
حالا دقیقا رویروی میز نشسته ام.کمرم کمی درد می کند.اینکه حالا تنها نیستم خوب است.چند دقیقه قبل فکر می کردم نکند بگویند اضافه ای!چه می توانستم بگویم؟چطور می توانستم ثابت کنم به دردی می خورم؟به چه دردی می خوردم؟شاید کسی از روی هوس یا بی حوصلگی به سویی هلم می داد.نه!حالا حتما بهتر است.حالا به دردی می خورم.اینکه اینجا ثابت شده ام خوب است.اینکه بار سنگینی به دوشم افتاده هم هست ولی کاری نمی شود کرد.از وقتی او رویم نشسته به این راحتی ها تکان نمی خورم و او که رویم نشسته است پایش را کناره پایه ام قرار داده است و با پاشنه کفشش به زمین می کوبد.حالا تنها نیستم و او دستش روی دسته هایم است.حالا می دانم برای چه هستم.او روی من نشسته و به جلو می نگرد،آدمها می آیند،با او حرف می زنند و کنارش می ایستند.حالا تنها نیستم.


امسال احساس همدلي با محرم ندارم.حتي حس مي كنم ازش خوشم نمي آيد.اين چند روزه فكرم مشغول است كه اين حس از كجا آمده است.
1.هر كار ارتجاعي دل آدم را مي زند.با عزاداري در محرم موافق نيستم.به نظرم محرم بايد بزرگ داشته شود و خودم هر سال سعي مي كنم روز عاشورا را بزرگداشت كنم زيرا نمادي است از شهيد شدن انسان حقيقت طلب.اما امسال بيشتر و بيشتر اين مراسم شكل حسين پارتي را پيدا مي كند.اغلب آدمهايي كه در اين مراسمها مي بينم نه مي خواهند براي شهيد شدن حقيقت عزاداري كنند و نه مي خواهند آن را بزرگ دارند بلكه فقط بهانه اي پيدا كرده اند كه در امنيت دور هم جمع شوند و لحظه هاي متفاوتي را بگذرانند.از هر گوشه اجراي اين شكلي مراسم يك بيماري مي زند بيرون كه كلي حرف دارد.
2.اين روزها با فربه كردن دين خيلي مشكل دارم.اينكه آنقدر به دين شاخه برگ و مراسم و فرع و زرق بدهند تا تمام بودن آدمهاي اين جامعه را بگيرد و بر همه وجودشان سايه اندازد.اين روزها بيشتر از هميشه فكر مي كنم دين و خدا بايد چيزي باشد در قلب آدمها.چيزي كه از آن آرامش روحي مي يابند.اينكه خدا تمام انرژي يك قوم را بگيرد و يا جواب تمام سوالهاي آنها را بدهد جامعه اي را مي سازد كه آدمهايش منفعل و كپي همديگر هستند،انرژي و انگيزه و ارزشهاي قوي براي سازندگي مادي و محيطي ندارند.حتي فكر مي كنم به طرز وحشتناكي سازمان اخلاقي شان متزلزل مي شود كه چرايي آن هم خيلي حرف دارد.
3.اين جامعه مرض عجيبي دارد براي ساختن رسم و مراسم.براي همه چيز مناسك تعريف مي كند و تشريفات مي آفريند و آن را از معنا و هويت و عمق خالي مي كند.از عروسي گرفته تا عزا،از خدا پرستي گرفته تا حقيقت دوستي.چند روز پيش از دوستي شنيدم كه مخارج حواشي مكه رفتن از هزينه خودش بيشتر مي شود.فكر مي كنم به همين زودي ها بايد منتظر گسترش مناسك جديد بود.شايد مناسكي براي سفر و مهاجرت،تشريفاتي براي مقام گرفتن و مقام دادن.بدترين قسمتش اين است كه اصل مسائل با غرق شدن در مراسمشان هويت و عمق خود را مي بازند و به يك بهانه تهي از معنا تبديل مي شوند.اينكه اصرار عجيبي به انجام دادن اين مناسك داريم خطرناك ترش مي كند.
رفت آمد
به شرکت با مینی بوس های صنایع فولاد است.عصرها دهها مینی بوس در چهار ردیف کنار هم پارک شده اند و منتظر لحظه حرکت هستند که همگی با هم حرکت کنند.مردی هست که جلوی همه مینی بوسها می ایستد و با حرکت دست اتوبوسها را هدایت می کند که در آخرین لحظات پشت سر هم پارک کنند و آماده حرکت شوند.حرکات دستش خیلی جالب است.کلاه لبه دار بر سر و عینک ری بن روی چشم.یاد آن آدمهایی می افتم که روی ناوهای هواپیمابر با حرکات دست هواپیماها را هدایت می کنند.
چند روز پیش با نگاه کردن به او داشتم به این فکر می کردم چقدر جالب است تصوری که ما از شغل خود داریم.وقتی اداهای او را دیدم فکر کردم احتمالا او تصور می کند شغل بسیار مهمی دارد یا دوست دارد اینطوری فکر کند.شاید ما فکر کنیم آنچنان هم شغل مهمی نیست.می توانست برعکس هم باشد.شغلی از نظر انجام دهنده اش یک کار پیش پا افتاده، غیر قابل توجه یا خسته کننده باشد اما دیگران نگاه دیگری داشته باشند.قبلا خودم شغلی داشتم که فکر می کردم با انجام دادنش مهم هستم بعد به نتیجه متفاوتی رسیدم.فکر کردم چه معیاری می توان داشت برای اینکه کاری که الان می کنیم چقدر مهم است.فکر کردم بیشتر باید به در خور بودن و شایسته بودنش برای خودمان فکر کنیم.به این فکر کنیم چقدر زایایی دارد.به این فکر کنیم آیا بهترین کاری است که می توانستیم انجام دهیم.خلاصه ذهنم را مشغول کرده بود.
اين سه چيز(روم نميشه بگم شعر!!!)رو در جواب سه اس ام اس هايي كه برام اومده بود نوشتم!
(1)
مست از آن دستيم كه غم دنيا نبريم
جان بريم و آن بريم و سودا نبريم
(در جواب:گفت كه تو مست ني اي، رو كه از اين دست ني اي - رفتم و سرمست شدم از طرب آكنده شدم)
(2)*
مهر دوست مرا چون جان بود
ياد او به قلبم چون ايمان بود
(3)*
ويرانه دل ماست كه دوست بنايش كرد
صد قفل بر آن نهاد اينگونه رهايش كرد
يه چيزي مثل اين جوابهايي كه دادم ،اينكه يكي باشه كه بهم انگيزه بده تا يه تلاش و يه حركتي رو بكنم و من هم به اون دوست دارم.البته توي زمينه هايي كه خودمم واقعا دوستشون دارم.البته فكر كنم اين اشكالم هم هست چون شايد بشه متهمم كرد به اينكه فقط در همراهي با يكي ديگه حركت مي كني و بنابر اين وابسته به حركت ديگراني!
*خود اس ام اس ها را نداشتم.