مدتها قبل،محرم بود فکر کنم،دیدم روی دیوارها خیابان های اهواز با شابلون و اسپری رنگ نوشته اند "مرگ بر عمر".راستش من زیاد اطلاعات مذهبی ام تعریفی ندارد.از دوستی پرسیدم و برایم گفت داستان چیست.مدتها فکر می کردم چرا باید به عمر بیچاره بعد از این همه سال گیر بدهند.اصلا چرا مثلا ننوشته اند:سلام بر حسین!گذشت و گذشت تا اینکه امروز پشت در دستشویی مسجد شرکت نوشته بودند لعنت بر عمر!این یکی دیگر خیلی باحال بود.آن یکی را می شد تبلیغ مبلغ های مذهبی انگاشت و از آن اهداف خاصی را برداشت کرد ولی داستان نوشته های پشت در دستشویی معنی دیگری دارد.اینجا پست ترین تابلوی اعلانات نظرات و افکار و دغدغه های مردم این سرزمین است و وقتی این جمله را آنجا می خوانیم یعنی یکی از ته دل یا فکر آن را آنجا نوشته است.داشتم فکر می کردم مردم اینجا چرا اینقدر دنبال شعارهای "مرگ بر یکی" هستند،این همه از هم بدگویی می کنند،از هم اشکال می گیرند،منتظرند ببیند یکی یه گندی زده است و شروع کنند و آن را موضوع صحبت خود قرار دهند.به نظر می رسد کارکرد نفرت داشتن و بدگویی کردن برای این قوم یک کارکرد تسلی بخش و آرامش دهنده است.این مردم وقتی بدگویی می کنند دلشان خنک می شود.وقتی کسی را مرگ باد می گویند احساس زنده بودن می کنند.وقتی رنجها به آنها هجوم می آورد شروع می کنند به لعن نفرین کردن به برگزیدگانی در گذشته و حال و آینده!یاد خودم افتادم که امروز صبح وقتی به مناسب شب قدر و برای یک کار اداری یک ساعت پشت درهای یک اداره در گرمای جنوب و زبان روزه معطل شده بودم به طور کلی داشتم نفرین می کردم(البته سعی کردم نفرین ها همینطوری پا در هوا بمانند و به کس خاصی گیر ندهم فعلا!).با مزه است اینکه می شود از عمر هم برای سوژه نفرین کردن و نفرت داشتن مایه گذاشت.این روزها آنقدر همه چیز حماقت بار آشفته است که آدم واقعا به چنین کمکی هم نیاز پیدا می کنند!!!
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
هر سال ماه رمضون به يه چيزي گير مي دم كه توش تغيير كنم.اولا كه امسال يه كم سخت بود پيدا كردنش.شما وبهتر از همه خودم مي دونيم كه اين نشانه اين نيست كه امسال از هميشه بهترم وبي عيب ترم.نه! يه اشكال ديگه هست.حالا ولش كن.بالاخره يه چيزهايي پيدا كردم.يكي اينكه در طول زماني كه روزه هستم آهنگهايي كه كپي هستند و حقوق مولف رو در موردشون رعايت نكردم رو گوش نكنم.واسه تمام آهنگهايي كه نمي تونم بشنوم زياد مشكلي نيست ولي براي اين دو تا آلبوم جديد افشين مقدم-خواننده اي كه سال 55 تصادف كرد و مرد!!!-خيلي دلم تنگ ميشه.الان ساعت 12:30 نصف شبه وبا صداي تقريبا بلند دارم اينها رو گوش ميدم.داره ميگه:"اومدم كه بهت بگم به اميدت مي مونم آخرين ترانمو به خاطرت مي خونم!" به ذهنم رسيد چقدر مسخره است.همين امروز ظهر داشتم از دلتنگي ام براي اين ترانه ها خفه مي شدم.در يك ساعت گذشته با لذت فراوان دارم مي شنوم وهمراهشون همخواني مي كنم و لذت مي برم.اما يه دفعه ذهن آرشيو خاطراتم فعال شد.يادم آمد قبل از اين آلبوم ها با سهيل نفيسي حال مي كردم وهر دقيقه گوش مي دادم و قبل از آن با محسن چاووشي وقبل تر با كس ديگري.همينطوري في البداهه حالم گرفته شد.حالا اگه اصرار داريد واسه اين هم دليل بيارم ميگم چرا بايد اين همه براي اين ترانه ها دلم تنگ شود يا حتي اين همه حال كنم با چيزي كه چند روز ديگه عمق لذتش كم خواهد شد و بايد منتظر صداي بعدي باشم كه مرا مست ترانه كند.الان داره ميگه:"وقتي نيستي دلمو قصه به بازي ميگيره توي گلدون لبهات گلهاي خنده ميميره!"چون اصرار كرديد دليل بيارم اينها رو گفتم وگرنه خودم مي دونم كه زندگي همينه.اول خوشمون مياد و بعد دلمون ميزنه.آدمهاي رها بر اساس همين ويژگي انساني زندگي رو هم تغيير مي دن ومدام به چيزهايي كه تكراري وبي مزه شدند پشت پا مي زنند و آدمهاي كمي محتاط تر مي مون و با تمام بي مزه گي ها وتكراري بودند ها سر مي كنند.ساعت 12:45 شبه و حوصله ندارم فكر كنم كدوم بهتره.حالا داره ميگه:"توي دنيا به خدا هر كسي داره درد وبلا ،زندگي همينه! بر غمها گر تو خنده كني اين طبيعت ما شادي آفرينه.خوشبخت اونه، عشقي شيرين در قلب خود داشته باشه تا جوونه پس چه خوبه خاطره اي از عشقي پاك در قلب خود داشته باشه تا جوونه."10 دقيقه ديگه بيشتر وقت ندارم بايد برم بخوابم تا سحري از خواب بيدار شم.
پي نوشت:دارم يه داستان مي نويسم وتوش از خنده هاي يه زيبا رو كه باعث عشق شدند حرف مي زنم.حالا دلم تنگ شده براشون واقعا.يادش به خير اوني كه جادوي اين خنده ها رو نشونم داد.گر چه مثل آدم داستان من ديگه مثل گذشته نمي خندي!اصلا اين ساعت شب هر كاري كني دلتنگي توي خالشه!
داره ميگه:"خونه هاي من و تو وقتي دو خونه بود حرفامون شعر بلند عاشقانه بود."
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
مدتهاست كه به طور مستقم وغير مستقيم در مقابل اين سوال قرار مي گيرم كه چرا مشغول اين چيزها هستم،مشغول خواندن،نوشتن،اينطور فيلم ديدن،دغدغه عكاسي،خيال درس خواندن،تنهايي اتاقم.اغلب جوابي نمي دهم.فقط لبخند يا جوابي كه موضوع را عوض كند.فكر كنم حتي اگر تمام دلائلي را كه اغلب اگر اصيل باشند-ونه شعاري-ناخودآگاه هم هستند در ذهنم بيايند باز هم اينها جوابهايي هستند در دنياي من و بنابراين براي خودم وآدمهايي در فضاي من كار مي كنند جالب هستند،شايد براي خيلي ها كه در اين فضا نيستند مثل خود فعاليتها دلائل هم بي معني يا نا مفهوم باشند.اما:
1.چند روز پيش داشتم فكر مي كردم هر كسي در اين دنيا يك سرگرمي دارد.هر كسي عمرش را به شكلي پر مي كند.كسي با تلويزيون وديگري با كار وكسي با درس خواندن وكسي با وب گردي و يا هر چيز ديگري.اگر از بيرونِ تمام اين جهانها به آنها نگاه كنيم فرقي نمي كنند و هر كدام فقط يك سرگرمي هستند.هر كدام از آنها نيز براي آدمهاي دسته هاي ديگر ممكن است نا مفهوم يا غير جذاب باشد.اينكه سرگرمي اي كه ما را واقعا ارضا مي كند براي ديگران جذاب نيست نبايد ما را بترساند يا منصرف كند.اگر همه اطرافيان من همين الان جلوي تلوزيون نشسته اند وبه آن خيره شده اند هنوز هم من مي توانم بلند شوم وجلوي كامپيوترم بنشينم و تند تند دكمه ها را بزنم تا چيزي بنويسم يا آخرين داستاني را كه سايت ديباچه گذاشته است بخوانم.لازم نيست خودم را مجبور كنم كه همراه بقيه تلوزيون نگاه كنم يا از اينكه كسي به خواندن داستان علاقه اي ندارد بترسم.لازم نيست اداي كسي را در بياوريم.هر كس مي تواند نقش خودش را داشته باشد تا جهان در كل جهان كامل ومتنوعي باشد.نترسيم از اينكه بالاتر يا پايين تر قرار بگيريم فقط كافي است مطمئن باشيم كه كاملا دنبال چيزي كه دوست داشته ايم رفته ايم.
2.ديروز به يكي از سايتهاي جامعه مجازي سري زدم.با كسي سر صحبت باز شد و آدرس وبلاگم را به او دادم.يكي دو مطلب طنز و جدي را خواند و ظاهرا از كارها خوشش آمد.گفت كه يكي از دوستانش در روزنامه اي در مشهد كار مي كند و آيا مي توانم براي آنها مطلب بنويسم.هر طور نوشتن خلاقانه براي من كار جالبي است.قبول كردم.شماره تلفن و آدرس دوستش را داد و قرار شد شنبه با او تماس بگيرم.حالا فارغ از اينكه جور شود يا نه اين چيزي است كه اميدوارم روزي به آن برسم.اميدوارم اين نوشته ها هر كدام نقش ريز ريز خود را براي رسيدن به جايي كه بتوانم نوشته هاي در خور منتشر شدن توليد كنم ايفا كنند و خروجي كارم را به خورد ملت بدهم.شايد هنوز زود باشد ولي اين يك فرايند است كه بايد از آن عبور كند.نشانه هايي كه مي گويند من استعداد نوشتن را دارم گاه گاه دريافت مي كنم و خيلي وقتها هم اشكالات را گوشزد مي كنند.اين راه بايد طي شود تا ميوه آن حاصل شود.در مورد هر فعاليتي مي توان به راه رسيدن به خروجي ها وتوليدات آن انديشيد.
3.چند روز پيش فيلمي نگاه مي كردم به نام "Falling In Love".از اسمش پيداست كه قصه عاشق شدن بود.اما در طول فيلم هيچگاه عشق اين دو نفر را عميقا باور نكردم.حس نكردم واقعا اينها مي توانند عاشق باشند.تمامش برايم يك نمايش غير جذاب بود.حتي عشق بازي ها هم به نظرم مصنوعي آمد و اين دو آدم به هم چفت نمي شدند.چرا اينطور بود؟يكي دو روز بعد به ذهنم رسيد شايد به خاطر اين باشد كه اين دو آدم بر اساس چيز خاصي عاشق هم نشده بودند.ممكن است بگوييم خب به خاطر قيافه وظاهر هم عاشق شده اند.اما به نظر من هنوز هم قصه عشق اينها يه باكي ش ميشه.به نظرم عشق اينها بستر با پدر ومادري ندارد براي همين فوقش بشود به يك جو گيري گذرا تعبيرش كرد.به نظرم عشق ماندگار بر اساس قابليتهاي ماندگار دو طرف شكل مي گيرد و فرصت رشد مي يابد.قابليتهايي كه دو انسان را شيفته هم مي كند و آنها را به هم چفت مي كند.شايد وقتي در فضاي عاشقانه كنار هم قرار گرفتند ديگر حرفي از آن قابليتها نباشد ولي هنوز هم تحت اتمسفر آن قابليتها كنار هم نفس مي كشند و حتي عمق هر عشق بازي آنها نيز از همان قابليتها نيرو مي گيرد گرچه آن قابلتيها هيچ ربط مستقيم و غير مستقيمي به عشق بازي ندارد!در نگاهي ديگر :نشده از خود بپرسيم چرا ديگران از آن عشقهاي بزرگ به ما پيدا نمي كنند ويا عشقهاي ما به ديگران از آن عشقهاي ماندگار و هميشه معني دار نيست؟من فكر كنم دليل آن اين است كه اغلب معشوقهاي اين دوره زمانه قابليتهاي آنچناني ندارند كه با وصال هم نه تنها گرد زوال بر عشق ننشيند بلكه عشق را درخشان تر سازد.اغلب ما عشق را با نياز داشتن به ديگري اشتباه گرفته ايم،در مورد كسي دچار توهم هاي مزمن هستيم،يا دوست داريم كلا عاشق باشيم وهمينطوري يكي را انتخاب مي كنيم وتمام اينها خيلي زود از خيال ما محو مي شوند،كافي است فقط واقعيت را ديدار كنيم.فكر كنم بايد قابليتهاي انساني ويژه خود-آنهايي كه مي توانيم در آنها به جايي برسيم-را پيدا كنيم و فكر كنم اينطوري خيلي از لذتهاي بزرگ هستي،همچون عشق واقعي،عاشق درست حسابي شدن،معشوق پايدار شدن و لذت بودن نصيب مي شود.
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
1.چند روز پیش با دوستی حرف می زدم.از این می گفت که کارهایی هست که اصولا باید برایشان احساس گناه زیادی کند ولی هیچ حسی ندارد.هر دو روزه بودیم و حالمان، حال پایان یک روز رمضانی.روزهای قبل هم چیزهای دیگری دیده بودم.این روزها خودم را در تناسبهای ارتباطم با خدا و امور الهی کمی سر درگم می بینم.کمی نگران کننده است ولی بیشتر از آن دوست دارم دلائل و ویژگی های این موضوع را پیدا کنم.جواب ساده اینکه:"خراب کردم و ارتباط نزدیکم را با خدا از دست داده ام چون از یاد خدا غافل بوده ام و به گوشه های دیگر زندگی ودنیا و وجود خود سرک کشیده ام."مسلم است که هر حرکتی ما را از مبدایی که در آنیم دور می کند.و جواب سخت اینکه از خود بپرسیم چرا آدمهای امروزی چنین حسهایی را در درون خود یافته اند و بعضی هاشان در عین مذهبی بودن دچار یک جور بحران غریبگی با باورهای مذهبی خود شده اند.دیروز خواندم که از داریوش شایگان کتاب جدیدی چاپ شده است به نام "دگردیسی های امر قدسی".دوست دارم با ایده های آن کتاب هم آشنا شوم.
2.همیشه این را در نظر داشتم که در حین جستجوها وسرگردانی های فکری و روحی که در آن غوطه ور می شوم جایگاه هر وجه از بودنم را در جای خودش حفظ کنم و مسائل را با هم قاطی نکنم.قضیه این است که خیلی وقتها چیزهایی را متناقض می بینیم ولی باید در نظر داشته باشیم که ممکن است اینها در سطح متفاوتی معنی داشته باشند.مثلا ممکن است آدم مذهبی باشیم و در عین حال در مورد چیزی مثل همجنس بازان تحقیق کنیم،داستان بنویسیم،یا از حقوق انسانی آنها دفاع کنیم و در این فعالیتها نظر مذهبی خود را وارد نکنیم.آنچیزی که باعث می شود نظام های ایدولوژیست-مثل مذهبی ها یا کمونیستها- به زمین و زمان گیر بدهند همین است که فکر می کنند باید باورهای خود را در همه سطوح جاری کنند ومعمولا به تناقضهایی عمیقی می رسند که آنها را از حالت عقلانی و اقبال عمومی خارج می کند.از سوی دیگر ممکن این این جدا کردن سطوح مختلف وجودی به آنجا ختم بشود که دچار سفسطه هایی در معنا کردن حدود هر سطح شویم و هر کدام را با دیگری توجیهه یا تخریب کنیم.مثل کسانی که اصول مذهبی خود را به بهانه عقلانی بود یا مدرن بودن زیر سوال می برند یا کسان دیگری که به بهانه ضد مذهبی بودن جلوی چیزهایی را می گیرند که به نظر هیچ تناسبی با روح مذهبی ندارد.
3.در متن زندگی هم گاهی این اشتباه را مرتکب می شویم.یعنی قواعد یک حیطه را در تفسیر حیطه دیگر به کار می بریم.همین الان بین همکاران بحثش بود.همکاری می گفت بعضی ها سر کار معرفت ندارند و به آدم کمک نمی کنند.من گفتم که اینجا بحث تقسیم کار است،اگر کاری وظیفه فردی نیست نشانه بی معرفتی نیست اگر آن را به عهده نگیرد و تو را به کسی که مسئول انجام آن است حواله کند.بحث معرفت داشتن در عالم رفاقت مطرح است نه در عالم کار حتی اگر آن همکار رفیق من باشد باز هم الان داریم کار می کنیم.یا اینکه بعضی ها در تعهدها و شکلهایی چون ازدواج یا شغل وارد می شوند دچار این درد می شوند که به طور ناخودآگاه حس می کنند علائق ودغدغه های دیگر در آنها بی معنی شده است یا معنی ندارد آنها را دنبال کنند یا آزادی خود را برای آنها از دست داده اند.ما در شکل اجتماعی خود ازدواج می کنیم یا شغل می گزینیم و باید به آن متعهد باشیم ولی در شکل روحی و فضای فکری خود همانی که بودیم می توانیم بمانیم گرچه قبول دارم شاید وقت کمتری برای دغدغه های خود داشته باشیم.
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
افتضاح خوشحالم.امروز اتفاق تازه ای در زندگی ام افتاد.امروز حس کردم هستم،حضور دارم،جعلی نیستم،دیده می شوم.امروز یک قدم به سوی احترام به جهان بزرگ و محترم برداشتم.امروز با افتخار تمام و با اعتماد به نفس و اعتماد به حضور آنها،امروز با آرامش و راحتی وجدان یک ویندوز سرور 2003 نسخه اصلی نصب کردم!
توضیح اینکه:
3.ویندوز اصلی(اوریجینال) را باید خرید که در این کشور یا پولش را ندارند یا امکانش را یا احساس نیازش را!
1.شما که فکر نمی کنید خودم پولی خرج کرده باشم؟
2.شاید این را نوشتم تا همگی ما بدانیم که من اکنون متخصص چه هستم!
4.به همه کسانی که توی عمرشان یه همچین چیزی ندیده اند(علی رغم هزاران باری که ویندوز نصب کرده اند) این نوید را بدهم که چیز خیلی زیادتری ندارد فقط یک سوال بی مزه که می پرسد از این اجازه (License) دوست دارید چطوری استفاده کنید؟
5.همه فهمیدید حرفی برای گفتن نداشتم و همه این را بهانه کردم که حرفی زده باشم؟
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
ص.چ پیشنهاد یه بازی جالب و خلاق داد که بعد از چند روز بالاخره عملی شد.قرار شده یه سوال مطرح بشه ودر موردش احتمال سازی کنیم. پیشنهاد من این بود:"چرا خسرو شکیبایی در آخرین جشنی که شرکت کرد روی جایگاه حرفی نزد؟" هر کدام احتمالهای خود را نوشتیم و به هم نشان دادیم.
شکیبایی روی جایگاه حرف نزد چون:
1.گفته بودند حرف نزن.
2.روزه حرف زدن گرفته بود.
3.حرفهاش یادش نیومد.
4.ذهنش چت کرده بود.
5.حرفی برای گفتن نداشت.
6.حرف نزد تا خیلی حرف در موردش زده بشه
7.فکر کرد این همه حرف زدند چی شده؟
8.مردم حرف می زنن پول میگیرن من چرا نه؟
9.پول آخرین حرفهایی که در یه جایگاه دیگه زده بود رو نداده بودند اعصاب نداشت.
10.داشت فکر می کرد اون ور جایگاه حرف بزنه ولی اون ور هم بهش فرصت ندادند.
11.با سکوتش حرف زد.
12.قیافه وزیر ارشاد رو دید یاد وزارت اطلاعات افتاد و اینکه حرف نزنه بهتره.
13.داشت می خندید فرصت نشد حرف بزنه دیگه.
14.یه دختر خوشگل تر از زنش اونجا نشسته بود حرف در دهنش خشکید.
15.فکر کرد کی یادش می مونه چی گفته ولی همه یادشون می مونه چیزی نگفته.
16.دندونش درد می کرد صداش عوض شده بود.نخواست ضایع بشه.
17.زنش گفته بود صدات امروز خروسیه.
18.فکر کرد چهار روز دیگه می میرم مردم دلشون واسه صدام تنگ میشه پس بهتره حرف نزنم
19.با رفیقش رو کم کنی گذاشته بود که حرف نزنن روی جایگاه.حتی اگه چیزی پرسیدند.
20.از رفقای دیگه روی جایگاه پول گرفته بود که حرف نزنه که اونها بیشتر بزنن.
21.یکی از رفقا از بین تماشاچی ها بهش چشمک زد ویاد اون جوک بی ادبی که براش گفته بود انداختش ،خندید و فرصت نشد حرفی بزنه.
22.فکر کرد دهان بسته خوشگل تره.
23.لبش داشت خون می اومد دهنش رو باز نکرد تا دوباره خون نیاد.
24.یه سیگار رو پشت لبش مخفی کرده بود خواست دیده نشه.
25.وزیر ارشاد گفته بود تو رو جون مادرت حرفی نزن که هر حرفی بازی با آبروی ماست(همه می دونن خسرو چقدر مادرش رو دوست داره)
26.یه چیزی توی ذهنش بود ولی مناسب گفتن در جمع نبود.بعدا به رفقای صمیمی گفتش.
27.خسرو اصلا دوست داشت همیشه آدم رو توی کف بزاره ،در همه جا!
28.زیر لب داشت فحش می داد به بعضی چیزها مجال حرف زدن نبود.چیز خوبی هم در نمی یومد.
29.سه ثانیه قبلش عاشق دختر خبرنگار روزنامه کیهان شده بود.
30.فکر کرد اصلا بازیگر رو چه به حرف زدن برو بازیت رو بکن.
31.فکر کرد اگه حرف بزنه اثر حرفهای قشنگ نفر قبلی کم میشه پس حرفی نزد.
32.یه عکاس گفت یه وری رو نگاه کنه که عکس بگیره.خب همه می دونن حرفها توی عکس نمی افتند.
33.خسرو سندرم حاد حلول ماه مبارک رمضان داشت.و روزه حرف زدن گرفته بود
34....(نمیگیم چون نباید با آبروی یه هنرمند بازی کرد)
35....(نمیگیم چون نباید با آبروی یه هنرمند بازی کرد)
36....(نمیگیم چون نباید با آبروی یه هنرمند بازی کرد)
37....(نمیگیم چون نباید با آبروی یه هنرمند بازی کرد)
38.گفته بودند هر کلمه ای بگی در دادگاه بر علیهت در دادگاه استفاده میشه.آخرش هم که محکوم شده به سکوت همیشگی به جرم کلمه سکوت.
39.شب قبلش با زنش دعواش شده بود فکر کرد هر چی بگه یا منت کشیه یا حمل بر منت کشی میشه.
40.خسرو شکیبایی از آن آدمهایی نبود که جایگاه سالن مکان حرف زدنش باشد.خسرو شکیبایی در پلان های فیلمها در تشویق تماشاگرانش حرف می زد وحرف می زند.گذاشت آنجا کسانی حرف بزنند که جای دیگر حرفی ندارد یا حرفهای قشنگی ندارند.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
خب نمی خواهم خودم را لوس کنم.واقعا نمی خواهم.ولی مدتی است در ذهنم این جمله می پیچد که:"دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد." مدام از خودم می پرسیدم که چرا این جمله در ذهنم می پیچد.از کی این جمله برایم معنی و طنین پیدا کرد؟الان به نظرم رسید که یادم آمده است.دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد از وقتی که در دنیایم کسانی که دوستشان داشته ام رفته اند.مثل گذشته صمیمی و رفیق نیستند.امیدوارم دوره گذرایی باشد گرچه شک دارم.اما واقعا هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد وقتی عشقی نباشد،رابطه عمیق انسانی وجود نداشته باشد،دوستی و رفاقت واقعی وجود نداشته باشد.هنوز هم سودای چیزهایی که دنبال می کردم را در سر دارم ولی واقعا چه اهمیتی دارند؟مثل این می ماند که صاحب یک جزیره بزرگ شده باشیم : در یک جزیره بزرگ تنها گیر افتاده باشیم.
(پنج شنبه قبل:هر روز آدمهای زیادی را می بینیم و هر لحظه ممکن است حس کنیم به دیوارهای آخر این آدم رسیده ایم.ضعفهای او را ببینیم.با کوچکی هایش برخورد کنیم،در موردی خاص فکر کنیم ضعف دارد و کاری هم نمی شود کرد.ولی وقتی آن آدم کسی باشد که از اعماق جان دوستش داریم چه تلخ لحظه ای است....)
+
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
ب.پریروز نتیجه دانشگاه آزاد آمد.فوق لیسانس قبول نشدم.
الف.دیروز نتیجه دانشگاه دولتی آمد.فوق لیسانس قبول نشدم.
ج.حالم خوب است.گاهی موجی از آشوب دلم را تکان می دهد و گاهی هم کمی غم ولی اغلب خوبم.راستش گاهی یک حسی مثل اشتیاق یا طرب در دلم حس می کنم.
0.با زندگی یک باره چه می شود کرد؟چیزی جز چیزی که دلمان می خواهد؟مسئولیتها و وظایف جای خودشان هستند ولی اینها تمام زندگی نیستند.این روزها فکر می کنم کل این زندگی از همان چیزهای خیلی دور خیلی نزدیک است.هم خیلی خیلی با ارزش است چون یک بار است و هم بسیار بی ارزش است چون هر جور که فکرش را بکنید آخرش رفتن است و تمام شدن و هیچ نماندن،پس لاقل می شود هر کاری دلمان می خواهد انجام دهیم تا در جواب این بی احترامی که زندگی به ما کرده ما هم لاقل انگشت شصتمان را به او نشان داده باشیم،فقط به شرطی که عیش دیگران را مکدر نکنیم و درستی را نادرست نکنیم.
1.این روزها از احوال دوستان متنوعی خبر دارم.ننوشتم با دوستان زیادی ارتباط دارم چون اتفاقا این روزها تنهایم.هر کدام در زندگی راهی را دنبال می کنند بنابراین مزیتهایی دارند و کاستی هایی.دوستانی دارم که فوق لیسانس می گیرند،من فوق لیسانس نتوانستم قبول شوم.من به نسبت اوضاع مالی خوبی دارم،دوستانی مشکلات مالی و کاری دارند.دوستانی به کل دنیا ها کرده اند و آزادی و فراغت را تجربه می کنند و دوستان دیگری تا بوغ سگ هفت روز هفته را مشغول هستند وحس می کنند فرصت نفس کشیدن ندارند.دوستانی در بهترین نقاط دنیا زندگی می کنند و دوستانی از اینکه در بدترین منطقه آب وهوایی مسکونی دنیا در یکی از بی سامان ترین کشورهای دنیا زندگی می کنند شاکی هستند و دارند جر می خورند.دوستانی حس می کنند چقدر شخصیت مهم و ارزشمندی در محیط خود هستند و دوستانی اساسا و همیشه از خود شاکی هستند.دوستانی در خانواده غرق شده اند و دوستانی مجردی را ترکونده اند!حالا تمام اینها به کنار!مشکل اینجاست این روزها زیاد می بینیم که برخی از این دوستان حاضر نیستند دیگری را ببینند.بعضی ها که از این هم بیشتر،از دیگری بدشان می آیند و او را زیر سوال می برند.چرا ما یاد نگرفته ایم که این حق را به دیگران بدهیم که هر کس موفقیتهای خودش را داشته باشد؟گاهی فکر می کنم به خاطر این است که قدر موفقیت های خود را نمی دانیم یا اصلا به طور روشن هدفی را دنبال نمی کنیم،فقط داشته های دیگران را می بینیم.یا شاید دلیل دیگر.همیشه پله بالاتری برای رفتن هست،آیا باید همیشه رنج کشید تا جان آدم به در آید؟
2.این را فکر کنم همه می دانند که هر چقدر راهی سخت تر یا متفاوت تر یا با ارزش تر از راههای دیگر زندگی باشد راهی های آن راه رنج بیشتری حس می کنند ولحظه های سخت تری دارند.دلم به درد می آید از کسانی که به خاطر این رنجها از جلو رفتن خسته می شوند.دلم می سوزد برای کسانی که ترس از تنهایی در میانه های راه باعث می شود بی خیال شوند وبه راه معمول ها برگردند.دنیا هم که پر از آدمهایی هست که به خاطر همین ترسها و رنجها کلا از همان اول راهی که خیالش را داشتند شروع نکردند.اما همه اینها فقط در حرف نیستند.این ترسها و رنج ها تا ته جان آدم می روند و باید قبول کردن ادامه دادن واقعا شاهکار است.
پی نوشت 1:مجموعه دوم عکسهایم را صفحه عکاسی ام گذاشتم.
پی نوشت 2:امروز تعداد لغتهای انگلیسی که از متون مختلف خواندم و از طریق روش یادگیری بدون فراموشی لایتنر حفظ کردم به چهار هزار رسید.برنامه ای که نوشتم تغییراتی کرده است به همین مناسبت هیچ مراسمی برپا نمی شود فقط تغییرات را می گذرام.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
|
|
|
يوپي آي؛ يک
زوج انگليسي اعلام کردند مجسمه کوتوله 10 اينچي که از جلوي در منزل شان به
سرقت رفته بود، پس از مسافرت به 12 کشور با يک آلبوم عکس به خانه برگشت.
اين کوتوله کلاه سبز، نزديک به يازده ماه قبل ربوده شد و صاحبانش احتمال
مي دادند کار دانشجويان کالج نزديک محل سکونت شان باشد، اما زماني که
مجسمه محبوب شان را جلوي در ديدند بسيار تعجب کردند. کنار مجسمه آلبومي
بود که عکس هاي او را جلوي سالن اپراي سيدني در استراليا، شنا در زير
آبسنگ معروف برير، در يخرود نيوزيلند، کنار مقبره هاي کمبوجيه و بسياري
مناطق ديدني ديگر نشان مي داد.
نامه يي به همراه آلبوم آمده بود که به نظر مي رسيد از طرف مجسمه نوشته
شده و دليل رفتنش را «پاهاي مشتاق» براي ديدن جهان عنوان کرده؛ «به اين
نتيجه رسيدم که جهان جاي بزرگي است و زندگي چيزي بيش از ايستادن و تماشاي
رفت و آمدهاي مکرر ديگران دارد. به همين دليل تصميم گرفتم خودم را از اين
رکود خلاص کنم. سفر من بين سه قاره، دوازده کشور و تعداد بي شماري مکان
زيبا بود که بسياري از آنها را به خاطر ندارم.»
|
روزنامه اعتماد امروز
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
فكر كنم هر كسي در زندگي يا كسي را دوست داشته است و آن فرد او را به قول معروف تحويل نگرفته است يا مورد لطف كسي بوده است اما به هر دليلي نمي خواسته يا نمي توانسته كنار او بماند.كمتر در فيلم يا داستاني ديده ام كه اين حالت را به عنوان وضعيت نهايي يك رابطه به تصوير بكشند.اغلب در فيلمها و داستانها آدمهايي را مي بينيم كه تلاش مي كنند و به دست مي آورند ولي فكر كنم شانس اينكه تلاش كنيم وبه دست نياوريم يا تلاش كنند وما نخواهيم بپذيريم هم كم نيست.در نگاهي كلي تر سوال اين است كه اگر يكي از ما مورد لطف كسي قرار گيرد چقدر بلد است پاسخ مناسبي به او بدهد.زياد اتفاق مي افتد كه آدمها در اين حالت احساس برنده اي را پيدا مي كنند كه به بازنده اي احترام نمي گذارد.زياد اتفاق مي افتد كه آدمها در اين وضعيت به سكوت مرگباري فرو مي روند تا از زير بار چنين لطفي رهايي پيدا كنند.زياد اتفاق مي افتد كه آدمها در اين موقعيت سعي مي كنند از خزانه لطف طرف مقابلشان تا اندازه اي كه ظرفيت دارد برداشت كنند كه در نگاه از بيرون مي شود به سو استفاده تفسيرش كرد.زياد اتفاق مي افتد كه آدمها در اين بين مغرور مي شوند وفكر مي كنند در پله هاي هستي يك قدم بالاتر ايستاده اند وبه شانسهاي بزرگتر اميدوار مي شوند.گاه اتفاق مي افتد كه آدم در چنين حالي خود را وام دار چنين لطفي مي بيند وگاه ايده آل هاي خود را فداي لطف طرف مقابلش مي كند و شايد بعدا به خاطر كاري كه با خود كرده است احساس گناه كند و حتي نسبت به آن طرف هم احساس خشم يا نفرت كند.ديگر چه؟من در اين موقعيت چه مي كنم؟
+
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>