
كتاب "انسان در جستجوي معنا" تمام شد و بد نديدم حالا كه جو گيرش هستم كمي بنويسم.
زندگي انتخابهاي ماست.همه داستان در همين يك جمله است.آدمهايي اطرافم هستند كه انتخابگران ضعيفي هستند و مي گذارند آدمهاي اطرافشان به آنها ديكته كنند چه كنند.فرض كنيم ديگران عاقلانه ترين انتخاب ها را پيش پايشان مي گذارند ،اين آدمها همچنان حس مي كنند زندگي نكرده اند،حس خوبي نسبت به زندگي و محيط ندارند.دسته اي ديگر از آدمها انتخاب مي كنند اما اجازه مي دهند انتخابهايشان كاملا تحت تاثير محيطشان باشد.بايد و نبايدهاي محيطشان به انتخاب آنها جهت مي دهد.اين آدمها حس مي كنند بازيگران نمايشي از زندگي هستند كه نمايشنامه آن را كسان ديگري نوشته اند.دسته ديگري هستند كه اهل آتش زدن به آنچه هست و يا مي گويند بايد باشد هستند.اينها انتخاب مي كنند و تصميم مي گيرند و فكر نمي كنند از نگاه ديگران چقدر تصميمشان منطقي است.زندگي مال آنهاست و دلايل انتخاب هم مال خود آنها.هنوز هم به شخصيت شاعر همان فيلم فكر مي كنم كه نظافتچي ساده يك فروشگاه شده بود.اغلب مردم دنيا دوست دارند مدير باشند و بالا دستي اما او انتخاب كرده بود كه پايين دستي باشد.نه لزومي بر مطيع بودن هست ونه بر لجبازي.بايد در هر مورد عميقا از خود بپرسيم انتخاب خود خودمان چيست؟
اينها را تصور كنيم:
1.فردي كه شانس رشد يا به دست آوردن مقامي را در يك سازمان پيدا كرده و به خاطر اينكه همه مي گفتند شانس خوبي است آن را پذيرفته وبراي همين مجبور شده روياي تحصيل يا هنر مورد علاقه اش را فراموش كند.
2.فردي در محيطي نزديك آدمهايي قرار گرفته است و مجبور است كه با آنها رفاقت كند چون اگر اين كار را نكند او را متهم به جامعه گريزي و منزوي بودن مي كنند.اين كار را مي كند و از آنچه خودش بوده فاصله مي گيرد.
3.فردي كه به دستور پدر ومادرش و براي حفظ رضايت آنها واستفاده از مزايايي كه آنها برايش دارند عشق خود را رها كرده يا به فرد مورد نظر آنها بله گفته.
4.فردي شهر كوچك خود را دوست دارد اما به طور اتفاقي برايش موقعيتي بوجود مي آيد كه با شرايط خوبي در اروپا زندگي كند.
همچنان نمي توان گفت انتخاب درست براي اين آدمها چيست اما مي توان گفت بدترين چيز اين است كه انسان به خودش خيانت كند.چه خيانتهاي لحظه اي و چه خيانت مستمر.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

-گاه گاهي بعضي از بچه هاي همكار را مي بينم و از خودم مي پرسم چرا من به موفقي آنها نيستم؟چند روز پيش فيلمي را مي ديدم كه يكي از شخصيتهاي آن مردي بود كه شاعر خوب كشورش بود و در فروشگاهي نظافت مي كرد.چند روز پيش دوستي از اينكه در كارش به اندازه كافي خوب نيست گله داشت و ناراحت بود.به كساني كه سر كار موفق هستند ونگاه مي كنم و تصور مي كنم كه آيا مي خواهم روح و فكر و وقتم را صرف چيزي كنم كه آنها كرده اند؟آيا اين همان چيزي است كه من مي خواهم عمرم را روي آن بگذارم؟وقتي حاضر نيستم به آن شيوه زندگي كنم غير طبيعي نيست كه نتايج آنها را نداشته باشم.نكته ديگر اينكه-به ياد كسي كه مي گفت نگو نكته دارد و من مدام مي گفتم و حالا دلم برايش تنگ است- براي اينكه تشخيص دهم آيا اين مسير راه من است به آدمهاي انتهايي مسير نگاه مي كنم.در مورد كار و شركت به تك تك قديمي ها نگاه مي كنم و از خودم مي پرسم آيا دوست دارم جاي آنها باشم.راستش نه!پس اين مسيري نيست كه بخواهم تمام انرژي ام را روي آن بگذارم.شايد اشتباه من اين است كه اگر مسير من اين نيست پس چرا نصفه و نيمه وضعيف در جاده آن ايستاده ام؟درست نيست.ولي فعلا نياز مالي اجازه خروج را نمي دهد اما بايد مقدمات خروج را آماده كنم.
-گاهي با ديدن فيلمها و شنيدن افسانه هاي عشقي از خود مي پرسيم چرا ما در يك تجربه عاشقانه باحال نيستيم؟گاهي به خود مي گوييم اين هم از آن چيزهاييست كه ما شانسش را نداشتيم.فكر مي كنم اين موضوع هم هزينه هاي خود را دارد.آيا ما به اندازه كافي قابليت انساني داريم؟آيا به اندازه كافي حركت كرده ايم تا آدم پيدا كنيم؟آيا به اندازه كافي فداكار وفروتن بوده ايم تا عشق مجال حضور يابد؟و چندين سوال ديگر.همه اينها كنار هم اين مي شود قبل از اينكه بخواهيم غصه شانس بدمان را بخوريم مي توانيم فكر كنيم لايقش نبوديم پس يك چيز طبيعي اتفاق افتاده است.اما حالا حاضريم از چيزهاي ديگري كه برايمان مهم هستند بگذريم وبه ساختن عشق بپردازيم؟من هر وقت مكالمه تلفني ام از 10 دقيقه مي گذرد استرس مي گيردم كه نكند وقت در حال تلف شدن باشد.آدم فداكاري نيستم.خيلي وقتها دوست دارم تنها باشم،خيلي وقتها نياز دارم آزاد باشم.اينها با فرم عاشقانه زندگي جور در نمي آيد.بهتر است دچار خيالات نشوم.بايد يكي را انتخاب كنم.هماني كه مهم تر است.
- بدترين چيز اين است كه مال مسيري نباشي و خودت نداني يا نتواني مسير را عوض كني،كيفيت خوبي در آن زمينه نخواهي داشت و مدام هم رنج مي كشي كه چرا اينطوري است.
- گاهي فكر مي كنم مگر كل زندگي قرار است چه به آدم بدهد بنابرين چه آدمهاي عاقلي هستند آنهايي كه به كل زندگي آتش مي زنند تا همان چيزي شوند كه در خيال دارند.حتي اگر بگويند هر چه در ذهن داشته اند فقط خيالشان بوده.
- اين روزها كتابي مي خوانم به نام "انسان در جستجوي معنا"،ايده هاي خوبي دارد.هر چند آنجايي كه مي خواهد ريشه اي بودن معناجويي انساني را هم طراز نظريات فرويد كند آبمان در يك جوي نمي رود ولي فداي سرش هنوز هم ايده هاي خوبي دارد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

به دنیای اطراف خود توجه کنید:
مهم نیست که چه می کنید، سعی کنید چیزهای زیبایی، اطراف خود پیدا کنید.ممکن است در راه مدرسه از یک پل زیبا عبور کنید یا منظره غروب را از پشت ساختمان ها ببینید.این کار شما را از یکنواختی روزانه خارج می کند.
روی هر کاری که انجام می دهید تمرکز کنید:
حتی اگر در حال قدم زدن یا بُر زدن کارتهای بازی هستید.چه حسی دارد؟احتمالا نکاتی به ذهن شما می آید.شاید شما مجبور شوید آن را به طریق دیگری انجام دهید.روی چیزی که هست تمرکز کنید نه آنچه بوده یا می توانست باشد.در بودیسم به این کار توجه می گویند.
وقتی بلند می شوید لبخند بزنید:
با غر زدن و یا صدای آزار دهنده زنگ ساعت از خواب بلند نشوید.
مهربانی های خودبخودی و غیر منتظره نشان دهید.
به بیماران یا رنج دیدگان از حوادث طبیعی کمک کنید.به این فکر کنید که چطور می شود دنیا را جای بهتری برای زندگی کرد.از کسی به طور غیر منتظره تعریف کنید.
فعالیتهایی که آگاهی شما از لحظه ها را کم می کنند کم کنید.
چه فعالیتهایی انجام می دهید که ذهن شما را وادار می کند از لحظه اکنون خارج شود؟برای اغلب مردم تلوزیون نگاه کردن چنین وضعیتی دارد.دیدن فیلم خوب یا کتاب هم ممکن است مفید باشد اما زندگی در لحظه نیستند زیرا شما را به جوری فرار از موقعیت جاری سوق می دهند.به جای آن فعالیتها کارهایی را بکنید که شما را تشویق به دیدن اطرافتان وبه کار گرفتن دنیا در لحظه جاری می کند.کارهایی مانند باغبانی ،بازی کردن،بافتنی کردن،همه فعالیتهایی هستند که شما را به آگاهی سوق می دهند.بنابراین کامپیوتر را بعد از خواندن این مقاله خاموش کنید.
* زندگی کردن در لحظه به معنای فراموش کردن آینده نیست.
* اجازه ندهید زندگی کردن شما در لحظه به نظر دیگران گستاخی یا بی فکری تلقی شود.
:اين مطلب ترجمه اي است از
http://www.wikihow.com/Live-in-the-Moment
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

در ميانه هاي ديدن فيلم "فارغ التحصيل" هستم.نكته كمي بي ربط اينكه:
بارها در بحث با دوستانم - دخترها - اين را شنيده ام كه زنها مانند مردها نمي توانند به دنبال لذتها و و خواستهاي خود بروند.زيرا زنها فقط در دوره اي از زندگي براي مردها جذاب هستند و اگر از مرد خود تعهد كافي نگيرند وقتي زن پير شد و جذابيت خود را از دست داد او را رها مي كند.ولي مردها هميشه مي توانند دنبال زنان جوانتر وجذاب تر باشند.بارها اين جمله را تاييد كرده ام.در يك نگاه كلي به نظر اين ايده درست مي رسد.اما نتيجه عملي اجراي اين ايده چيست؟به نظر مي رسد نتيجه عملي اش اين است كه محيط ما پر مي شود از زنهايي كه در هيچ دوره اي از زندگي خود لذتهاي بزرگي از روابط خود و غريزه و كاميابي هاي خود نبرده اند.فرقي نمي كند توانسته باشند يكي را به خود متعهد كنند يا نه.مسئله اين است كه در عمل از ترس اينكه در دوره پاياني زندگي خود تنها و بي كس بمانند تمام زندگي را در يك حالت متوسطي و يا حتي ناكام و بدون لذت آزاد گذرانده اند.الان داشتم بهش فكر مي كردم.بايد بيشتر در موردش فكر كنم.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

تالاب شادگان بوديم امروز.عجب جايي است در نزديكي ما.بزرگ و بكر.چيزهايي مي بيني كه خيلي زود فراموش مي كني از كجا آمده اي.پرندگان زيبا،گاوميش هاي بي خيال،نيزارها و آب آرام.وسيع و بسيار وسيع.تقريبا دو ساعت روي آب بوديم.دلم مي خواست قايق را رها كنيم روي آب و ساعتها شناور بمانيم روي آب در سكون.بي نهايت فضا آرام بود و شبش حتما خيلي باحال خواهد بود.خودش يك نوشته شاهكار بود،جايي براي نوشتن نيست.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

حالم خوب شد.به یک خواب طولانی نیاز بود،به کمی فکر کردن و متمرکز شدن وبه کمی فراغت داشتن وقدم زدن.چیزهایی که در چند روز گذشته کمتر فرصتشان را داشتم.نشستم کلی فکر کردم.علت عمیق به هم ریختگی را سعی کردم پیدا کنم و در موردش روحم را نوازش کنم و راهنمایی.خیلی رفاقتی روحم پذیرفت که با مسئله کنار بیاید.فعلا کاریش نمیشه کرد:یه نفر در این دنیا هست که به وضوح از دست من ناراحت است و با من حرف نمی زند.کاریش نمیشه کرد.من قدم های خودم را برداشته ام و اگر لازم باشد باز هم برمی دارم ولی اینکه هیچ کس توی دنیا از دست شما ناراحت نباشد هم یک باکیش می شود حالا خدا رو شکر یکی هست که از دست من شاکی است!!!
دیروز یک مطلب برای وبلاگ بچه های شرکت نوشتم که بچه ها خوششان آمد.حس خوبی دارد اینکه ببینی خوانندگان تو از کارت لذت برده اند و لحظه ای حالشان خوش شده است.مرز باریکی دارد با اینکه حس کنی مورد تشویق هستی و حالت خوب شود.نپیچونیم،راحت بگویم هر دو حس را کنار هم دارم.
پي نوشت:اينو يادم رفت بگم:خب اين حالت معموليه كه يكي رو دوست داريم و دو حالت پيش مياد:تلاش مي كنيم و به دستش مياريم و باقيش به شما و اون بستگي داره و حالت دوم اينكه به هر دليل نمي تونيد به دستش بياريد و از نبودنش رنج بكشيد!حالا من يه نظريه دارم:يكي رو دوست داريم.نگاهش كنيم،نگاهش كنيم.همينطوري نگاهش كنيم بدون شرم و بدون وقفه.تا وقتي هست نگاهش كنيم و وقتي در ادامه راه زندگي از ما جدا ميشه با حس خوب دوست داشتنش بمونيم و هميشه براش آرزوهاي خوب كنيم.اين نظريه جديد من در مورد دوست داشتنه،دارم بهش فكر مي كنم.
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>

1.امروز و در همین لحظه دلتنگم.
2.تقریبا عادت دارم به این دلتنگی ها.
3.دیروز کتابی را می دیدیم به نام در جستجوی معنا که می گفت اگر معنای زندگی خود را یافته باشید رنج بردن-دلتنگی را هم جز آن حساب می کنم-جز طبیعی آن است.چیزی نیست که تصمیم بگیرید دیگر آن را نداشته باشید.این جوهره اگزیستانسیالیسم-به طور ساده همان وجود داشتن- است که شما رنج بکشید و به جلو بروید.
4.گرچه من هنوز شک دارم کاملا معنای زندگی خود را یافته باشم ولی مدتهاست برایم قطعی شده در راهی که می روم روزهایی هست برای رنج بردن،برای دلتنگ بودن.از طرف دیگر نباید گول بخورم که زندگی را بر اساس رنج تنظیم کنم.انتحار کردن ممنوع است.همیشه عاقلانه بودن و تعادل لازم است.زندگی بدون چیزهایی مثل لحظه های فراغت،خواب خوب،لذت های روزها،یک دور اندیشی ابلهانه است.
5.از طرف دیگر یادم آمد حالا آنها بگویند زندگی انسان با رنج پیش می رود ولی از طرفی بخشی از روح ما عافیت طلب است.رویای جاودانگی در باغهای بهشتی با حوریان و غلامکان سرویس دهنده را دارد.این یکی را چطوری با آن مطابق کنیم؟فکر کردم کافی است به این خواست هم توجه داشته باشیم ولی تسلیم به آن نباشیم.اولا اینکه زندگی خود را جوری تنظیم کنم که آنقدر گرفتار نشوم که دلم برای عافیتها لک بزند و از طرفی قدمهای کوچک رو به هدف را دنبال کنیم.
6.اول اینکه چقدر با واقعیت امور زندگی می کنیم؟چقدر اسیر خیال بافی هایمان در مورد امورمان هستیم؟دوم اینکه چقدر ترسهایمان باعث می شوند مزایای چیزهایی را به دست نیاوریم؟اول اینکه هر وقت یادم می رود آدمی که کنار تو قرار می گیرد باید برایش وقت و انرژی بگذاری،روزهای خوب و بد دارد،محدودت می کند،وقتی دلم یک آرام جان می خواهد بدون اینکه به حواشی اش فکر کنم دلم برایش تنگ می شود و دلم او را می خواهد.دوم اینکه هر وقت فکر می کنم زندگی کردن با کس دیگری چقدر درد سر دارد.سر چه چیزهایی باید انرژی و وقت بگذارم،چقدر باید برایش هزینه پرداخت کنم کلا بی خیالش می شوم،ترجیح میدهم تنها بمانم و اینطوری است که تمام مزایایی که زندگی کردن با یک آدم دیگر دارد را از دست می دهم.در نهایت اینکه تا وقتی داشتن یک شریک زندگی این همه مرا از راه بیرون می برد ترجیح می دهم نباشد.و در نهایت گاهی تنهایی دلتنگ کننده است یا باعث تداوم دلتنگی.
7.گاهی فکر می کنم داشتن معنای درست حسابی در زندگی،چیزی که خودمان آگاهانه و شجاعانه انتخاب کنیم و دنبالش برویم چیزی مثل زاییدن یک بچه است،هر چند روز مجبوری درد یک زایمان سخت را تحمل کنی تا آن فرزندی را که نمی دانی قرار است چند روز دوام بیاورد و قرار است که شود تحمل کنی.سخت است ولی وقتی بچه در شکمت باشد نمی شود بی خیالش شوی،راهی نداری جز اینکه آن را به دنیا بیاوری چون اگر نکنی بچه هیچ،خودت هم خواهی مرد.بدون فرزند بودن هم فاجعه است.نه برای اینکه سنگی بر گور می خواهیم ،برای اینکه کار بهتری نمی توانیم بکنیم.
8.نمی دانم.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
15 نكته براي گرفتن عكسهاي بهتر(ترجمه وتخليص خودم)
1
چهارشنبه 20 شهریور ساعت سه بعد از ظهر در برنامه بچهها، مجری داشت حدیثی تعریف میکرد:
بچههای عزیز، امام جعفر صادق شبی داشت از کوچهای رد میشد. از یکی از خونهها صدای ساز و آواز غیر مجاز میاومد. همین که حضرت به جلوی اون خونه رسید کنیزی ازش بیرون آمد که زبالهها را دم در بگذاره. حضرت ایستاد و به او گفت تو پیش بنده کار میکنی یا صاحب؟
کنیز گفت معلومه، پیش صاحب! امام جعفر صادق به او فرمود که با توجه به این صداهای لهو و لعب، صاحبت بیشتر به بنده میخوره تا صاحب! و رفت... در همین حین صاحب اومده بود دم در ببینه چرا کنیزش دیر کرده. این جملهی آخر حضرت را شنید. فکر کرد. متحول واز خودش بیخود شد و همینطور پابرهنه دنبال حضرت دوید. از آن به بعد لقب آن مرد شد پابرهنه!(به عربی هم گفت پابرهنه چی میشه. من یادم نمونده)
من نمیدونم بچه کوچولوهااز این داستان چه نتیجهای گرفتن. ولی من شخصا این نتیجهها رو گرفتم : الف- اون زمان هم آشغالا رو باید سر ساعت 9 شب میذاشتن دم در تا آشغالانس برسه. ب- اینکه صاحبها خیلی مهربون و باحساب کتاب بودن که کنیزشون چند دقیقه دیر کرده یا نکرده، حتی اگه مست و پاتیل و مشغول لهو و لعب بودن. ج- صاحبها پابرهنه میومدن دم در. دال- به جای اینکه کمیته بریزه تو مهمونیا فقط یه تذکر میدادن. ه- مردم اونزمان خیلی بیشتر از مردم این زمان استعداد متحول شدن داشتند. و- اون زمان هم موسیقی انواع مجاز و غیر مجاز داشته(شورای مشت محکم بر دهان موسیقی استکبار جهانی داشتن). ز- دلیل اینکه چرا مرد دنبال حضرت دوید بر من معلوم نگشت... خواست تشکر کنه یا چیز دیگر.
http://z8unak.blogspot.com/2008/09/blog-post_12.html
2
امیر نادری در حاشیه فستیوال فیلم ونیز ، در گفتگو با پرویزنوری گفته بود: بیست سال پیش، توی دستشوئی، دو دستی کوبیدم تو سرم که احمق باید انگلیسی یاد بگیری تا بفهمی و بفهمانی. شما فکر می کنید که منهم می توانم مثل امیر نادری بفهم. باید یک سنگ دستشویی پیدا کنم.
http://isatis.blogfa.com/post-661.aspx
3
پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم. در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!"
چه حالی می دهد اگر دختری ترشید، اقلا وقتی پیر شد، معلوم شود یکی از خواستگاران دوران جوانی او که میلیونر شده بود، مرده و ثروت قابل توجهی برای او به ارث گذاشته!
خواستگار ناکام هم خواستگارهای ناکام آمریکایی!
http://anidalton.blogfa.com/post-394.aspx
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
امروز فيلم ژان د آرك(messenger ) را تمام كردم.قصه اش پر از ايده هايي براي فكر كردن است.از قصه زندگي قديسان تاريخ قبلا سه تاي ديگر ديده بودم واين چهارمي بود.فرانچسكو،برنابت،يكي كه اسمش يادم نماند و حالا ژان د آرك.داشتم فكر مي كردم در اسلام يا لاقل در شيعه كه من با آن در ارتباطم مخفي ماندن گناهان و نگفتن آن براي ديگري ارزش محسوب مي شود.در مقابل ژان هميشه اصرار داشت اعتراف كند،هر روز اعتراف مي كرد.حتي حاضر شد الهاماتي را كه به او مي شد را انكار كند ولي كشيش ها حاضر شوند اعتراف او را بشنوند.و اينكه:
1.دوستی دارم که مدام در مورد اینکه حسود است حرف می زند،شوخی می کند.به نظر می آید زخمهای مخفی که در این مورد در روحش هستند باز می شوند و به نظر می آید در موقعیتهایی حسودی کردن برایش بی معنی یا مسخره شده است،گاه گاه به جای اینکه واقعا حسودی کند در موردش حرف می زند و با سبکی از کنارش عبور می کند.در مقابل دوستی دارم که با لایه ضخیمی از غرور روی نقصهایش را پوشانده است و خیلی سخت است در مورد این اشکالات با او حرف بزنی.
2.وبلاگهای زیادی می بینیم که پر است از جملات شاعرانه،خبرپراکنی ها یا حرفهای همینطوری.معدودی هستند که از اعماق وجودشان در وبلاگ می نویسند و نوشته هایی از دورنشان روی وبلاگ می نشیند.چندین مطلب خوانده ام در مورد وبلاگ درمانی واینکه می شود از وبلاگ برای تخلیه خود و تحلیل افکار خود و روبرو شدن با خود استفاده کرد.چند روز مطلبی خواندم در مورد اینکه وبلاگ نویسی برای بیماران قلبی هم مفید است.وبلاگ جای مناسبی است برای شروع جنگ بر علیه ترسهایی که داریم،گره هایی که داریم.اینکه بتوانیم هر چیزی که در ذهن داریم،حتی وحشتناک ترین آنها، را رو بیاوریم.
3.در انگلیس یک قانون هست که بعد از چند سال-فکر کنم 30 سال-تمام اسناد سری سازمان امنیتی کشورشان را منتشر می کنند.در استرالیا وقتی تغییر قوانین مهاجرت تصویب شد اجرای آن برای چند سال بعد در روز مشخصی تعیین شد و دقیقا در همان روز این کار انجام شد.در آمریکا کاندیداها مجبورند جز به جز منابع مالی مربوط به تبلیغات انتخاباتی خود را مشخص کنند.رئیس جمهمور محترم کشورمان تشخیص دادند که مبلغ موجودی ذخیره ارزی کشور هم جز اسرار مملکت است.
4.ادبیات این کشور پر از رمز و راز است.صنایع مختلف ادبی در شعر ما وجود دارند که به ابهام وگسترش معنایی شعر کمک می کنند.این به عنوان یک قابلیت زبانی برای ما تلقی میشود که می توانیم یک شعر بگوییم و آن را به چند شکل مختلف بخوانیم و لذت ببریم از اینکه همه این شکلها معنی خاص خود را دارند.داستان فارسی هم خیلی جاها همین شکل را دارد.به وضوح حس می کنی در یک فضای اثیری گرفتار شده ای که تناسبش با واقعیت پر تردید است.حرفهایی پشت این فضاها مخفی هستند.وجودشان را حس می کنیم،وجود دارند ولی چرا نخواستند آنها را به وضوح اعتراف کنند؟
5.فرهنگ عمومی ما به تعارف عادت کرده است.از نبود تعارفات رنج می کشیم و آن را حمل بر بی احترامی می کنیم.در فضای پر تعارف روابط شفافیت خود را از دست می دهند.دقیقا نمی دانیم حدود رابطه تا کجاست.آدمهایی را می شناسم که چنان تسلیم مناسبات اجتماعی مبتنی بر بایدها و نبایدها شده اند وسرشان شلوغ شده است که تمام زمان و انرژیشان را اشغال کرده است.
6.عجیب است که وقتی به تاریخ خود مراجعه می کنیم دوره ای را به یاد نمی آوریم که به خود بگوییم در آن دوره اشتباه کردیم،ملت ما اشتباه کردند.آيا تا به حال در روزنامه ای یا تلوزیون دیده یا شنیده ایم که "ملت ایران در دوره فلان نباید بهمان کار را می کردند و اينكه کار احمقانه ای کردند"؟در همه دوره های تاریخی چیزهایی سراغ داریم که به آنها افتخار کنیم.انگار این قوم هیچ اشتباهی نکرده است.اگر هیچ اشتباهی نکرده است چرا اینقدر از دنیا جدا افتاده ایم و عقب.در مورد هوش و فرهنگ و هنر این قوم هم حتما شنیده اید که "هنر نزد ایرانیان است و بس."چرا ما به اشتباهات خود اعتراف نمي كنيم و به آنها نمي پردازيم؟
7.در فرهنگ اسلامی مفهومی وجود دارد به نام تقیه.ژان د آرک یا گالیله حاضر شدند همه چیز خود را ببازند ولی از چیزی که به آن اعتقاد داشتند حتی در حرف نگذرند.اینکه به ما این مجوز داده شده است در حساس ترین لحظه ها به طور زبانی اعتقادات عمیق خود را کتمان کنیم چه نتیجه ای دارد؟اینکه آنها اینقدر پایداری کرده اند چه نتیجه ای داشته است؟اگر بپذریم عقلای آن قوم چنین کرده اند چه دلائل عقلانی برای این پایداری وجود دارد؟
8.همه با عشق مجنون آشناييم.مجنون يك مثنوي در درونش در مورد عشقش حرف زد اما بيشتر از چند جمله با خود ليلي در اين مورد نگفت.هر وقت ما حسي را در درونمان نگه داريم وبه آن اعتراف نكنيم در درونمان-به قول مولوي-فربه مي شود وتمام وجودمان را مي گيرد.در مقابل آيا اگر حسي داشتيم به موقع و با صميميت آن را با ديگران در ميان مي گذاشتيم همه چيز متعادل تر و راحت تر پذيرفته نمي شد؟آيا در چنين شرايطي نيست كه مخاطب ما هم آمادگي شنيدن كمترين حرفها را دارد و اگر ليلي از كسي بشنود چه چهره زيبايي داري يا من تو را دوست دارم فكر مي كند منظورش اين است كه به زودي به خواستگاري ات مي آيم!
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
در پنج سالگی علاقه عجیبی داشتم به اینکه ستاره جمع باشم.مادرم اهل اصفهان است.در آن سال آنجا رفته بودیم تا در خانواده های مادری، خصوصا عموهایش دوری بزنیم.شبی از شبهای خدا جمع بزرگی از آنها خانه عموی بزرگ جمع شده بودند.یادم می آید آسمان سیاه بود، یک ایوان بزرگ که هر جایش کسی نشسته بود و یک حوض وسط حیاط بزرگ.اما چیزی که بیشتر از همه یادم هست:حدود سی یا چهل نفری دور هم در ایوان نشسته بودند و من-امیر پنج ساله- ناگهان داد زدم یه جک تعریف کنم؟بدبختانه همه ساکت شدند تا من جک بگویم و من اینطور آغاز کردم:"یه روزی بود شب شد..." لحظه ای سکوت مرگبار و بعد همه از خنده ترکیدند.خب من در همه قصه ها شنیده بودم "یه روزی بود که فلان شد...." ولی چه کنم که جک من در شب می گذشت،هر آدم عاقلی هم می داند که هیچ شبی نمی آید مگر اینکه از روزی بگذریم.خلاصه هزار دلیل وجود داشت که در جک من خیلی زود روز شب بشود ولی کسی به دلائل من فکر نکرد و من و جکم بین خنده ها گم شدند.خنده ها نگذاشت من باقی جک را بگویم.حدود چهارده سال بعد همان عموی بزرگ را یک بار دیگر در اهواز دیدم.به محض اینکه مرا دید گفت:"یه روزی بود شب شد!" این اصفهانی ها عجب حافظه ای دارند.چند ساعت بعد از آن برای اینکه کمی تسلی پیدا کنم سعی کردم خود جک را به یاد بیاورم و با این خیال که انصافا جک با مزه ای بوده سر کنم ولی هیچ چیز یادم نمی آمد فقط در ذهنم تکرار می شد "یه روزی بود شب شد!" بماند که بعد از آن شب واقعا تیره خواهرم و برادرم وقتی حوصله شان سر می رفت داد می زدند:"یه روزی بود شب شد!" و من با عصبانیت دنبالشان می کردم که ساکت شوند و این شد هیجان انگیز ترین بازی دوران بچگی آنها.سالها بعد وقتی با فلسفه آشنا شدم فهمیدم اینکه شما یک حرف منطقی بزنید اصلا اهمیتی ندارد یعنی در واقع مهم نیست چه می گویید فقط آنچیزی که می خواهید بگویید را درست بگویید،یک جوری بگویید که همه بگویند عجب حرف درستی!حالا و هنوز هم اگر چه همه روزها شب می شود ولی اگر بگویید یه روزی بود شب شد همه به شما می خندند.
کلمات کلیدی:اصفهانی ها - استراکچرالیسم - وقت شناسی - معماری سنتی اصفهان.
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
هوای اهواز ابری است.گاهی نم نم بارانی هست.به هر بهانه ای بیرون می روم برای قدم زدن.قدم زدن روی زمین خیس در انتظار و شک اینکه لحظهء دیگر قطره ها از آسمان می افتند یا نه حس خوبی است،البته با کمی دلتنگی.فرصت خوبی است برای در افکار فرو رفتن.دیشب افکار از آنجا شروع شد که چرا دوستم اینقدر تند با آن نوشته وبلاگم برخورد کرد(در نوشته ای از زیبایی دوستش که همسفرمان بود نوشته بودم بدون اسم بردن از هیچ کسی)،با چند دوست اینترنتی در مورد برخورد او و اشکال کارم حرف زدم.راستش وقتی دوستم در موردش حرف می زد درک نمی کردم.فقط شاکی بود.اگر می توانستم برای اشتباه بودن کارم لااقل دلیلی از چشم او ببینم می توانستم از او معذرت خواهی کنم و یک دوستی که ارزش خود را دارد حفظ کنم اما او فقط از شاکی بودنش گفت.اما بالاخره دوست اینترنتی ام دلیل خوبی بهم گفت که قابل درک بود، هر چند خودم آن را قبول نداشته باشم.اینکه مسئله حفظ آبرو است.در مناسبات این شهر وقتی من از زیبایی دوستش حرف می زنم یعنی حتما خیالی در مورد او دارم و این برای او ایجاد درد سر می کند.در این شهر باید مراقب باشید از زیبایی کسی حرف نزنید چون حتما منظوری دارید و برای او خطرهایی ایجاد می کنید.اینجا نمی شود بدون منظور به کسی گفت تو چه چهره زیبایی داری یا حتی من تو را دوست دارم.وقتی اینها را گفتید حتما باید منظوری داشته باشید.در منطق این شهر قابل درک است.بعد از آن فکر کردم چه اتفاقی برای این مردم افتاده است؟چرا اینقدر همه چیز به هم ریخته است؟فکر کردم سازمان اجتماعی ما پایه های درستی ندارد.پایه های نظری درستی نداریم.این درست است که همه مردم به پایه های فکری و نظری کارهایی که می کنند آگاهی ندارند،حوصله فکر کردن به آن را هم ندارند.فلسفه یا جامعه شناسی علومی نیست که همه بخواهند به آن فکر کنند اما وقتی به جای اینکه نخبه ها و پیشرو های این علوم در جهان پایه های این جامعه را بسازند کسان دیگری این نقش را به عهده می گیرند نباید انتظار نتایج بهتری را داشت.سالهاست که اصرار می کنیم در همه زمینه ها باید ایدئولوژی های خود را وارد کنیم،قرنهاست که رهبران فکری این جامعه کسانی هستند که فقط بر اساس اعتقادات دینی خود حرف می زنند و عمل می کنند.من باور دارم که اغلب آنها انسانهای ساده و خوبی هستند ولی مدیریت یک جامعه به سادگی نیاز ندارد، به حرکت درست عقلانی و پیشرو نیاز دارد.اینطوری می شود که می بینیم این جامعه پر از کژی شده است و به نظر می رسد درست بشو هم نیست.لازم نیست آدمهای معمولی و میانی این جامعه به چیزهای سخت فکر کنند و خیلی عاقل باشند اما رهبران آنها باید فرهیختگانشان باشند.باید پایه های تئوریک شکلهای مختلف یک اجتماع را متفکران آنها شکل داده باشند نه یک اعتقاد و مرام خاص.
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
چقدر ما را حقارت و محدودیت پر کرده است.غرق شده ایم.ببخشید اگر تند می نویسم.
1.در دبی کسانی را دیدم که تمام فکر و ادبیاتشان را نیاز غریزی شان پر کرده بود.مدتها بود با چنین آدمهایی ارتباط نداشتم و یادم رفته بود که هستند.مسئله این نیست که من از این نیازها ندارم یا بهشان فکر نمی کنم.دوست دارم شرایطی باشد که این نیاز هم با بهترین کیفیت برآورده شود ولی تصور اینکه همه لحظه ها با فکر آن بگذرد ابلهانه است.اینکه آدمهایی در بحث فکری و نظری،در شوخی ها،در لحظه های تفریح به دنبال آن باشند احمقانه است.اینکه همین آدمها احسان ارضا نشدگی داشته باشند وضعیت را تراژیک می کند.چقدر وحشتناک است که آدمهایی تمام جوانی و دوران سرزندگی خود را در سودای یک نیاز اولیه خود بگذرانند وحشتناک است.این آدمها در میانسالی و پیری چطور آدمهایی هستند؟چقدر زندگی و چقدر انرژی و توانایی این وسط می سوزد و هیچ می شود؟تمام سازمانی که چنین مناسباتی را می سازند لعنتی هستند.
2.می نویسم،وبلاگ می نویسم.بارها شنیده ام که اگر می خواهی درست وصادقانه بنویسی تنها می شوی.حالا در عمل چرایی آن را می بینم.برای من وبلاگ جایی است که آینه افکار کوچک و بزرگ من است.اگر آن روز،در آن سفر،آن دختر زیبا را دیدم،چون در فکر من آمده در موردش می نویسم.همان روز به گربه هم فکر می کردم و در موردش نوشتم.روزهای قبل تر در مورد کنکورم نوشتم،روزهای قبل ترش در مورد دلتنگی های سفر کاری اصفهان و روزی در مورد آدمهایی که با آنها آشنا شده بودم و دردهایشان.اینکه ممکن است هر کدام از این افکار و نوشته ها کسی را آزار می دهد دلیل می شود که من آنها ننویسم؟اینکه این آدمها در پرده بودن را دوست دارند،از اینکه راز باشند و راز دار باعث می شود که من ننویسم؟نوشتن!این از آن کارهایی است که اگر می خواهی در آن زنده باشی و خوب باشی باید تمام و کمال در آن باشی.مسئله بعد خواننده ها هستند.اینکه چقدر شجاعی که نوشته هایت را به خواننده ها بسپاری بزرگی بال تو در نوشتن را بازتاب می دهد.اگر می خواهی خاطره و یادداشت نویس دفتر خاطرات سه قفله خود باشی باز هم مشکلی نیست ولی نویسنده نیستی،زندانی سه قفله محدودیتها و ترسهایت هستی.آن روزی که فکر آن دختر زیبا به ذهنم آمد و بعد وسوسه نوشتن، همین ترس به سراغم آمد،ترس از اینکه چه کسانی آن را خواهند خواند و چه کسانی را از دست می دهم؟شاید در حالت معمولی نمی نوشتمش ولی وقتی ترس را حس کردم همان لحظه شروع به نوشتن کردم.این یک جنگ است.شاید یک قمار.اینجا وبلاگ شخصی خود من است و هر چیزی که در فکرم به آن مشغولم اگر ارزشش را داشته باشد اینجا هم می آید.حالا وقت بها پرداخت کردن است.دوستی که برایم عزیز و قابل احترام است از دستم ناراحت می شود که چرا فلان چیز را در وبلاگم نوشتم،قبلا هم این تجربه را داشتم.عمیقا دوست داشتم چنین حسی نداشت،عمیقا دوست داشتم به آزادی من در اندیشیدن و نوشتن اندیشه هایم در یک فضای آزاد احترام می گذاشت ولی او از من می خواهد قواعد این محیط را رعایت کنم و اینطور حرفهایم را فقط در قلبم نگه دارم.او را می فهمم وبه خواستش احترام می گذارم اما انتخاب من آزادی است و آزادی گران است حقیقتا!
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>
بودن در جايي مثل دبي حقيقتا يك تجربه نابه اكه مشتاق نفس كشيدن در فضاي جهاني باشي بين اين همه تنوع ملل قدم زدن بهت احساس خاصي ميده انكار دنيا داره كنارت راه ميره و از روبرو مياد به همه نزديكي واز همه دور و مملو از بوي جنوبي جايي براي عاشقانه كشف كردن
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری
|
<>