تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري

نوروز  مبارک

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.پارسال همین روزها بود که نوشتم باید سال جدید را بیشتر به لحظه ها بگذرانم و لذت ببرم.یادم نیست آن روزها چقدر این فکر در ذهنم جدی بود.امسال را در لحظه ها گذرانم.سفرهای خوبی رفتم،عکسهای خوبی گرفتم،در نوشتن رشد خوبی داشتم،زبان را به جای خوبی رساندم،با آدمهای خوبی آشنا شدم و از آدمهای نامناسب دنیایم فاصله گرفتم.

2.پارسال همین روزها امید زیادی داشتم که فوق لیسانس قبول شوم.قبول نشدم.امروز بعد از گذشتن یک سال از آن هدف فاصله گرفته ام اما هنوز در ذهنم آرزوی آن را دارم.سفرهایم ،پیوندهایم را با این شهر کمتر کردند،فهمیدم جهان عکاسی چقدر مسیر طولانی دارد،فهمیدم باید در نوشتن بسیار صبور باشم،در بالاترین سطح دوره آمادگی تافل-آیلتس قبول شدم و دیدم بین آنها از ضعیفها هستم.با وجود آشنایی با آدمهای تازه ،هنوز گاهی  برای بعضی آدمهای گذشته دلم تنگ می شود و گاهی از اینکه در مورد آدمهایی که آزارم می دادند یا برایم جذاب نبودند، بی رحمانه از آنها فاصله گرفتم احساس بدی پیدا می کنم.شاید احساس رها شدن در خلاء.

3.در آخر امسال ایمان آورده ام که هستی با همه امکانهایش سرشار از باختن و از دست دادن است که در دل هر کدامشان به دست آوردن هم هست.قصه غمگینی نیست اما نمی شود گفت وجد آور است.باید فقط پذیرفت و غرق شد.

4.دوست دارم سال دیگه برای یک ورود به یک مرحله اساسی دیگه از زندگی آمادگی اولیه پیدا کنم،برای یک تغییر بزرگ.در عین حال دلم می خواد توی سال دیگه از آشفتگی هام کم کنم،بیشتر یاد بگیرم با گذر عمر،با گذشت جوانی،با دیگران، کنار بیام،با دیگران مهربان باشم(هنوز تعریف درستی از کلمه مسئولیت در مقابل دیگران ندارم پس بکارش نمی برم) .دوست دارم سال دیگه نادیده های بیشتری رو ببینم.دوست دارم سال دیگه از یک آدم جستجو گر و سرگردان مسیرهای زندگی به یک آدم حرفه ای در زیر پا گذاشتن و استفاده از قابلیتهای زندگی تبدیل بشم.یک آدم آرام!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.این روزها داستان نمی نویسم.حسش نیست،گرچه حس می کنم در یک قدمی شروع دوباره اش هستم.
2.راستش وقتی بین چهار برگزیده اول جایزه شهرزاد قرار نگرفتم به سکوت نیاز داشتم.تقریبا مطمئنم که نمی نویسم تا برنده جایزه باشم ولی در عین حال دوست ندارم بازنده جایزه ها هم باشم.فکر کنم حس زیاد عجیبی نباشه.
3.می دونی بعدش هم حس کردم باید کمی سکوت کنم تا ببینم باید واقعا در مورد چی باید بنویسم.وشاید کمی اینکه چطوری باید بنویسم.مسئله این بود که توی دنیای به این بزرگی خیلی ها دارن می نویسن،اصلا شاید این روزها کسایی که می نویسن به اندازه کسایی باشن نمی نویسن.باید نوشتن رو یاد بگیرم و خیلی مهمه که ایده ای داشته باشم و بینشی، در عین اینکه شعار زده هم اصلا نباشم.
4.بیشتر از دو ساله که نوشتن داستان رو شروع کردم و فکر کنم این کار بین همه کارهایی که توی زندگیم کردم کمترین میزان پشیمانی رو برام داشته(گرچه کلا آدم پشیمانی نیستم)
5.واقعیتش این روزها خیلی کمتر فکر می کنم باید کتابی چاپ کنم.شاید به خاطر کم شدن اعتماد به نفسم به خاطر نبردن شهرزاد باشه،شاید واسه حس کردن ارزش و گستردگی کاری بوده که دیگران کرده اند و دارن میکنن و به احترام اونها ولی فکر کنم بیشترش به خاطر وزنه ایه که این روزها در ذهنم به سمت "بودن و نوشتن" افتاده.این روزها همین که هر وقت دلم بخواد-به عنوان خروجی "بودن ِ جهان بین ِ من"- بتونم بنویسم و با خالی شدن روحم دنبال کشف های نو برم راضی ام می کنه.حالا دیگه دقیقا نمی دونم موقع انتشار دادنش کی میتونه باشه؟شاید الان اونهایی که بعد از رفتنشون به انتشار کشیده میشن رو بیشتر درک می کنم.حس می کنم درگیر بازی وسوسه ها شدن آدم رو به پایین می کشه و وسوسهء خوانده شدن یکی از اون وسوسه هاست.گرچه اصلا قرار نیست مقاومت کنم.این وسوسه هم وجود داره،حسش می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

شاید اولین چیزی که با دیدن فیلم به ذهن آدم آید فیلم هندی بودن آن است با همه آن مختصات دراماتیک و قهرمان پرورانه فیلم،با کمی چاشنی واقع گرایی در ارائه تصویرهای اجتماعی.داستان فیلم ،داستان پسری است که به سختی بزرگ شده و حالا برای به دست آوردن عشقش در یک مسابقه تلوزیونی شرکت می کند تا میلیونر برنده آن باشد.خیلی حکایت سختی نیست گرچه واقع گرایانه هم نیست و بیشتر شبیه یک رویاست.

نکته جالب برای من ارائه فیلم در دل یک نمایش است،نمایش تلویزیونی.آیا دلیلی برای اینگونه ارائه شدن وجود دارد؟بیایید به ریشه ها برویم!همه می دانیم جهان امروز جهان ارتباطات است.امروز پنجره های بزرگی از امکان برقراری ارتباط برای مردم جهان باز شده است.هیچ کس دوست ندارد با وجود امکان چشم گشودن به چنین پنجره های بزرگی پشت این پنجره ها، تاریکی ببیند.امروز ما شفاف ترین تصویرها را از کشورهای جهان اولی دریافت می کنیم.سیاستمداران برای مردم با شفافیت حرف می زنند.دوربین ها برایمان جزیی ترین رفتارهای هنرمندان، ورزشکاران و هر که را که ما بخواهیم نمایش می دهند.برنامه های پخش زنده جذابیت خاص دارند.از آن طرف کشورهایی که در سیاست شفافیت ندارند، خطرناک هستند.کشورهایی که تصویر روشنی از آنها در رسانه ها نمی آید به حاشیه می روند.حالا راه ورود به چنین جهان تصویری چیست؟ملیونر زاغه نشین به ما می گوید:با شجاعت تمام در نمایشی که شما را زیر نگاه همه  قرار می دهد شرکت کنید و اجازه رشد پیدا کنید.امروز دیده شدن قدرتمند شدن است،ثروتمند شدن است.یادمان هست که آنجلینا جولی برای چاپ یک عکس همراه نوزادش روی جلد یک مجله چهار میلیون دلار گرفت.جالب اینجاست که وقتی شما زیر نگاه  مستقیم دیگران باشید امنیت هم دارید جوری که حتی خود صاحبان قدرت هم در مقابل شما خلع سلاح می شوند،همانطور که در نهایت مجری و صاحب مسابقه در مقابل جمال خلع سلاح بود.آیا جمال متوجه این قدرت شده بود؟بلی او متوجه بود.او متوجه بود که زیر بار نگاه دیگران چیزی از مجری برنامه کم ندارد،به اندازه او قدرتمند است و به خود جرات می داد با او بازی کند.و اینکه یادمان باشد اسم او جمال بود.

شاید حرفهای دیگری هم بودند:
1.چرا دانش جمال از حادثه های زندگی اش بودند نه از گوشه نشینی و دانش آموزی؟این یعنی اینکه تجربه کردن و دیدن دایره بزرگتری از دانایی و وجود داشتن را ایجاد می کند؟
2.چرا جمال به گرفتن نیمی از خیلی پول راضی نمی شود و با خنده ای معنی دار سوال بعدی را درخواست می کند؟آیا او می داند که فرایند دیده شدن را نمی شود در نیمه راه متوقف کرد؟
3.چرا جمال دفعه دوم که روی صحنه می رود از بدرفتاری هایی که با او شده حرفی نمی زند؟آیا او فهمیده است که در جهان ارتباطات تصاویر دارای اصالت هستند و کسی که در پی مخدوش کردن تصاویر باشد خود را خراب کرده است؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

داریم به روزهای عید نزدیک می شیم.دلتنگی هاش آروم آروم به دلم می یاد.هر سال لحظه های آخر  همین دلتنگی ها رو دارم.آدمهای اطرافم رو می بینم که گوشه های خودشون رو آراسته می کنند و با حلقه عزیزانشون به انتظار اون لحظه تازه شدن هستند.شاید همین کارها روش خوبی باشه برای رها شدن از دلتنگی ها.شاید روش فرار کردن از اونها.من همچنان از فرار کردن خوشم نمیاد و ترجیح می دم دلتنگی ها در دلم ته نشین بشن.بازم عید میاد و اون عدد عوض میشه.هشتاد و هشت ،ولی جریان پیوسته زمان همچنان ادامه داره.اینکه بهار میاد و چند روزی هوا دل آدم رو می بره عالیه.این روزها چقدر عشق خواستنیه!دلم می خواست تمام این روزها  در سفر باشم.دلم می خواست با یکی که توی دلم عزیزه بهار رو توی راه نفس بکشیم.یاد سفرمون می افتم که توی راه بندر عباس به شیراز شکوفه های زرد آلو در اومده بودند و درختها رو رنگی رنگی کرده بودند.زمین پر از گلبرگ ها بود و با یه باد ملایم گلبرگها از شاخه ها کنده می شدند و نسیم گلبرگ ها راه می افتاد.ساده است: هر چقدر که از با هم بودن های خالی و تلخ و متوسط بدم میاد از با هم بودنهای عمیق و در اوج خوشم میاد.من یک عیش طلب و خودخواه به تمام معنا در رابطه هستم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

امروز با دوستم حرف از این بود که بعضی از چیزها را ما می دانیم ولی خیلی وقتها آنها را فراموش می کنیم و جوری عمل می کنیم انگار که آنها را نمی دانیم.

1.چیزی که من تازگی ها فراموش نمی کنم:من یک موجود خیلی کوچولو،خیلی خیلی کوچولو و معمولی در هستی هستم که فرصت کوچکی برای زیستن دارد.با بودن من هیچ اتفاق خاصی در هستی نیافتاده و نخواهد افتاد.

2.چیزی که مدام فراموش می کنم:اهداف،رویاها،آرزوها و دست آوردها همه در خدمت یک چیز معنی دارند،همه در یک قالب می توانند معنی داشته باشند.اینکه مرا در مدت کوتاهی که هستم راضی کنند.مهم ترین چیز این است که من از لحظه هایم راضی باشم و لذت ببرم.همان کاری را کنم که دوست دارم.مسابقه ای وجود ندارد.اینجا مسیر یک مسابقه دو نیست که در طول خط و در نقطه پایان خط عده ای مشغول تشویق کردن ما باشند.فقط خود ما هستیم با لحظه هایی که می گذرند.طمع ابلهانه است.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

ساعت یک و نیم صبحه،چراغ حیاط خاموشه و پنجره اتاق باز.صدای رد شدن قطار از روی ریلهای آهنی از فاصله ای دور شنیده میشه.دارم به اهمیت "کلمه" فکر می کنم.با یه دوستی رفته بودیم کوه.یه پیرمردی از کنارمون گذشت و چند قدم جلوتر ایستاد و گفت:"یه جمله در مورد کتاب بگید!" من یه جمله جور کردم و گفتم.بعدش به دوستم نگاه کردم.خندیدم و گفتم:"اون کتابداری خونده!از اون بپرسید!"اونم یه جمله گفت.خندیدیم و راهمون رو به سمت بالا ادامه دادیم.اون روز پنج ساعتی راه رفتیم.توی پیچهای کوهها تنها شدیم و حرف زدیم.کلماتی که من و اون می گفتیم مدام با رقص هماهنگی از دهانمون خارج می شدند.وقتی اون روز تموم شد شیفته حس اون روز شدم.مدتها به این فکر کردم که شیفته چه شدم؟امشب دوست دارم فکر کنم شیفته رقص کلمات شدم.دارم به این فکر می کنم چقدر مهمه کلمات توی ذهنت توانایی رقصیدن داشته باشند.کلمات همون افکار هستند.رقص و ترکیب کلمات پیچیدگی و پختگی افکار هستند.امشب و این روزها و شبها هم دلم تنگ شده برای دوستی که شمشیر کلماتی که در پشت لذت گفتگو برای هم می کشیدیم بی نهایت دلچسب بود و وجد آور.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام


پدرم همیشه میگه یادته بهت می گفتم اگه بچه های اهواز که نه ابرن نه پرندن توی بازی هم ببازن توی عشقشون برنده اند....

دلم امشب همینطوری بی خودی گرفته.دلم تنگه.شایدم حالم گرفتس.چقدر مهمه آدم در مقابل مشکلات دلش بزرگ باشه،خیلی مهمه.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام
 

از بسياري چيزها نمي‌شود فرار كرد. همانطور كه از نگاه مذكر به يك پديده‌ي مونث برجسته نمي‌توان حذر كرد. و يا همينطور از گفتن چيزهاي بي‌ارزشي كه قطعا آدمي را از صدر به ذيل مي‌كشانند و يا انجام كارهايي كه پشيماني به بار مي‌آورند، يا رفتن به جاهايي كه بدنامي و رسوايي. تمام اين چيزها، مثل تكه سيمي مي‌مانند كه به دست كسي(نمي‌دانيم چطور كسي) وارد پريز مي‌شود با اين توجيه كه ببينيم چه مي‌شود. احساس مي‌كنم تمام ما آدم‌ها كيميا‌دوستاني هستيم كه از آزمايش و امتحان روگرداني ندارند و نه سيري. توقع زيادي است اگر فكر كنيم وقتي سر محترم آزماينده مي‌خورد به جايي، دست از سلسله ازمايشاتش بردارد و يا از اين لذت مازوخيستي كه مي‌برد از تخريب خود و تخريب ديگران و تخريب چيز‌ها. نمي‌دانم چرا هيچوقت سيمي كه فرو كرده‌ايم داخل پريز، طلا نمي‌شود. بلكه همو پرتمان مي‌كند به سمتي.
http://mosior.blogfa.com/post-352.aspx


برگزاري کنسرت وودي آلن در آلمان
وودي آلن کارگردان و بازيگر 73 ساله امريکايي در شهر درسدن آلمان کنسرت جاز داد و قرار است در شهرهاي پراگ، فلورانس و آمستردام نيز بنوازد. وودي آلن در اين کنسرت که گروه موسيقي جاز اورلئان آن را در قالب يک تور برگزار کرده بود شرکت کرد و کلارينت زد. خبرگزاري آلمان گزارش داده اين کنسرت جمعه شب 29 آذر برگزار شده و به اندازه تماشاي يک فيلم سينمايي نيز طول کشيده است. وودي آلن از دوستداران موسيقي جاز به شمار مي رود که از نوجواني کلارينت مي زده است. او سال ها است که همراه با گروهي از دوستانش هر دوشنبه شب در هتلي در نيويورک جاز ديکسي لند مي نوازد. وودي آلن که چندين بار برنده جايزه اسکار بوده حتي يک بار براي گرفتن اين جايزه به هاليوود نمي رود، چرا که مراسم اسکار با برنامه نوازندگي دوشنبه شب هاي او همزمان بوده است. در کنسرت جمعه شبي که در شهر درسدن آلمان برگزار شده بود بيش از يک هزار نفر شرکت کرده بودند. 28 دسامبر اين تور موسيقي جاز به ورشو مي رود و پس از آن نيز تا دوم ژانويه در اسپانيا برنامه اجرا مي کند. وودي آلن تاکنون 30 فيلم را نويسندگي و کارگرداني کرده و 18 بار نيز در بخش هاي مختلف نامزد جايزه اسکار بوده است.
http://www.etemaad.ir/Released/87-10-02/151.htm

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.از سفر برگشتم.گشتی بود در جنوب.شبهایش را در بوشهر،لنگه،بندرعباس،شیراز گذراندیم.تا توانستیم دیدیم و زیر پا گذاشتیم.وسیع بود و دیدنی.هوا و ماشین همراهی کردند.همه چیز به خوبی پیش رفت و حواسمان فقط به ندیده ها بود.

2.این متنی است که توی بندر لنگه نوشتم،شاید جایش اینجا باشد:امشب بعد از 7 سال برگشته ام به جایی که برای اولین بار دلم اساسی رفت.همینجا نشسته بود با دوستش و می خندید.هر چقدر فکر کردم یادم نیامد من چه می کردم؟من چه پوشیده بودم؟فقط او در ذهنم است.به خنده های قشنگش نگاه می کردم و نگاه می کردم.در ذهنم از روبرویش تکان نمی خورم.او روی سکوی کنار پارک نشسته است و من ایستاده نگاهش می کنم.منتظر شروع سفری پر خاطره هستیم.حالا که به همان نقطه 7 سال پیش برگشته ام دوست دارم خودم را مرور کنم.در این چند سال چه گذشته؟بر من و بر او.برای چه دوستش داشتم؟حالا او ازدواج کرده و من دوباره اینجایم.دلم آن روز پر از احساس اشتیاق به او بود.امروز با دلی فارغ در فضای آزاد روبروی بهترین هتل بندر لنگه روبروی دریا نشسته ام،نسکافه می خورم،با کامپیوترم موسیقی گوش می دهم و می نویسم و به او فکر می کنم،تنهایم.به او که وقتی دیدمش و دوستش داشتم چیزی نداشتم تا او را کنار خودم نگه دارم.گم شده بودم و او هم گم شده بود.چقدر مهم است که وقتی گم شده ایم آدم درستی را پیدا کنیم و آدم درستی ما را پیدا کند.چقدر مهم است که وقتی گم شده ایم خود را به در و دیوار هستی نکوبیم،آرام آرام خود را پیدا کنیم.آدمهایی که ارزشمند و هوشیارند راه خود را دوباره باز خواهند یافت.دیر یا زود.آیا من خودم را پیدا کرده ام یا بیشتر گم شده ام؟

3.امروز یکی پیشم آمد و بی مقدمه گفت:"بالاخره تمامش کردم." گفتم:"چی رو؟" گفت:"پازل رو." گفتم:"چند تکه بود؟" گفت:"هزار تکه!" به شوخی گفتم:"سفارش می گیری؟یک پانصد تکه اش را دارم".... وقتی رفت با خودم فکر کردم چرا اینها را به من گفت؟یادم آمد چند ماه پیش یک گفتگو به همین کوتاهی در مورد جورچین هایی که خریده بودیم با هم داشتیم.با خودم فکر کردم هر کدام از ما حرفهایی از این دست داریم.حرفهایی که بی نهایت دوست داریم یک نفر شنونده آنها باشد،دوست داریم به کسی که مناسب می دانیم آنها را بگوییم.به همین سادگی است که روابط معنی پیدا می کند یا معنی می بازد.خیلی ساده می توانیم از خودمان بپرسیم برای چه کسانی و برای چه حرفهایی گوش مناسب هستیم؟این خیلی بدیهی است که اگر برای دوستی شنونده خوبی نباشیم به زودی دوستی او را از دست می دهیم.اینکه شنونده خوبی برای او نیستیم دلائل مختلفی دارد.چیزهایی مثل فروتن نبودن،نبودن در یک فضای مشترک فکری و روحی،راز دار نبودن،خیرخواه نبودن و ....

4.دیشب فیلمی به نام "My Left Foot" را تا نیمه هایش دیدم.آخرین جمله ای که شنیدم این بود که "لعنت به عشق افلاطونی،که هیچ تعهدی ایجاد نمی کند!" داستان مردی بود که همه جای بدنش به جز پای چپش فلج مغزی است و خطاب به زن زیبایی که به او توانایی های جدیدی داده است و حالا در حالی که می خواهد تا چند ماه دیگر با مرد دیگری ازدواج کند به مرد می گفت"من هم عاشق تو هستم!" مرد فلج جمله ای که گفتم را فریاد زد و من کامپیوتر را خاموش کردم. در گذشته بارها به اینکه نگاه  من به آدمهایی که دوستشان داشته ام افلاطونی بوده است افتخار کرده ام.دیشب با این فکر به خواب رفتم که آیا درست می دیده ام؟با توجه به اینکه حالا می دانم از دیدگاه روانشناسها مثلث عشق از صمیمیت و مسئولیت و تعهد تشکیل شده است.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام