارد موضوعی می شدم ولی هنوز به پایان نرسیده انرژی و شوقم تمام می شد.بعدا یاد گرفتم همه حسی که به یک چیز دارم را همان اول خرج نکنم و در خرج کردن شوق هم اقتصادی برخورد کنم.اینطوری شانس به پایان رسیدن کار فوق العاده بالا می رود.تکنیک خیلی ساده ای است.در هر نشست برای دنبال کردن هدفی کمی قبل از اینکه تمام انرژی و شوق خود را خرج کنید رهایش کنید و منتظر نشست بعدی بمانید.داشتم فکر می کردم آیا آدمهایی که این روزها برای پس گرفتن رای خود تلاش می کنند این اصل را در نظر دارند؟آیا حرکت آنها یک حرکت پایدار است و تا رسیدن به هدف مستدام خواهد بود؟اگر اینطور نباشد یکی از دلائلش می تواند همین باشد که در قدمهای اول خود تندی بیش از حد کرده اند.

پی نوشت:این روزها عکس نمی گذارم چون می دانم سرعت اینترنت در ایران کم شده است.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.دو فرزند تو -که بزرگ خاندانی-به دلیلی(که برای هر دو بسیار مهم است) با هم به دعوا افتاده اند.تو -که بزرگ خاندانی-می گویی از فردا هیچ کس با هیچ کس دعوا نکند،اگر کرد و بچه ای این وسط کشته شد مسئولیتش با خودتان است!و در آخر اضافه می کنی که خودت بچه کوچکترت را بیشتر دوست داری و "البته به او نزدیک تری"!

2.توی کشور استکبار جهان خوار رئیس جمهور کشور را به خاطر دروغ گویی به دادگاه می کشند و او و گروهش را بیچاره می کند و در مملکت امام زمان فردای دروغ گویی و افترا(که شنیده ام از بزرگترین گناهان است) صدایش می زند و می گوید کار بدی کردی.فردایش دوباره تکرار می کند و پس فردایش می گوید "البته به او نزدیک تر است"!

3.از اینکه آنهایی که آن پایین نشسته اند هر دو دقیقه حرفهایم را با شعاری -که از خود جمله ای که گفته ام طولانی تر است- تایید می کنند خسته می شوم و ناگهان با کلافگی می گویم :"گوش کن!"(انگار که با بچه های ابلهم حرف می زنم) و تا آخر سخنرانی ام دیگر هیچ کس آن شعار را تکرار نمی کند!آیا این نشانه خوبی است یا نشانه بد؟آیا همچین طرفدارانی به سود من هستند یا به ضررم؟آیا اصلا به این چیزها فکر می کنم؟وسط حرفهایم گفتم:"البته به او نزدیک ترم" آیا او و دایره کوچکش مرا در برابر دایره بزرگ مخالفانش یاری خواهد کرد؟

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام