
1.

1.یک سوال!چقدر حاضریم به دنبال آنچه واقعا دل خودمان می خواهد برویم؟می توانم تصور کنم کسی در دوره ای انتخابی کند که به نظر دیگران غلط است.سالها بعد هم شاید حرف آن آدمها درست از آب در آید.آن آدم به وضعیت جدیدی وارد می شود.با همه تجربه هایی که پشت سر گذاشته و با وضعیت متفاوت و جدیدی که در آن افتاده است به اوج یک خود شکوفایی برسد.چقدر آدم می شناسم در وضعیت نرمال و آرام زندگی خود، بیهوده ایام می گذرانند.چقدر آدم می شناسم که مخشان و توانایی هاشان آک بند مانده یا در سراشیبی اضمحلال قرار گرفته است.چقدر آزار می بینم از اینکه بعضی ها فکر می کنند می توانند خدای زندگی دیگران و حتی خود باشند.به نظر من آن آدم اگر به رفتن راهی اصرار می کند حتما در آن دوره به رفتن آن راه نیاز داشته است و نمی شود او را مجبور کرد ادای دوره ای دیگر از زندگی خود در بیاورد و یا شبیه دیگران زندگی اش را تنظیم کند.همه باید در هر مرحله قدمی را که در ذهن داریم برداریم تا شاید بتوانیم تمام آنچه هستیم را به نمایش بگذاریم.
2.بیشتر از یک سال است آب اهواز را نمی خوردم و آب معدنی می خرم.مدتی بود فکر می کردم از این بطری های آب معدنی که مدام خالی می شوند و روی هم جمع می شوند نمی شود استفاده بهتری کرد؟بالاخره پنج شنبه طرحم را عملی کردم.هر چهار تای آنها را ردیف کردم و به صورت پله ای سر آنها را بریدم.کله بطری ها را یک اندازه بریدم،درشان را بستم و برعکس روی قسمت پایین آنها گذاشتم،خاک باغچه و بذرهای مختلف خریدم.گلدانهای پله ای و کوچکم را زیر پنجره گذاشتم و روی در اتاقم نوشتم:"مراقب بچه هایت باش!"حالا هر چهار تا بطری آب معدنی که خالی شود یک ردیف به آن پله ها اضافه می شود.هر روز منتظرم تا شاید اولین سبزی را
.jpg)
تمام طول هفته را فکر کردم مجبورم 88/8/8 را دانشگاه اراک باشم و نمی شود که روز خاصی از آن بسازم.بسیاری مقدمات تلخ و شیرین جور شد تا اتفاق بدی بیافتد و نتوانم اراک بروم.جمعه را خانه بودن و ترکیب پیچیده ای از شادی و دلتنگی،لذت و رنج،هیجان و سکون را گذراندم.روز واقعا ویژه ای شد!

1.گاهی به این فکر می کنم:این همه چیز داریم و این همه اِشکال ممکن است اطراف ما پیش بیاید.ولی اغلب همه چیز درست است.یخچال درست کار می کند،ماشین مان راه می رود و همه چراغها روشن می شوند -و در حیطه ای دیگر عزیزان ما اطرافمان به زندگی شان ادامه می دهند-گاهی هم هست که یکی از آنها و گاهی چند تای آنها با هم از کار می افتدند.با ماشینت تصادف می کنی یا خراب می شود،یخچال درست کار نمی کند.زیاد چیز عجیبی نیست،پیش میاد دیگه!چند روز گذشته اینطوری بودم...
2.یکی از همکاران یواشکی توی گوشم می گفت:"وام ازدواج چقدر گرفتی؟"اول فکر کردم شوخی می کند. ولی از نگاهش فهمیدم چقدر جدی است.برایم بامزه است که بعضی ها این اخبار دیگران را به چه فرمی دنبال می کنند و در آن کنکاش می کنند. مشکل اینجاست که این اصرار به کنکاش کردن، آدم رو بعضی موقع ها بدجور گمراه می کند. یک جورایی چشم آدم را کور می کنه. وگرنه فکر کنم همه کسانی که مرا می شناسند در همه وجنات من حس می کنند حالا حالاها از این برنامه ها ندارم. برایم حتی از یک شوخی هم دورتر است ازدواج کردن.
3.این نوشته بخشی از چیزی است که چند روز پیش نوشتم تا کمی افکارم را جمع کنم و حالا که حس می کنم کاملا تمرکزم را یافته ام ابتدای آن می گذارم:راستش همیشه شعار داده ام که انسانها باید آزاد باشند و بمانند، نباید تسلیم وسوسه جاودانه کردن خوشبختی ها و کامیابی ها شد. ولی وقتی در موقعیتش قرار بگیری خیلی سخت است بر آن غلبه کنی.سریع این وسوسه به سراغت می آید که این موقعیت خود را برای خودم همیشگی کنم. مدتها بود فکر می کردم آدمی هستم که از تنهایی لذت می برم و وضعیت مرکزی من تنها ماندن است و آدمهایی که به دنیایم وارد می شوند مهمانهای با فاصله این دنیا هستند. ولی وقتی کسی وارد دنیایت می شود که به هر دلیلی شیفته اش می شوی و در کنار او احساس خوشبختی می کنی دیگر بیشتر از آنها قاطی کرده ای که مانیفست زندگی ات یادت بماند. تصویر روشنی نداری، فقط دلت می خواد از او بخواهی برای همیشه کنارت بماند بدون اینکه به محتوای و ابعاد این جمله دقت کنی. بهتر است خودم را جمع کنم و بیاد بیاورم که باید به همه چیز دقیق فکر کرد...

1.دیشب یکی از دوستانم می گفت دوست ندارد جفتی پیدا کند زیرا همه به فکر خود هستند و نیازهای خود را دنبال می کنند،همیشه حس می کنم خود من در آن رابطه اهمیتی ندارم.برای تسلی هم که شده سعی کردم جوابی برای او پیدا کنم.به او گفتم سعی کن آدمهایی از یک دایره و دنیای دیگر را برای خود پیدا کنی.مثلا اگر فرض کنیم تو نقاشی را دوست داری کسی را پیدا کن که خوب نقاشی می کند یا به اندازه تو نقاشی را دوست دارد.آن وقت می دانی چرا او را دوست داری یا با او هستی.این می تواند شروع خوبی باشد. در قدمهای بعدی باید سعی کنی سلیقه خود را شناسایی کنی و دقیق تر کنی.لازم نیست با اولین کسی که آشنا شدی فکر کنی جفت تو است(که بعد با دیدن تفاوتهایش احساس نا امیدی کنی)باید به همه احترام گذاشت اما برای پیدا کردن جفت خود بسیاری را تجربه کرد و از بسیاری گذشت.
2.آشنایی دارم که انسان بسیار باحال و دوست داشتنی است.دختر جوانی است که سعی می کند با جملات متفاوت حرف بزند.گاهی شبیه یک لوطی حرف می زند،گاه شبیه یک راننده کامیون جواب می دهد.اغلب وقتی جوابهایش را می شنوم تبسم روی لبم می نشیند. یادم می آید یک بار با هم سوار ماشین شرکت بودیم با لحنی بی خیال به راننده گفت"آقای فلانی یه چیز باحال نداری بذاری،عباس قادری چیزی!" یا گاهی می بینم در جلسه ای است منظورش را با پیچیده ترین و ساختارمند ترین جمله ممکن می گوید. همیشه خلاقیت او را ستوده ام و نگاه خاصی به او داشته ام.
3.امروز داشتم به اهمیت فعال نگه داشتن ذهن فکر می کردم.منظورم فکر کردن به پرداخت قبض و گرفتن وام و رقابت با همکار نیست.فکر کردم چقدر آدم می شناسم که مدتهاست ننشسته اند درست حسابی ذهن خود را گرم کنند.همه فراری اند.سریع می گویند از این چیزهای سخت نمی خوانم.مسئله ریاضی حل کردن از ما گذشته!چقدر از ما اهل چالشیم؟