تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري

0.شاید فردا سفری رو آغاز کنیم برای دیدن جنوب.امروز برام مثل یه تقاطع می مونه.تقاطع افکار مختلف.
1.دیروز داشتم به این فکر می کردم واقعا توی ذهن من چی مهمه؟ذهن من به چی مشغوله؟فکر کردم صبح که میام سر کار تا آخر شب که می خوابم دنبال چیا هستم؟بر چه اساسی انتخاب می کنم برای فلان موضوع وقت بگذارم یا نگذارم.فلان موضوع جالبه یا نه؟جواب رو فکر کنم پیدا کردم.باید بیشتر فکر کنم.
2.امروز داشتم فکر می کردم قراره ما در یک سفر ده روزه بریم سه استان جنوبی رو ببینیم.واقعا در 10 روز چند جا و چقدر میشه دید؟در یک ماه چی؟به ذهنم رسید که:"پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست."
3.اینکه فکر کنی فردا صبح ساعت 6 با یه دوست خوب بلند می شی و راه می یوفتی توی جاده تا جاهایی رو که هرگز ندیدی ببینید،اینکه 10 روز فرصت داری از یک ندیده به ندیده بعدی بری و با چشمان گرد و مشتاق فقط جاهای جدید ببینی،اینکه حس کنی آزادی تا هر مسیری دوست داری رو بری و فقط کافیه یه کم فرمون رو بچرخونی تا از مسیری که دوست داری به جایی که دوست داری بری عالیه!
4.همیشه برام همینطوری بوده که در رویای چیزی، به اشتیاق به دست آوردنش ،حرکت کردن لحظات لذت بخشی-حتی لذت بخش تر از بودن در اون پدیده- رو برام ایجاد کرده.انتظار برای یک لذت خودش لذت بخشه و حیات بخش.
5.امروز بیشتر از قبل حس می کنم عمر داره می گذره.بهم میگه که تو فکر می کنی جاودانه ای.حس می کنم دارم می گذرم.مثل یک نوار پیشرفت پنجره های ویندوز(progress Bar ) که خیلی سریع داره پر میشه و به محض اینکه این نوار پر بشه پنجره بسته خواهد شد و تمام.
6.حالا که این نوار پیشرفت ویندوز ِ لعنتی داره خیلی سریع پر میشه بهترین کاری که میشه کرد همین سفر رفتنه.همین توی جاده رفتن و گذر کردن.شاید توی همین سفر پنجره بسته بشه.کی میدونه؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

 

1.فیلمی که دیدم:دیشب فیلم نازی دیدم به نام IQ.داستان در مورد دختر عموی انیشتن بود که دوست داشت نابغه باشد.مردی باهوش را برای زندگی اش انتخاب کرده بود که برایش بچه های نابغه هم بسازد اما عاشق او نبود.عمویش به او کمک کرد تا با مرد عشقش که یک مکانیک ساده بود آشنا شود و قبول کند که عشق نیازی به نبوغ عقلی ندارد.من چقدر این مدل آدمها را دوست دارم.همان دختری بود که توی "شهر فرشتگان" بازی می کرد.تقریبا همان شخصیت "شهر فرشتگان" را داشت.پذیرنده،صادق با خود،مهربان،دنبال دیدن بزرگی دنیا،در جستجوی بهتر بودن،خوش فکر.اما آنچه مهم تر از همه چیز روی وجود او سایه داشت صفت خوب بودن بودن!شاید معادل انگلیسی آن گویا تر باشد:"nice"(به تمام معانی آن در دیکشنری نگاه کنید). انیشتن به آنها گفت شما هر دو روح خوبی دارید.فکر کنم باید این ریشه اش باشد.انسانی که از لحاظ روانی و درونی جایگاه درستی دارد می تواند انسان مهربانی باشد،می تواند صادق باشد،می تواند خود و دیگران را دوست بدارد،تجربه کند،نترسد.فکر کنم چیز خوبی باشد که تمرین کنیم برای دیگران انسان niceی باشیم.باید همزمان به فکر اصلاح روح و روان و درونیاتمان هم باشیم.

2.چیزی که از آن بدم می آید:از افراطی بودن خودم بدم می آید.از قناعت نداشتنم.لعنتی!همین الان هم نوشتمش و بهش فکر کردم افکار دیگری آمدند.جوابهای تلخ.... باید تعادل را یاد بگیرم،آهسته و پیوسته رفتن را.باید یاد بگیرم صبور باشم و همیشه با چشمان باز سرم را بالا نگه دارم.فکر می کنم بد نکرده ام که با موقعیتهای نصفه و نیمه کنار نیامده ام و از آنها گذشته ام.دنیا پر از موقعیتهای نصفه و نیمه است و پر از آدمهایی که آنها را می پذیرند و فرصت دیدارهای بزرگ را از خود می گیرند.خوبی من این است که خودم را گول نزده ام که یک موقعیت نصفه و نیمه را موقعیت عالی خودم تصور کنم....اره الان باز هم مرور کرده ام ودیدم همینطورم.خانه کرایه ای نرفته ام تا خودم خانه خریدم.پرایدم را قبول نکردم و گفتم ماشین نمی خرم تا یک قابل قبولش را بخرم.کار در تهران در رنج و باختن وقت را قبول نکردم و منتظر ورود با کیفیت هستم.و در عشق که خیلی رنج آور بوده ولی توانسته ام از موقعیتهای نصفه و نیمه عبور کنم.نکته این است که وقتی انتخاب می کنیم می بازیم پس خیلی باید دقت کرد برای چه می بازیم؟ اره فکر می کنم درست عمل کرده ام.یک دلیل ساده هم داشته:هر لحظه به چیزی که قلبم می گفت عمل کردم.خوب بوده و البته رنج آور.

3.سوالهایی برای اندیشیبودن:زندگی ما آدمها چیست؟چیزهای مهم چه هستند؟باید به چه مشغول باشیم؟روزی که می رویم چه خواهیم داشت؟چرا دیگران را دوست داریم؟چرا ناراحت می شویم؟چرا خوشحال می شویم؟در این جهان بزرگ چه چیز باید ما را مشغول خود کند؟سوالهای مهمتری که باید دنبال جواب آنها برویم چه هستند؟تا کجا باید سرسختی به خرج داد؟محدوده "ما" کجاست؟برای که باید "من" را رها کرد و برای "من" باید با که جنگید؟ارزش رنج کشیدن در کجاست؟

پی نوشت:لامصب این نوشتن عجب چیز خوبی است.حس می کنم چقدر نور به ذهنم تابیده.از شصت تا قرص مسکن یا X و Y بهتر بود!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.چند روز پیش چند تا از همکارا توی قرعه کشی مسابقه شناخت مواد اعتیاد آور برنده شدند و نیم سکه و ربع سکه بردند.به خودم گفته بودم من که از این شانسها ندارم،خوش به حالشون،یعنی چی می شد منم یه چیزی می بردم.دیروز شنیدم که منم برنده شدم و جایزه های هیچ کس هنوز معلوم نیست.خوشحال شدم.امروز شنیدم که یکی از بچه ها تمام سکه و چند تا دیگه نیم و من و چند نفر دیگه ربع سکه بردند.کمی ناراحت شدم از اینکه چرا من نیم سکه یا تمام سکه نبردم.
2.بالاخره روزهای راه اندازی PDA(کامپیوتر جیبی)ام تموم شد.دیروز داشتم فکر می کردم اگه این خراب شد یا گم شد فورا یکی دیگه می خرم.چیز شگفتی است که همه چیزهایی که بهشون علاقه دارم همراهم هستند.چیزهایی که می خوام بخونم،فیلمهایی که می خوام ببینم،نوشتن،نرم افزارها.هر وقت اراده کنم می تونم با چند ضربه شروع کنم...
3.در جایزه داستان خوزستان جز چهار برگزیده نهایی نبودم.اولش کمی به هم ریخته بودم.البته قبلش فکر کرده بودم برای سال دوم شرکتم باید راضی باشم.مسلما از پارسال بهتر بودم و بالاتر اومدم.امروز حس خاصی بهش دارم.حس بودن در یک دشت بزرگ.دشتی که می خوام توش بِدوم.تا همین جایی که جلو اومده ام لذت برده ام و سینه هام باز شده از هوای سرشار و جلو هم دشت بسیار بزرگی هست.می شود دوید و دوید.باید از اینکه جلوی آدم این همه گسترده است ترسید یا ناراحت شد یا بی خیالش شد؟نه!من می خوام همچنانان آزادانه جلو برم و با گوشه گوشه اش حال کنم.اینجا دشت حظ بردن است نه طمع بالا رفتن.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

دیروز رو کوه بودم.این چند روزه کمی دلم از محیطم گرفته بود(1).با یه تور رفته بودم و دوست صمیمی در آن جمع نداشتم.اینکه در یک جمع 140 نفری تنها باشی در حالی که خیلی از انها گروهی اومده باشند و دخترهای خوشگل(2) زیادی اطرافت باشد که همه با تو غریبه اند یک موقعیت ویژه است.شاید خیلی ها ترجیح دهند اصلا وارد چنین موقعیتی نشوند و بعضی ها هم به محض ورود ارتباطاتی برقرار می کنند و در جمع وارد می شوند و یه جایی اون وسطها قرار می گیرند.خب من وارد جمع شدم با چند نفری هم آشنا شدم و چند کلمه ای حرف زدم و کمی خوش بودیم اما اصلش را به تنهایی گذراندم.عکس گرفتم و موسیقی گوش دادم.گوشه ای با کمی فاصله نسبت به بقیه کمی چرت زدم و پیپ دود کردم.در مسیر بالا رفتن ،تنهایی،فرصت این بود که در هر قدم اوضاع خودم را مرور کنم.اوضاع اطرافم را،اوضاع زندگی،جهان عاطفی ام را و هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده است.همیشه روشم این است که از خودم می پرسم: "خب امیر چته؟فکرت مشغول چیه؟" قدمها که طی شدند احساس سبکی خیلی خوبی داشتم.دلم خواست آهنگهای شاد خودم را گوش دهم و دستانم را آزادانه تکان دهم.

(1) می دونم که هنوز آدم شدیدا احساسی هستم.در واقع آدم ایده آل طلب در روابط.راستش این چند روزه رابطه های نزدیکم کمی آزارم دادند.می دونم هیچ وقت نمیشه تمام خوبی ها و بی نقصی ها رو در یکی دید.این چند روزه اینکه دوستی اینقدر تلخ و آزار دهند اشکالاتم را به من بگوید،اینکه آن دوست صمیمی دیگرم آنقدر انرژی منفی نشان دهد یا آن یکی آنقدر خود محوری اش را به رخ بکشد و یا آن یکی آنقدر بخواهد هر لحظه کنار هم باشیم و آن دیگری  فاصله بگیرد خسته ام کرده بود.از این روزها و حسها در هر رابطه ای هست.هیچ کدام را نخواستم کاری کنم فقط خسته بودم.بالاخره هر چیزی روزهای خوب و بد را با هم دارد.اینکه کسانی هستند که شاید دوست داشته اند با من رابطه نزدیک تری داشته باشند و من علاقه ای نداشتم هم بود.

(2)اون دختر زیبا رو که چند ماه پیش در موردش نوشتم دوباره دیدم.چند روز پیش داشتم با دوستی در مورد لذتهای بزرگ صحبت می کردیم و بحث به زن رسید.وقتی نگاه خودم را با نگاه دوستم مقایسه کردم چیزهای جالبی دیدم و یادم اومد.توی این چند سال که از جوانی من می گذره چند باری شده که از بعضی دخترها خوشم اومده.درست باشه یا نباشه می شه گفت شیفته اونها شدم.اما چیزی که جالب بود لذتی که من از اونها می خواستم بود.به شوخی به دوستم گفتم ولی کاملا درست بود که لذت من، لذت حرف زدن و مصاحبت با اونها بوده-در مقابل لذتی که دوستم ازش حرف زد و می زارم خودتون حدسش بزنید-می دونم که روی این مصاحبت اسم بدی هم می گذارند و می دونم و قبلا خودم هم نوشته ام که لذت جنسی جزیی از یک رابطه با یک دختره اما به هر حال من-دقیقا نمی دونم به چه دلیلی-هیچ  وقت(واقعا هیچ وقت)به دختری که شیفته اش بوده ام اینطوری نگاه نکردم.اگه بخوام تفسیر امیدوار کننده برای خودم بسازم میگم من همیشه دنبال این بوده ام که از دیدار با وجه زیبا- و نه جنسی- زنها استفاده کنم و به همین دلیل بوده که با دختران زیبای بد اخلاق سر سوزنی کنار نمیام و این همه دختران زیبای در سکوت فرو رفته جذبم می کنند.از خنده دختران زیبا بی نهایت خوشم می آید و دیدن قیافه عصبانی شان دلم را به هم می زند.هیچ وقت به دنبال تصاحب جسم نبوده ام.شاید برای همین است که هیچ وقت عمیقا دنبال ازدواج نبوده ام.اگر سالها قبل هم پیشنهادش را دادم منظورم فقط این بود که همصحبتی او را حفظ کنم.همه این حرفها از وجه دخترانگی آنها بود.فکر کنم تمام اطرافیانم می دانند که ارتباطم با زنها به عنوان انسان کاملا قواعد دیگری دارد و فقط متکی بر انسانیت فارغ از جنیست است(شاید این هم یک اشکال دیگر)

*چرت و پرت زیاد گفتم.اگر هر گونه تحلیل وحشتناکی دارید یا فکر می کنید عجب چیزهایی در مورد من فهمیدید همه اش را بی خیالش شوید،مزخرف گفتم.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام


امشب شدیدا احساس دلتنگی می کنم ،احساس تنهایی،احساس جدا افتادگی از دنیا.امشب تنهام و از اینکه تنها بمونم می ترسم.امشب از گم شدن در شلوغی های این دنیا می ترسم.امشب احساس می کنم از اینکه چیزهایی رو ببرم که در مقابلشون دوست داشتن و وصل بودن به دیگران رو از دست بدم می ترسم.امشب حس می کنم مدتهاست تنهام.سالهاست،سالهای سال...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.این روزها به این فکر می کنم که چقدر مهم است که به انسان چگونه نگاه می کنیم.از چه دریچه ای به درک او می پردازیم.

2.داستان از آنجا شروع شد که اول برای خنده وبعد جدی یک سخنرانی از دکتری به نام انوشه(؟) شنیدم که از رابطه دختر پسرها می گفت.بخشی از حرفش این بود اگر رابطه دختر پسرها خارج از شکل استاندارد و محتاط به سمت ازدواج شکل بگیرد بلای قورباغه به سرشان می آید.بلای قورباغه چی بود؟اینکه اگر یک قورباغه را توی آب معمولی بگذارید و آرام آرام آب را گرم کنید متوجه نخواهد شد چه بلایی سرش آمده.خب این موضوع در نگاه اول بسیار نگران کننده است زیرا در زیر چنان نگاهی شما اگر کمی کج بروید فورا داخل دیگ قورباغه ای می افتید و خودتان هم متوجه نخواهید شد کی به قهقرا رفته اید.

3.فکر کردم چنین تفکری انسان را چگونه نگاه می کند؟موجودی که اگر رهایش کنند با شیب تند به سوی دره بی اخلاقی و فسق و فجور و جنایت می رود.آیا واقعا انسان همچین موجودی است؟کاری به جواب این سوال نداریم.شاید این بستگی به این دارد که در چه دایره جهانبینی مشغول تفسیریم.

4.اما شایدموضوع گسترده تر از درک کردن سخنرانی دکتر انوشه است.شاید وقتی فلان مرد متعصب به همسرش می گوید تنهایی از خانه بیرون نرود برای این باشد که او زنها را موجوداتی شناخته است که در مقابل وسوسه ها مطلقا تسلیم هستند پس تنها راه این است که راه وسوسه را بر آنها ببنند.یا زنی که مدام شوهرش را چک می کند احتمالا فکر می کند یک مرد آزاد یک مرد خیانتکار است.وقتی یک رسانه تحلیل هایش را به ساده ترین شکل ارائه می دهد یعنی انسانها یا لااقل مخاطبهایش را ساده بین و کم عمق می داند.

5.فاجعه وقتی اتفاق می افتد که صاحبان هر تفکر و منظری به طور حذفی با دیگران برخورد کنند یا در عمل خود به جنگ با صاحبان عقیده های دیگر می پردازند.اینکه دکتر انوشه فکر می کند انسان فقط وقتی در مسیر عرف حرکت کند سالم می ماند به جهانبینی خودش مربوط است ولی اینکه سعی می کند با حربه های کلامی و نقلی در تمام کسانی که در مسیر او حرکت نمی کنند احساس گناه یا جدا افتادگی ایجاد کند خطرناک است.درست است که باید خود شنوندگان عاقل باشند و حس بد پیدا نکنند ولی مشکل این است که متفکران ما ظاهرا هیچگاه ایده های خود را به شکلی مطرح نمی کنند که مخاطب حس کند این ایده جزیی از جهان چند وجهی در تفکر و ایده ها است.اغلب متفکران ما جوری حرف می زنند و افکار خود را مطرح می کنند انگار که حرف نهایی را می گویند و هر حرفی جز حرف آنها غلط است.شاید همینجا است که فرق یک واعظ با یک فیلسوف و فرق یک تفکر جزمی با یک تفکر دیالیکتیک مشخص شود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.يه كامپيوتر جيبي خريدم و اين دو سه روزه روانيم كرده از بس قسمتهاي مختلفش رو راه اندازي كردم.از يك طرف دوست دارم از امكاناتش استفاده كنم و كمبودهايي كه براي استفاده از تكنولوژي براي انجام دادن راحت تر و بهتر كارهام دارم رو جبران كنه و از طرف ديگه توي اين دو سه روز كه خيلي مشغولش بودم به وضوح حس كردم چه خطر بزرگيه كه تكنولوژي و كلا هر حاشيه اي بر يك چيز مهم در زندگي ما رو مشغول خودش كنه.وقتي كه ذهنت و زمانت رو چنان مشغول كنه كه اصل موضوع در حاشيه قرار بگيره از اون اتفاقهاي فاجعه بار و احمقانه در مسير زندگي آدم اتفاق مي افته كه گاهي خيلي دور متوجه ميشيم درش قرباني شديم.

2.اين روزها حس مي كنم آدمهاي اطرافم بيشتر به آن چيزي كه هستند و آن چيزي كه انجام مي دهند عادت كرده اند و حتي كمتر مي شنوم از يكنواختي گله كنند.به نظرم موج هم سن هاي من دارند از دوره آشوبهاي حاصل از تكرار روزها عبور مي كنند و به آنچه كه اين چند وقت روزهاشون رو پر كرده بوده عادت مي كنند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

دوستی گلدانیست که نشسته است در ایوان سحر و دمیده است در او تازه گلی،چهار فصلش همه سبز،آشتی شاخه او،عطری از عاطفه در او جاری،تارش از ململ عشق ،پودش از مخمل سبز،سینه اش برکه باران بلور،دامنش از شبنم پر گوهر ،بر لب هر برگش نقشی از خنده شیرین بهار از طراوت سرشار،بشکند اگر روزی ساقه ای از این گل سرخ دل ما می شکند،دوستی می میرد، آشتی می رود از خانه ما،می شود پای خزان باز به کاشانه ما.
دوست، شقایق ِ مهربان و همیشه است.از "او" ممنون.

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 8 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

 

اخیرا بنده مشاهده کردم یک ... ... شده ای به نام فردوس عادلی پور یا عادل فردوسی پور دست به یک اقدامی زده است که خون آدم را به جوش می آورد.می آید در برنامه اش غمگین می نشیند!خجالت هم نمی کشد!بر اندازی نرم؟براندازی غمگین؟بر اندازی یواش؟بر اندازی و زهر و مار!شرم کن!تمام توطئه های شما عناصر کثیف ایادی استکبار از ریشه نقش بر آب است!اصلا من می خوام بدونم تو خائن وطن فروش تا حالا پات به توپ خورده که به اون یکی هایی که اونها هم پاشون به توپ نخوره انتقاد می کنی؟!بر اندازی نرم؟نرم؟خجالت نمی کشی توی این مملکت مقدسی که همه چی سخته، به نرم ها فکر می کنی؟خجالت بکش،شرم کن!خائن!خسته شدم از بس گیر دادم.حالا به قسمت راه کارها می پردازیم.اولا که لازم است در یک برنامه با کیفیت تلوزیونی حاضر بشی و مثل بچه آدم بگی که براندازی نرم رو کی یادت داده،خیلی پشیمونی،به جون مامانت دیگه تکرار نمی کنی و قول میدی از این به بعد خیلی هم سخت باشی.دوما لازم است همیشه شاد و خندان در برنامه ات حاضر بشی و وقتی عزیز خدمتگذار زنگ میزنه و میگه من فلان کار رو کردم بخندی،بگی آفرین و مثل بچه آدم تلفن رو قطع کنی،حرف اضافه هم موقوف.سوم لازم است در پایان هر برنامه از کل چارت اداری سازمان مربوطه تشکر و قدردانی خاضعانه ای به عمل بیاری و حداقل یه قربونتون برم نثار هر کدوم بکنی.در آخر کلا نباشی که چه بهتر.استراحت نیاز نداری؟طولانی.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام