در قطارم و دلم گرفته است.براي چند نفر اين سوال را فرستادم كه "چرا وقتي آدم،تنها،در قطار است اين همه دلش مي گيرد؟" دو سه نفر جوابهايي دادند و يكي زنگ زد كه از دلتنگي نجاتم دهد.يكي از جوابها واقعا حالم را خوش كرد.زيبا بود و پر احساس.يك متن ادبي در قالب پيغام كوتاه.اگر اسلام دست و پاي ما را نبسته بود و آن شخص كنارم بود دوست داشتم يك بوسه لطيف روي پيشاني يا گونه اش بنشانم! از آنجا كه فعلا هم اسلام هست و هم دوري، تمام احساس و شوقي را كه در من ايجاد كرد روي صفحه كليد خالي كردم:
نازكي را قطاري مي برد
پنجره ها، مشتاق نور مي گيرند
قطاري را نازكي مي برد
كوچكي ها جا مي مانند در چشم پر ز شوقش
بوته اي جا ماند در نگاهش
و حالا موشي صحرايي
شايد مي ترسند گم شوند در چشم سياهش
نكند آن قايق سياه ،نشسته در درياي سفيدي غرقشان كند
نازكي را قطاري مي برد
كساني هستند ،ساكت. نشسته اند و سر به زير دارند
اين كسان را چه خبر است از پشت آن لبان باريك
به هم بسته اند در سكوت آن دو ريسمان اناري
هزاران كس را به بند كشيده اند ،نيست راه فراري
نازكي را قطاري مي برد
قطاري را نازكي مي برد
روي هم كه چشم مي گذارد
قطار نمي داند كجا مي رفت،كجا برود،پنجره ها مي خوابند
قطاري را نازكي مي برد
تابش خورشيد است يا چشم او
كه چنين خاك را مي سوزاند در راه
بوته ها شهوت آسمان مي يابند،مي روند بالاتر
درختاني چنين تازه چه زود مي خشكند كه قطار رفتني است
صحراست اينجا هنوز تا قطار از راه برسد دوباره
سايه ها هنوز مشتاقند،تنهايند،كه چرا دير كرده قطار.
پي نوشت:شما كه انتظار نداريد در قطار به اينترنت دسترسي داشته باشيم؟من هم ندارم!پس اين مطلب را نوشتم تا در اولين فرصت روي وبلاگ قرارش دهم وحالا فرصت هست.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
جمله ای که این روزها در ذهنم تکرار می شود این است:"با زندگیمون چه کار می خواهیم بکنیم؟" هر چند وقت نا خودآگاه زمزمه اش می کنم.منظورم این است که می خواهیم عمر را در چه راهی صرف کنیم.وجه های مختلفی وجود دارد.دیشب دلائلی بود تا به یکی از وجوه فکر کنم:
1.دیشب به دوستی می گفتم که طبق قانون احتمالات شانس اینکه دو آدم که به هم برخورد می کنند دارای ایده های دقیقا مشترک برای زندگی باشند بسیار کم است.پس طبیعی است که اغلب اوقات در تجربه هایمان با دیگران دچار ناکامی هایی شویم.در واقع احتمال اینکه خوشبختی در ارتباطمان با دیگران اتفاق بیافتد بسیار کم می شود.امروز داشتم فکر می کردم این جمله درست است به شرطی که هیچ گذشتی در کار نباشد.وقتی داشتم این جمله را می گفتم اصلا این را تصور نکردم که ممکن است یکی از طرفین یا هر دو از آنچه که خودش دوست دارد بگذرد و آرزوهای شخصی خودش را فدای با هم بودن کند ویا لااقل در آنها کوتاه بیاید.ولی آیا این کار درست است؟خیلی حرف در حاشیه این کار هست.بدون گذشتن از بخشی از خواسته های شخصی خود نباید از تنهایی خود تعجب کنیم.پس باید به وضوح به این سوال جواب بدهیم و نتایج جواب خود را بپذیریم.طرف مقابل هم باید به این سوال جواب بدهد.نباید از جوابی که او به این سوال می دهد شاکی شویم.این حق هر کسی است که زندگی اش را آنطوری که درست می داند خرج کند.
2.باز هم همان سوال همیشگی!حقیقت انسان در تنهایی است یا در با هم بودن؟فکر کنم تا حالا شونصد بار جوابم را عوض کرده ام!شاید هم چون هر بار از وجهی به آن فکر کرده ام جوابها مدام تغییر کرده اند.به جوون خودم و تمام کسایی که الان می گویند "برو ازدواج کن خفمون کردی!" اصلا مسئله فقط مربوط به ازدواج نیست.برای اینکه کمی سخت تر به آن فکر کنیم باید از تنهایی مزایایی که در پاک کردن صورت مساله هست را حذف کنیم.اینکه ما بلد نیستیم با دیگران ارتباط درست حسابی برقرار کنیم دلیل خوبی برای تنها بودن نیست.در مورد با هم بودن هم همینطور.اینکه فکر کنیم اگر تنها باشیم ممکن است دچار خفگی مفرط بشویم یا ندانیم با زندگی خود چه کار کنیم یا افکار آزار دهنده به ما هجوم می آورند دلیل نمی شود که وقت خود را با دیگران بگذرانیم،دور و بر خود را شلوغ کنیم و گذر زمان را حس نکنیم.باید به مزایای اساسی و اصیل فکر کنیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
وسط ديدن يك فيلم هستم پس زياد وراجي نمي كنم.فقط داشتم فكر مي كردم چقدر خطرناك يا مايوس كننده است اگر ما اين اشتباه را مرتكب بشويم كه يك ايده خوب و شايد طلائي را بوسيله بد عمل كردن به آن بسوزانيم.اول دبيرستان كه بودم صداي سنتور را سر صف صبحگاهي-جشن دهه فجر- مدرسه شنيدم و شيفته آن شدم و خواستم كه من هم نوازنده خوب آن باشم.سنتور خريدم ويك هفته اي صدايش را در آوردم و بعد خسته شدم و انگيزه و شوقم خاموش شد.نبايد انتظار داشته باشيم از دنبال كردن روياهايمان در همان قدمهاي اول نتايج درخشان و رويايي بگيريم.دارم به شروع عكاسي فكر مي كنم.پيش بيني مي كنم اولين عكسهايي كه مي گيرم آدم را ياد يتيم خانه يا خانه ارواح خواهد انداخت.بايد كلي مهارت وتجربه كسب كنم تا عكسهايي بگيرم كه شبيه عكسهايي باشد كه همين چند روز پيش ديدم و دوباره يادم انداختند كه من عكاسي را دوست دارم.در ضمن بايد دنبال يك روش منظم و با برنامه براي بالا بردن قابليتهايم باشم.خيلي هم نبايد كند پيش برود جوري كه حس شود به گوشه اي افتاده است.بايد در مورد نتايج كار در هر مرحله واقع بين باشم.
+
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
الف.امروز ظهر چند همكار براي پروژه اي روي يكي از دكلهاي نفتي اطراف جزيره كيش انتخاب شدند.حتما چيزهاي جديدي ياد خواهند گرفت.
ب.امشب با دو نفر از دانشجويان دانشگاه شريف در شبكه چهار مصاحبه مي كرد كه در المپياد مقام آورده بودند.يكي همزمان در دو رشته رياضي وكامپيوتر دانشگاه درس مي خواند وديگري در مقطع دكترا در دو دانشگاه شريف و دانشگاهي در فرانسه همزمان درس مي خواند.
داشتم فكر مي كردم جدا از اينكه آدم احساس مي كند دارد از حسودي مي تركد و افسردگي حاد گرفته است و دوست دارد خودش را خفه كند از اينكه ديگران به كجا مي رسد وما كجا ايستاده ايم مي شود آيا جواب وجود دارد يا نه:
1.چند روز پيش تست هوش داديم وهوش رياضي من از 5 نمره 2 در آمد.خب با اين نمره 2 زياد نبايد به المپيكهاي جهاني فكر كنم.شايد براي اينكه خودي نشان دهم دفعه بعد كه بقالي سركوچه رفتم زودتر از آقا جعفر جمع خريدهايم را اعلام كنم ولي نه بيشتر!ولي دو سه تايي از تستهاي انواع ديگر هوش من بد نشد فكر كنم در آنها شانس بيشتري براي من وجود دارد.اگر مرد عمل باشم.
2.اگر فرض كنيم من بگويم اينكه مدير فلان پروژه بشوم يا در رزومه كاري ام به جاي دو پروژه بيست پروژه باشد حالم را زياد خوش نمي كند،اگر بگويم حاضر نيستم فضاي فكري،زماني خود را با دو برابر شدن حقوقم عوض كنم،اگر بگويم زياد هيجان زده نمي شوم از اينكه 4 يا 40 زير دست داشته باشم دوست داريد مرا خفه كنيد؟متهم مي شوم به هپروتي بودن و اينكه بلد نيستم زندگي كنم؟
3.حرف پست قبلي.
4.حدود 5 سال است كه كار مي كنم و خيلي زود 15 و25 و35 خواهد شد.به زودي دهه سوم زندگي من تمام خواهد شد.بهترين كاري كه مي توانستم در اين دهه انجام دهم چه بود؟هنوز سه سال مانده است.به زودي دهه 30 تا چهل مي رسد.بهترين كار آن دهه چيست؟اگر روزي از روزهاي خدا ماشيني از ماشينهاي بندگان خدا آدم را زير نگيرد وهمه چيز به خوبي پيش برود سه يا چهار تا از اين دهه ها فرصت داريم كه خودمان تصميم بگيريم چه مي خوهيم بكنيم.مثلا از 20 سالگي تا 60.بدي كار اينجاست كه هر كدام فقط يك بار.آدم فقط يك بار جوان پر انرژي دهه بيست تا سي است.اين يعني چقدر ابلهانه خواهد بود اگر كارهايي را در يك دوره بكنيم در آن دوره لازم نبوده است يا شايد هيچ وقت لازم نبوده.مثل دامادي كه موقع مهماني برود در اتاق خواب بخوابد و شب موقع خواب كه مهمانها رفتند برود در سالن برقصد.
5.مزيت زندگي تك بعدي اين است كه به ما فرصت مي دهد احتمالا در آن زمينه خوب رشد كنيم.مثل آدم كوري كه شنوايي اش خيلي خوب رشد مي كند.بدي اش اين است كه جلوي تجربه خيلي از جنبهاي زندگي را مي گيرد.همه مي دانند فرصت محدودي داريم.كدام يك را انتخاب كنيم؟
6.وسط همه اين حرفها چيزهايي مثل يك گوشه نشستن وهيچ كاري نكردن،حسرت زندگي ديگران را خوردن وبي حركت بودن،تحمل و پذيرفتن شرايطي كه قبولش نداريم،با روياي چيزهاي بزرگ از دست دادن فرصتهاي كوچك،لذت نبردن از لحظه هايي كه مي گذرانيم چيزهاي احمقانه اي مي نمايند.خدا رو شكر روياها را داريم تا تمام اين وضعيتهاي احمقانه را تحمل كنيم.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
وقتي اين مطلب را مي نوشتم فكر نكردم ممكن است به درد چه كسي بخورد فقط نوشتم.الان دارم فكر مي كنم خب انصافا به درد كي مي خورد؟ و مي توان از آن نتيجه آدم عاقل يا كارش در جاي مناسبش ارائه مي دهد يا در جايي كه هست كار مناسب آنجا را ارائه مي دهد اين كافكاي بيچاره هم كه الان فيلمش را مي بينم سركار حسابداري بيمه نويسنده فلسفي بود و مدام حالش را مي گرفتند!
وبلاگ نویسی نوع ارائه ادبی،سبک ادبی
ظاهر لینک باز نمی شود برای همین در ادامه مطلب متن نوشته را گذاشتم.ممنون از دوست خوبم که خبرم کردند.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
1.يك سال از وبلاگ نويسي ام مي گذرد.
2.وبلاگ را راه انداختم چون آنروزها كارون و آدمهاي اطرافش نبودند و جايي را مي خواستم كه حرف بزنم.فكر كردم دوست دارم آدمهاي بيشتري داستانهايم را بخوانند.
3.به خاطر اينكه مي توانستم بنويسم وبه خاطر اينكه مورد تشويق قرار مي گرفتم خوشحال بودم.
4.گاهي براي اينكه تشويق ديگران را براي نوشته اي مكرر كنم چيز جديدي نوشتم واغلب هم آن نتيجه را نداشت.
5.دوستاني از طريق خوانده شدن نوشته ها پيدا كردم.سعي مي كردم صادقانه و از ته قلبم چيز بنويسم و مورد لطف دوستاني قرار گرفتم ولي خودم بيشتر از هر كسي مي دانم كه آدم تنهايي هستم،كمتر حوصله آدمها را دارم و گوشه نشيني اتاقم هميشه انتخاب مناسبي است.دلم مي گيرد از فكر كردن به دوستان بسيار عزيزي كه دلشان را با تنهايي خودم و آشفتگي هاي يك نفره ام آزردم ولي آيا مي توانم چيز ديگري را بازي كنم وقتي آدم اينطوري هستم.سعي كردم با خودم وديگران مهربان باشم فقط. دوست دارم با چشماني اشكبار اسمشان را بلند بياورم و بگويم ببخشيد!نمي دانم مي دانيد يا نمي دانيد ولي به خدا به شيوه مزخرف خودم دوستتان دارم و در قلبم هستيد.
6.وجود وبلاگ باعث شد چه خوب وچه بد خيلي حرفها را كه با كساني داشتم به خودشان نگويم و همان حرف يا افكاري كه در حاشيه آن بود را در وبلاگ بنويسم.حرفها را بايد به خودشان مي گفتم ولي اينكه ظاهرا پروسه نويسندگي همين است،تمرين خوبي بود براي فرايند توليد فكري و ادبي كه دوست دارم در اين راه قدم بردارم وهنوز در خم اولين كوچه ام.
7.وسوسه داشتن خواننده هاي بيشتر گاهي به سراغم مي آيد.دير و يا زود به اين جواب مي رسم كه هر چيزي آنقدر خوانده مي شود كه ارزش دارد.بهتر است كارم را با كيفيت بهتر ارائه دهم.واين هم به رشد كردن نياز دارد.
8.يكي دو مورد بوده است كه چيزي در وبلاگ نوشته ام كه كسي را آزار داده است.مثل ياد كردن از خاطره اي مشترك يا نقل قولي.جديدا ياد گرفته ام كه توضيح اضافه ندهم فقط بگويم وحالا هم مي گويم كه:ببخشيد!متاسفم كه اينطوري شد.
9.دوستي براي يكي از نوشته ها يادداشت خصوصي گذاشت كه فكر مي كني بيشتر از بقيه مي فهمي.درست در زماني كه فكر مي كردم چقدر كوچكم.چقدر ساده ام.چقدر پرخطا هستم.به اين فكر مي كردم چقدر سخت است كه عمق وجودم عاقل تر از چيزي كه الان هستم بشوم.چقدر راه طولاني بايد بروم.خيلي از سخت تر اينكه مثلا گذاشتم موهايم بلند شود.
10.امشب كه اينها را مي نويسم از آن شبهايي است كه احساس تنهايي مي كنم.همان حس مزخرفِ مسخرهِ ابلهانه.از يك طرف احساس تنهايي مي كنم واز طرف ديگر تمام آدمهاي ذهنم را مرور مي كنم و هيچ كدام را دلم نمي خواهد.بهتر است بگويم حس زجر آور به جاي تمام آنها.باز هم همان كار را كردم:شروع كردم به نوشتن.
مقاله اي در مورد وبلاگ نويسي به عنوان نوعي از ارائه ادبي نوشته ام با عنوان
وبلاگ نویسی نوع ارائه ادبی،سبک ادبی اين مطلب را به عنوان نگاهي ديگر بر نوشته اي كه در
چپ كوك خواندم نوشتم.
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
پریشب دو فیلم قبل از طلوع(Before Sunrise ) و قبل از غروب (Before Sunset ) را دیدم.داستان دختر وپسری است که در میانه سفرشان اتفاقی با هم آشنا می شوند وبه خواهش پسر در شهر بی ربطی پیاده می شوند ویک شبانه روز کامل را با هم می گذرانند و بعد بدون هیچ نشانی از هم جدا می شوند.دومی ادامه اولی و دیدار آنها بعد از 10 سال یا همان حدود است.دیدن فیلمها تا صبح طول کشید.ساعت 5:35 خوابیدم و همه افکار ماند برای بعدا که حالا باشد:
0.سوالی که می شود با دیدن فیلم پرسید این است که وقتی یک رابطه به مرور از کیفیت آن کم می شود،اشکالات آدمهای آن بیرون می ریزد،آدمها برای همدیگر خسته کننده و ملال آور می شوند آیا باید رابطه را تمام کرد وبه سراغ رابطه های جدید با تازگی های خود و کیفیت بهتر رفت و یا باید ماند؟اینکه به این سوال چه جوابی می دهیم به کنار.
1.در جام ملتهای اروپا بعضی تیمها از مسابقات حذف می شدند ولی زیاد شیون و زاری وشلوغ کاری نمی بینی،چه از خود تیم وچه از تماشاگران.حزب اسلامی ترکیه در آستانه منحل شدن است ولی رهبر حزب و کشور با لبخند با نظامیان عامل اینکار دست می دهد و خوش و بش می کند.مردم اغلب مذهبی آمریکا پولانسکی-که یکی از غیر اخلاقی ترین کارها از لحاظ مذهبی را مرتکب شده- به عنوان محبوب ترین کارگردان خود انتخاب می کنند.در جهان چه خبر است؟جواب ایرانی می گوید جهان غیرت خود را از دست داده است.مردم دنیا در رگ گردن خود خونی ندارند که به جوش آید.ولی شاید جواب دیگری وجود دارد.
2.به سراغ فیلم خود برویم.پسر فیلم بچگانه ضعفها و نیازهای غریزی خود را نشان می دهد،دختر زیاد حرف می زند،دمدمی مزاج است،زیاد حالگیری می کند.چرا با هم دیگر دعوا نمی کنند؟چرا یکی به دیگری نمی گوید" "بی شعورِ نفهم تو اصلا هیچی نمیفهمی برو بمیر با اون اخلاق گندت!!!" چرا با تمام اختلافها لحظه های خوبی کنار هم می گذرانند وبه خوبی همه چیز در اوج تمام می شود.شاید به این فکر می کنند وقت ندارند عمر کوتاه با هم بودن خود را به جنگیدن واصلاح کردن دیگری مطابق آنچیزی که خودشان قبول دارند بگذرانند.به جای آن می توانند بی نهایت صادقانه آنچیزی که هستند و می خواهند را ارائه دهند و کنار آن یک قابلیت مختصر در خود ایجاد کنند:عمیقا افکار وخواسته های دیگری را همانگونه که هست بپذیرند.ولی تجربه آنها حقیقتا یک تجربه دور از ما است.چون ما عادت داریم مخفی کاری کنیم و مصلحت اندیشی تا مشکلی پیش نیاید و مدام به همدیگر گیر می دهیم وعیبهای همدیگر را جستجو می کنیم.
3.ظاهرا مردم دنیا مشغول آموزش این هستند که جهان پر از اختلاف است،جهان پر از نگاههای متضاد است،جهان پر از ضعف است ونباید خود را با چیزهایی که مطابق میل آنها نیست درگیر کنند.تساهل و تصامح عقلانی تر است.گرچه رابطه ای که بین دختر و پسر فیلم ما اتفاق می افتد هنوز یک افسانه است ولی کسانی که آن را تصویر کرده اند به دنبال نزدیکتر کردن آدمها به آن تصویر هستند.در حالی که هنوز و هنوز تصویرهایی که ما در رسانه های تصویری خود ارائه می دهیم در انواع قالب ها،طنز وجدی،فیلم وسریال ادبیات جنگ وکشمکش و دعوا و بحران های پر برخورد و تنش دارد.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
امروز رفتم نانوايي:
1.امروز آدمهايي را ديدم كه بدبختي هاي بزرگ دارند وشادي هاي كوچك.چه مي شود كرد؟آيا بايد با شادي هاي كوچك بدبختي هاي بزرگ را تسلي داد و زندگي را ادامه داد؟مي شود چنين كرد؟
2.حالم به هم خورد از تمام زنان ودختراني كه جنس دوم بودن خود را پذيرفته اند.حالم به هم خورد از تمام كساني كه به وضعيت بيمار و كژ خود خو گرفته اند و جزيي از دنياي آنها شده است.يادم به اين افتاده بود كه دوستي گفته بود كه اينكه دختري در عكسي با پسري قدم مي زده به ضرر دختر تمام مي شود.حالت تهوع دارم به تمام مناسباتي كه چنين جهاني را خلق مي كند.متنفرم متنفرم متنفرم از آدمهاي ضعيف،تحت سيطره ديگران،منفعل.مقدس شدند برايم كساني كه طغيان مي كنند و ضربه ها مي خورند،رنج مي كشند،مورد غضب تمام آدمهاي ابله ، كم فكر سنتي و مستبدان قرار مي گيرند،شهيد مي شوند!
3.پسر كوچكي كه چونه هاي خمير را در دستگاه مي گذاشت تا آماده گذاشتن در تنور شوند لبان خشكش باز مانده بود.اميد داشت از لب بازش بيرون مي ريخت.اميدوارم اول مهر بداند براي چه درس مي خواند و با درس خواندن مي تواند خودش را از چه بدبختي هايي نجات دهد.
4.چند دختر زيباي خردسال ديدم.آرزو كردم اين آخرين باري باشد كه بيرون مي آيند تا چيزي بخرند.اين آفتاب بي رحمانه همه را يك جور مي سوزاند ومي خشكاند.آرزو كردم دخترهاي نسل بعد دخترهاي زيبا و آزادي باشند كه خيلي بيشتر جهان را مي فهمند،خيلي بيشتر مي دانند،خيلي بيشتر مي خواهند،خيلي بيشتر براي خودِ خودشان چيز مي خواهند.خيلي بيشتر در مورد معامله هايي كه در زندگي مي كنند سخت گيري مي كنند و تنوع به خرج مي دهند.
5.پسر جواني را ديدم كه گاه زير چشمي نگاهي به صف خانمها مي كرد و اغلب مثل منگها فقط به شاطر نانوايي خيره شده بود.فكري پشت آن چشمها نديدم.ياد بچگي خودم افتادم.نوجواني خودم.خودم حتي به صورت دخترها نگاه هم نمي كردم.هميشه آنقدر سرم را پايين مي گرفتم كه شكل قوز كردن داشت.چه كسي اين را به من ياد داده بود؟چرا؟فكر كردم چند سال است دختر وپسرهاي نوجوان ما با هم دوست نبوده اند؟،چند سال است كه با هم حرف نمي زنند؟چند سال است دستشان را در گردن هم حلقه نمي كنند؟اصلا آيا روزگاري اينطور بوده اند؟
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
چقدر خوب است که آدم گاهی با کسی حرف بزند.با کسی دوستانه و بی دغدغه حرف بزند.با کسی ساعتها حرف بزند.با کسی مدتها چشم در چشم باشد و از گفتگو لذت ببرد.چقدر خوب است گاهی کسی باشد که روبروی هم بنشینیم و با هم بخندیم.دیشب بعد از مدتها یک دیالوگ لذت بخش داشتم.چقدر خوب است که با آدمی روی ابر خوبی و مهربانی حرف بزنی.چقدر خوب است که با قطار دوستی این لحظه به سمت کسی بروی و او با قطار دوستی لحظه بعد به سمت تو برگردد.چقدر لحظه هایی خوب و آرامی خواهد بود اگر این قطار سبک بار ساعتهایی در رفت وآمد باشد.چقدر خوب است گاهی مقابل کسی بدون خاطره و خواست و ترس حرفهای دل انگیز بزنی وبشنوی.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
تصمیم دارم خیالات بزرگ را با واقعیت محک بزنم.نوشتن این هم تلاشی در این راه بود.فکر کردم ایده خوبی است برای ارائه یک سفرنامه.باید بیشتر وقت می گذاشتم ولی همین الان هم حدود قابلیتهایش معلوم است.
