متهمم به تلخ نويسي!
امسال هم گذشت!حتما مي شد كه بهتر گذراندش.مي شد آرام تر باشد.مي شد كمتر خود را به در و ديوار هستي كوبيد.مي شد كمتر بي قراري كرد.مي شد كمتر براي روياهاي بزرگ يكنواختي هاي جاري را به هم ريخت.مي شد به برنامه هايي كه به روياهايمان نزديكمان مي كرد وفادار تر بود.مي شد آروزهاي بزرگتري وبيشتري را به ذهن آورد وبرايشان عمل كرد.مي شد قصه هاي بهتري نوشت روي كاغذ سفيد و روي كاغذ عمر. مي شد حكايت شيرين تري بود براي كساني كه زندگي مان را شيرين مي كنند يا قرار بوده است شيرين كنند.(چون مي شود تا صبح از مي شد ها گفت اجالتا قيچي اش مي كنيم!!!)اما به هر حال گذشت! از مي خواهم ها براي سال ديگر هم مي توانم بگويم اما چند روز پيش جلسه نقد مجموعه داستان رفيق خوبم بود ونمي دانم از كجا يادم آمد كه من خوش بودن را فراموش كرده ام.امسال بيشتر از سال گذشته در اين سودا كه چه ها بايد به دست بياروم وچه ها بايد بشوم وچه ها كم دارم وچه ها مي توانم باشم در انتظار آينده ،بسياري لحظه ها گذشتند و خالي از لذت دم شدند.يادم مي آيد چند سال پيش لحظه هايي داشتم كه آنقدر سرشار از لذت دم بودند كه كسي در درونم فرياد مي زد تمام زندگي را در آن لحظه داشته ام و بعد از آن لحظه خوب مرگ هيچ چيزي از من كم نخواهد كرد! مثل آن دفعه اي كه زير باران در دانشگاه راه رفتم يا آن دفعه اي كه همراه بچه هاي دانشگاه ترانه مرا ببوس را خوانديم ومن بر شرمم غلبه كردم وبا صداي بلند خواندم مرا ببوس!ودفعه هاي ديگر.امسال هيچ لحظه اي نبود كه از اوج خوشي در لحظه از خدا بخواهم كه مرا در همان لحظه بميراند تا آن لحظه در من جاودانه شود.امسال مي خواهم بيشتر به دم اهميت بدهم و بعد به آينده(اگر همه كاستي ها و روياهاي بزرگ بگذارند) باز هم بايد فكر كنم وشايد باز هم بنويسم!
شایگان در کتاب زیر آسمانهای جهان می گوید شرق-که از دیدگاه او شرق چند شق دارد ومنظور من شرق هندی ایرانی است-دچار اسطوره زدگی است(با تفسیرها ومعنا یابی هایی که او ارائه می دهد)داشتم فکرم می کردم قشر روشنفکر یا در راه روشنفکری ما که هنوز درگیر رها شدن از سنت زدگی خود نیز می باشد دچار رابطه های پیچیده تری با این مسئله شده است.انسان اهل فکر با ریشه های شرقی امروز، در تعارض بین سنت اسطوره خواه واسطوره پرور خود و فضای جدیدی که در نگاه غربی با آن آشنا می شود ودر آن بوی مرگ خدایان به مشام میرسد دچار پدیده های روانشناسانه ومعناشناسانه مختص خود می شود.این انسان ممکن است نگاه ضد اسطوره پیدا کند یعنی اصرارش بر کشتن اسطوره های ذهنی از اون انسانی سرگشته در اجساد اسطوره ها بسازد.جهان معنایی که تهی بودن آن از بتها دست او را عاری از دست آویزهای هویتی کند.چنین انسانی دچار تنفری عمیق وگاه نا خودآگاه از تمام نشانه هایی است که او را به اسطوره هایش پیوند می دهد ولی توان فاصله گرفتن از آنها را ندارد.مانند زایری می ماند که در فاصله چند متری شیطانش می ایستد وبه او سنگ می زند.ولی کار دیگری نمی کند.این کار باعث می شود هیکل زخمی خدایان زخمی اش متورم شود و تمام وجود شناخت جوی او را بگیرد واین تورم بی حرکت او را متوقف می کند.نگاه چنین انسانی به طرز شناخت و جهانی شناختی غربی-وحتی شرق مثلا ژاپنی-نگاهی حسرتی وباز هم اسطوره ساز است.شاید بتوان گفت روح اسطوره ساز دفع شده این انسان در اسطوره جدیدی به نام جهان بینی غربی تجلی می یابد که توان ورود و جز به جز دیدن آن وجود ندارد.کلیتی که ستودنی است ولی همچنان از بیرون به نظاره و تقدیس آن مشغول می شود و هر تلاش در جهت شناخت این جهان بینی وشناخت نگری هم تلاشی عقیم و از سر پرستش می باشد که به عمق نقد آن راه نمی یابد و نه چیزی به آن می افزاید و نه چیزی از روح اسطوره ساز این انسان کم می کند.
"لعنت خدا به این سه شنبه ها."
ایده هایی که برای زندگی دیگران داریم.حرفهایی که فقط می گوییم.زندگی هایی که در دیگران می جوییم.قصه هایی که نمی خوانیم وقصه هایی که در دیگران می سازیم.قصه اتفاقها.قصه رخدادها.بی قصه گذشتن از افکار واحساسات.ابلهانه دنبال کردن اتفاقهای دیگران وگم کردن اندیشه ها وزیر لایه ها.
صدای محسن چاووشی را دوست دارم.صدای اون بوی تفاوت می دهد واعتراض را اشک می ریزد.گریه را فریاد می زند.زندگی را نگاه می کند.نگاه را زندگی می کند.
"رئیس خوشگلها".کجایی خوشگلی که زندگی را احمقانه فدایت کنم.
زندگی را باید زندگی کرد.زندگی نیست.زندگی هرگز نبوده است.
"منم رئیس عاشقها".من اخراج شدم.مرا به هیچ جا راه نمی دهند.من ایستاده ام.من به جایی نمی روم.
"من که میون عاشقها هستی مو ریختم زیر پا".من هستم.من هستم از هست تو خالی شده.
حالم را بد می کند حرف زدن از هستها.هست من نیست شده.این همه هستند ومن نیستم این میان.زندگی جریان دارد ومن جریان دارم.جریانی جریانی را می کشد.من جانم می دهم شاید.من جان می برم شاید.
وآهنگی در پایان یک ترانه که می شنوم وتمام می شوم.
پي نوشت:اين متن را به صورت تداعي آزاد نوشتم.در يك قليان فكري واحساسي بودم ترانه اي از محسن چاووشي را گوش مي دادم وهر چه به ذهنم آمد نوشتم.هيچ تغيير،حذف يا اضافاتي انجام نشد.
امروز از آن روزهایی است که اگر بلد بودم گریه می کردم.خب مثل روز روشن است که از جمعه شروع شد.از آن همه راه رفتن وفکر کردن.از آن همه بالا وپایین رفتنها.از آن همه قدمهایی که با همقدمانی متنوع برداشتم.احمقانه است.هزار بار احمقانه است.همه چیز هزار بار احمقانه است.وهزار بار دوست دارم گریه کنم.هزار بار احمقانه است.این زندگی ابلهانه احمقانه است.همه وجودم حالت تهوعی است نسبت به این زندگی که چقدر خالی است وبی معنی وپوچ.زندگی ها خالی و بدون عظمت ومعنی بزرگی می گذرند.خیلی ها به طرز ابلهانه ای ،مشغول روزمرگی این یک بار زندگی کردن را مثل آتشی از خاشاک وخارهای کوچک می سوزانند وزندگی شان هیچِ هیچ است.روزمرگی های کوچک.شادی ها وغمهای کوچک.در آخر هیچ نیست.سودی نیست.معدودی هم هستند که خودشان را جر می دهند وفنا می کنند وبزرگی می خرند.نقاش بزرگ.عالم بزرگ.فلسوف بزرگ.مدیر بزرگ.همه اینها در آخر ودر طول راه چه دارند؟حاصل چیست؟احساس غرور ابلهانه ای که برای خودمان کسی هستیم؟احساس ابلهانه اینکه جاودانه خواهیم شد؟توهم اینکه بزرگ شده ایم؟اصلا همچین حس بزرگی خواهد بود؟بزرگترین آدمها هم وقتی تنها در اتاقشان نشسته اند چه حاصلی حس می کنند؟وقتی خودشان را بین شهرت وتوجه ها غرق می کنند پشت این حباب پر شور ودرخشان چیست؟چیست این افسانه هستی خدایا چیست؟پس چرا آگاهی از این قصه ما را نیست؟امروز دوست دارم گنجشکی بودم که روی شاخه درختی بالای سر گور خری زخمی گاه گاهی صدایی در می آوردم ولحظه های آخر زندگی اش را تحمل پذیر تر می کردم.
هوا سرد بود ودست خیسش از سرما می سوخت.فاصله بین دستشویی تا اتاق بیست متری می شد.اتاقی که دور تا دور آن میز چیده بودند و همه پشت به هم ، روبروی رايانه ها مي نشستند.دستانش را مشت کرده بود و هر چه محکم تر می فشرد تا سرما را کمتر حس کند.در هر قدم بیشتر وبیشتر افکارش در مورد راه حل مشکلی که مشغول حل کردنش بود روشن می شد و قدمهایش هم تند تر می شد.به ذهنش رسید که وقتی از اتاق بیرون می آمد آنقدر بدون فکر و به سرعت عمل کرده بود که صندلی چرخ دار یک متری از میز فاصله گرفته بود و تقریبا وسط راه قرار گرفته بود.وقتی به چهار راهی که سمت راستش به اتاق کار او منتهی می شد رسید خلاصه ترین چرخش را انجام داد.به در اتاق رسید و حالا دیگر راه حل کاملا در ذهنش شکل گرفته بود.اتاق چهارچوب گشادی داشت كه دري روي آن سوار نبود.اولین رایانه متعلق به او بود و نزدیک ترین میز به در ورودی میز او بود.با نمایان شدن منظره داخل اتاق اولین چیزی که نظرش به خود کشید معاون واحد بود که روي صندلي او نشسته بود وسرش را به جلو خم کرده بود وبه صفحه نمایش خیره شده بود.
چند روز پیش داشتم فکر می کردم ما چقدر مردم خوش شانسی هستیم.در بهترین وبا تاریخ ترین وبا فرهنگ ترین و قوی ترین کشور دنیا زندگی می کنیم.دین ما بهترین دین جهان است.مذهب ما بهترین مذهب در دینمان است.حکومت ما بهترین وآرمانی ترین حکومت جهان است.مردم ما قهرمان ترین وبا شعور ترین مردمان دنیا هستند.وخیلی چیزهای دیگر که در همه آنها بهترین هستیم.شما هم حتما خوبی های دیگری می شناسید.ما واقعا خوش شانس وخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوب هستیم.
حس عجیبی دارم.شاید حسی شبیه آدمی بلافاصله بعد از یک شکست عشقی.تنها مانده!کسی که باید با شرایطی که دارد کنار بیاید ولی سخت است.سخت است که آدم برنده نبودن را تحمل کند.سخت است که آدم برای رسیدن به چیزی تلاش کند وخود را ناکام ببیند.سخت است که بدانی کسانی هستند که برنده شده اند وتو پشت آن درهای باز مانده ای.درهایی که برای لحظه ای گشوده شده اند و تو برنده آن لحظه نبوده ای.سخت است که در کنکوری در زندگی ات شکست بخوری.می دانم که چیزهای خوبی هم هستند.اما در نهایت من برنده هدف اصلی نبودم.شاید دلیلی برای پشیمانی نباشد ولی سخت است که راحت بپذیرم که سه ماه از زندگی ام رو برای هدفی گذاشته ام واکنون دستم خالی است.فکر می کنم عاقلانه این است که امروز هیچ تصمیمی نگیرم.باید بگذارم که بگذرم وبعد تصمیم بگیرم.مصمم هستم که این قدم را بردارم ولی در مورد شیوه اش باید فکر کرد و راه درست ومنطقی را برگزید.
چهار راه نظر(علل پر اشكال بودن ما)
ميدان نقش جهان۱ ميدان نقش جهان2
پي نوشت:حس مي كنم:
1.دارم خودم را پشت فعاليتهايي كه بايد زياد باشند وچشمگير مخفي مي كنم شايد با اين كارها مي خواهم به خودم شخصيت يا وجود بدهم در هستي.
2.با توهم اينكه دوستان وآدمهاي زيادي اطرافم هستند از بهترين ونزديكترين آدمهاي اطرافم فاصله مي گيرم وگرفتار بازي هاي فرديت مي شوم وبه خاطر تفاوت نگاهها واهداف دوستانم از آنها فاصله مي گيرم .
3.حس مي كنم شخصيت مغرورم داره شكل ميگيره واين باعث ميشه خود واقعيم رو بيشتر مه بگيره ونتونم خوب ببينمش.
4.نگاه تحليلي به آدمها باعث شده كه هيچ آدم خوبي وبزرگ وارزشمندي در ذهن من حضور نداشته باشه ودارم با چنگ ودندون احترام به آدمها رو حفظ مي كنم.
بايد درستشون كنم.