چند لحظه، چند جمله
تور چادگان- بچه های شرکت
ساعت 8:57 سه شنبه شب
عسکری:بازم دور و بر مهمانسرا شلوغه.خدا رو شکر این بار به موقع رسیدم.داخل مهمانسرا هم کلی آدم جدید و قدیمی هست.
دارابی:هوا خیلی گرمه.وسائل رو توی اتوبوس می گذارند ولی انگار تمومی نداره.
مروج:تقریبا بر اساس برنامه پیش می ریم.فقط یکی دو نفر هنوز نیومدند.
ساعت 9:20 سه شنبه شب
ش.ا:دیر رسیدم.همه سوار شده اند.آروم معذرت خواهی می کنم و می رم آخرهای اتوبوس می نشینم.
یحیی پور:بالاخره آخرین نفر هم اومد.بیست دقیقه ای با تاخیر راه می افتیم.
عبداللهی:برای سلامتی امام زمان صلوات.
عبداللهی:برای سلامتی آقای راننده صلوات.
عبداللهی:برای سلامتی خودتون صلوات.
ساعت 5:40 صبح چهارشنبه صبح
سراج:اینجا یه مسجد داره.نماز داره قضا میشه.
کمالی:خانمها آقایون! دستشویی و نماز.
احمدیان:چه درختهای قشنگی.کنار این نهر آب خیلی قشنگه آرش بیا عکس بگیر.
ایرانفر:درخت سپیدار هستند.توی اصفهان از این درختها زیاد هست.
چیره:حر سنگ پرت نکن.چقدر آب سرده.
سراج:وایسا ببینم می تونم بزنم توی سر کمالی!
ساعت 8:30 چهار شنبه صبح
م ا:دیگه داره وقت نهار میشه،کی صبحانه می خوریم؟
کمالی:پرسیدم،میگن باید این جاده سمت چپ رو بریم.حدود 10 دقیقه تا چشمه دیمه راه است.
رضایی:این چهارمین نفریه که میگه 10 دقیقه دیگه مونده.حاجی این یکی چوپان هم میگه 10 دقیقه مونده.این جاده خاکی رو باید بریم تا برسیم به جاده اسفالت و بعدش هم میریم تا میرسیم به یه دو راهی. اونجا هم سمت چپ و از اونجا هم یه....
سراج:همه اینها رو باید در 10 دقیقه بریم؟حتما بعدش هم یه شش راهی می رسیم.
ساعت 10:30 چهارشنبه صبح
عباسی:بالاخره مثل اینکه رسیدیم به چشمه دیمه.این موقعی که رسیدیم، نهار رو می تونیم اینجا بخوریم.
بهمنی:جهانگیری هم قراره با ماشین خودشون بیاد اینجا.
حسام:زیر اون درختها ،اون ور نهر آب جای خوبیه.صبحانه چی هست؟
مروج:چای و عسل و خامه و خیار و گوجه و پنیر هست.اگه کسی خواست نسکافه هم داریم.
جهانگیری:یک ساعتی فرصت داریم اینجا باشیم و بگردیم.
تقی زاده:چه جالب.این رودخونه از چندین چشمه که از همین کوه در می آیند درست میشه.
زاده امیدی:اره.اگه دقت کنی از کف رودخونه هم آب میاد بیرون.ولی اون بالا چهار تا سرچشمه اصلی داره.چقدر شلوغه اینجا.
ساعت 12:20 چهارشنبه ظهر
یحیی پور:بچه ها یه مدت اینجا هستیم بعدش میریم واسه نهار.تونل کوهرنگ عسل و کشک خوبی هم داره.
رکنی:بریم نزدیک تر، ببینیم از نزدیک چه جوریه.
ایرانفر:این همون تونلیه که آب کارون رو میاره واسه زاینده رود.آب از تونل رد میشه واز اون بالا میریزه پایین.
احمدیان:چقدر از این بچه های گدا هست.فقط هم میگن پول بده.انگار که همه یک جور آموزش دیده اند.
مروج:بریم بالای کوه کنار تونل.
ابراهیمی:کاش می شد از اون بالا خودتو روی آب بندازی و سُر بخوری تا پایین.
دژبان:ترنم دستت رو بده من، نخوری زمین.
ساعت 1:30 چهارشنبه ظهر
دارابی:وای داشتم از گرسنگی میمردم.بالاخره رسیدیم به نهار.
عبداللهی:اسم رستورانش چیه؟رستوران زردکوه؟محمد بلند شو عکس بگیر.
عسکری:اگه می دونستیم اینقدر نزدیکه پیاده می اومدیم.
چیره:خدا رو شکر که مرغ نیست.خسته شدیم از بس سر کار مرغ خوردیم.
سراج:نماز رو هم همین جا بخونیم. یکی از اتاقهای طبقه دوم رو برای نماز باز کردند.
ساعت 4:40 چهارشنبه عصر
تقی پور:برای چی اینجا ایستادیم؟
بهمنی:جهانگیری رفته داخل دهکده چادگان برای تحویل گرفتن ویلا و هماهنگی.
عبداللهی:چقدر شلوغه.تعطیلاته وهمه اومدند اینجا.
ساعت 5:10 چهارشنبه عصر
یحیی پور:آقایون برن طبقه بالا وخانمها طبقه پایین.
احمدیان:ببخشید!خانمها میگن میشه اگه شما از حمام بالا استفاده نمی کنید ما استفاده کنیم؟
آقایون همه با هم:نه!
ایرانفر:صف خانمها برای حمام خیلی طولانیه میشه اول خانمها برن حمام؟
آقایون همه با هم:نه!
چیره:خانمها میخوان شام درست کنن.بذارید اول اونها برن حمام وگرنه شام بی شام!
آقایون همه با هم:نه!
ساعت 7:50 عصر چهارشنبه
سراج:بریم یه دوری بزنیم.زمین والیبال هم دیدم همین نزدیکی.بریم یه دور بازی کنیم تا وقت شام بشه.
عسکری:بریم.هر کی دوست داره بیاد بریم.بدمینتونها رو هم میارم.
ایرانفر:نگران شام نباشید،سرد نمیشه،ماست خیار و املت شام داریم.
عسکری:آقای جبار،درست بازی کن،چند بار بگم ضربه اول رو نزن!خودت تنهایی پانزده امتیاز دادی.
ساعت 10:45 شب چهارشنبه
احمدیان:ماست خیار زیاد داریم ولی نون کم داریم.یه جوری تقسیم کنید که به همه برسه.
ساعت 7:10 پنج شنبه صبح
رضایی:بلند شو!بلند شو عسکری!آرش بلند شو آفتاب زده.توی کیسه خواب یخ نزدید؟
عسکری:نه!هوا زیاد هم سرد نبود.
سراج:خانمها صبح زود بلند شدند رفتند بیرون،ورزش کردند و دنبال نون گشتند.
ساعت 8:50 پنج شنبه صبح
رکنی:مثل اینکه جهانگیری نون ها رو آورده.آقایون رو صدا بزنید بیان بالا صبحانه بخوریم.
حسام:امروز چی داریم؟کمی از املت های دیشب مونده.عسل وپنیر وخامه هم هست.
ساعت 9:30 پنج شنبه صبح
چناری:بریم به سمت دوچرخه سواری.
ایرانفر:یه سری از بچه ها رفتند برای دوچرخه سواری.موافقید بریم به سمت دریاچه وقایق سواری.
ساعت 12:10 پنج شنبه ظهر
عسکری:کجا رفتید شما؟من یک ساعته رسیدم کنار دریاچه،منتظر شدم نیومدید منم اومدم اینجا کنار رستوران.باز گم شدید؟
کمالی:مسیر رو عوض کردیم رفتیم بستنی خوردیم و اطراف دور زدیم.
ش ا:دیگه واسه قایق سواری دیر شده.چیزی به نهار نمونده.نیم ساعت دیگه نهار سرو میشه.
یحیی پور:اگه کسی دوست داره بیاد وایسه، عکس بگیریم.
ساعت 12:50 پنج شنبه ظهر
چیره:خب!دوباره برگشتیم شرکت.امروز نهار شرکتی داریم.جوجه کباب.
عبداللهی:نه بابا حیفس!تازه زیاد هم بد نیست،خوبه.
مروج:اضافه آب معدنی ها رو ببریم برای وسط راه.پول دادیم واسشون.
ساعت 1:55 پنج شنبه ظهر
چیره:هوا گرمه واسه قایق سواری ما میریم ویلا.
بهمنی:بیایید بریم قایق سواری.حیفه تا اینجا اومدیم نریم قایق سواری.
دارابی:از راه ماشین رو بریم.این راه میانبر سرپایینی خطرناکی داره.
عسکری:بریم ولی باید سه برابر این راه اضافه بریم.
ساعت 2:20 پنج شنبه ظهر
عباسی:بذارید همه بیان ،با هم شروع کنیم و تموم کنیم.
ش ا:قایقهای موتوری نداره.فقط قایقهای پدالی دو نفره وچهار نفره داره.هر چهار نفر یک قایق سوار بشن.
رضایی:اون قایق هنوز خشک هستند،به سمت اونها حرکت می کنیم.پدال بزنید.
دژبان:عزیزم ترنم!نترس اینها که قایقها رو به هم می کوبند و قایق همدیگه رو پر از آب می کنند خیال ندارند همدیگه رو بکشند،دارن شوخی می کنند.
ساعت 4:10 پنج شنبه عصر
جهانگیری:بچه ها اتوبوس اومده،وسائل رو توی اتوبوس بگذارید که باید ویلا رو تحویل بدیم.
اکبری:خب از این به بعد هیچکس حق نداره کاری بکنه چون من دارم جدا میشم و میرم اصفهان.آروم می شینید تا خود اهواز.
یحیی پور:بعضی از بچه ها طرح دادند که ویلا رو تحویل بدیم و تا 8 یا 9 شب اینجا بمونیم وشام هم همینجا بخوریم و بعد راه بیوفتیم.نتیجه رای گیری این شد که طبق برنامه پل زمان خان رو بریم.
ساعت 8:10 پنج شنبه عصر
کمالی:راننده میگه زود شام بخورید و راه بیوفتیم که صبح خیلی زود به اهواز برسیم.
عسکری:ولی قرار بود اتوبوس سه روز در اختیارمون باشه.اگه صبح خیلی زود هم به اهواز برسیم بچه ها برای رفتن خونه مشکل دارند.می تونیم تا 9 یا 10 شب اینجا بمونیم و فردا صبح هم حدود شش صبح برسیم.
عباسی:چقدر شلوغه.احتمالا آخر هفته ای همه از اطراف می آیند پل زمان خان برای خرید و تفریح.
ابراهیمی:چقدر خوراکی های جالبی داره.کشک،قارا،لواشک،خاک شیر،انواع سبزی خشک شده،انواع چای.
ساعت 9:10 پنج شنبه شب
تقی پور:سیاوش و باقی آقایون بیایید، شام حاضره،بخورید تا سرد نشده،ساندویچ کالباس داریم.
ش ا:هندونه وخربزه هم خیلی زیاد هست.
یه صدای ناشناس:فقط یادتون باشه که راننده از تاخیر عصبانیه. یه جوری بخورید که توی راه مجبور نشیم وایسیم.
خانم عبداللهی:این هندونه وخربزه ها حیفس بریزیم دور!بذارید بدیم به اینهایی که اینجا نشستند.
ساعت 10:20 پنج شنبه شب
سراج:راننده خیلی عصبانیه.میگه توی راه حالتون رو می گیریم.
ساعت 11:30 پنج شنبه شب
یحیی پور:آقای راننده میشه کولر رو روشن کنید اون ته هوا خیلی گرمه.
حسام:کولر خرابه.روشن نمیشه.
سراج:راننده عصبانیه.گیر داده می خواد برگرده شهرکرد.میگه چرا می گن دروغ گفتم که کولر خرابه.
کمالی:آقای راننده بی خیال بابا.حالا یه چیزی گفتن.شما راه خودتو برو.
ساعت 11:50 پنج شنبه شب
کمالی:کولر رو ری استارت کردند،درست شده دریچه های عقب وجلو رو ببنید.
ساعت 4:10 صبح جمعه
عباسی:چی شده اتوبوس ایستاده؟پنچر شده؟کجا هستیم؟
عسکری:نه.مشکل اساسی تره.چهل کیلومتر مونده به ایذه.
رکنی:کاشکی یه اتوبوس هم به عنوان زاپاس آورده بودیم.
زاده امیدی:کاشکی از همون اول با اتوبوس زاپاس اومده بودیم.
عسکری:تقصیر خانم عبداللهی بود که همون اول سفر نگفت برای سلامتی اتوبوس صلوات.
رکنی:چه با حال!همه در یک ردیف روی سکوی کنار جاده نشسته اند و حرف می زنند،انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
کمالی:من با این سواری میرم و یه اتوبوس میگیرم.راننده میگه اتوبوس درست شدنی نیست.
سراج:هوا داره روشن میشه دیگه.وسائل رو بیاریم پایین و یه بدمینتون بازی کنیم.
ساعت 4:40 صبح جمعه
بهمنی:یه خربزه و کمی عسل داریم.اگه کسی می خوره بیاد بخوره.
رضایی:تا این اتوبوس بیاد یه فوتبال دو گل کوچیک با توپ پلاستیکی بازی کنیم.
ساعت 5:10 صبح جمعه
عسکری:این بار دیگه توپ پلاستیکی افتاد توی دره.
رضایی:اتوبوس وکمالی هم رسیدند.
سراج:هرچه سریع تر وسائل رو بزاریم توی اتوبوس که به گرما نخوریم.اتوبوس کولر نداره و توی گرما می سوزیم.
ساعت 6:10 صبح جمعه
کمالی:تا مدارک ماشین رو توی ترمینال ایذه آماده می کنیم اگه کسی بخواد می تونه از سرویس بهداشتی استفاده کنه.البته تنها چیزی که نیست بهداشتیه.
ساعت 10:40 صبح جمعه
کمالی:هر کی دوست داره می تونه سه راه تپه پیاده بشه وهر کی دوست داره چهار شیر.
عسکری:بچه بسیار خوش گذشت.من همینجا پیاده میشم.خدا نگه دار همگی.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>