تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري

چند روز پیش یک دعوای حقوقی کوچک را پشت سر گذاشتم،در یکی از روزهای پایانی ماجرا این برخورد ها را دیدم:

1.صبح یکی از دوستان همکارم از وضعیت ماجرا پرسید و گفتم که پایان ماجرا چند روزی عقب افتاده،گفت که فکر نکنم به این زودی ها تمامش کنی،خیلی اشتباه کرده ای در این ماجرا،در مجموع بیچاره ای!با تلخ ترین فرم ممکن اینها را گفت.تصمیم گرفتم دیگر با او در مورد این مسئله حرف نزنم و دیگر چیزی نگفتم.

2.دوست دیگرم را بعد از پایان جلسه شورای حل اختلاف دیدم. او پرسید چه شده و گفتم امروز هم تمام نشد و افتاد برای روز دیگر.گفت اگر نتوانستی کاری کنی به من بگو برایت آشنایی پیدا کنم.و گفت مسلما طرف سر تو کلاه گذاشته و این داستان ادامه خواهد داشت.خوشحال شدم که حداقل در حرف پشتیبانی دارم که در درماندگی کامل می توانم از او کمک بخواهم.وظیفه او نبود.دوست داشتم خودم تمام مسیر را بروم.

3.شب که خانه آمدم پدرم زنگ زد و پرسید چه شد؟چه کار کردی؟گفتم که چند روز دیگر عقب افتاده! گفت:نگران نباش بالاخره حل خواهد شد،چیزی نیست که حل نشود.می خوای با هم بریم اونجا؟ گفتم نه!فعلا نیازی نیست.با خودم فکر کردم اگر لازم باشد یا حتی اگر دلم بخواهد می توانم به او بگویم و او حتما می آید.فکر کردم چقدر دوستش دارم.پدر آسان گیر مهربانم را.پدرم در طول زندگی اش رفقای خودش را داشته،خوشگذرانی خودش را کرده است،همان شکلی زندگی کرده که دوست داشته. و در عین حال برای بچه هایش هر کاری می توانسته کرده.یادم نمی آید موقعیتی پیش آمده باشد که در مهربانی او به بچه هایش کوچکترین تردیدی بوجود بیاید.ذهنم پر از مهربانی ها و توجه ها و بخششهایش به همه بچه هایش است.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

داشتم به عادت هر روزه دوری در فضای مجازی می زدم و کمی گوشم را با حرفهایی از همه کس و همه جا آشنا می کردم. به این مطلب(http://babune.blogfa.com/post-142.aspx) رسیدم و متوقف شدم.بر عکس خیلی از نوشته ها کامل خواندم و بعد از آن نتوانستم چیزی بخوانم!دلم لرزید!ولی چرا؟فکر کردم چقدر مهم است آدم زندگی اش را غرق در صداقت کند.زیاد آدمهایی را می بینم که اولین چیزی که دوست داری به آنها بگویی این است که:"گند زدی!خراب کردی!" به وضوح میبینی انگار مسخ شده اند و با خودشان و عمر و عشق و همه چیزهای زنده و کشف نشده زندگی قهر کرده اند و فقط این زندگی لعنتی را می گذارنند.خودم را می گویم! بدون زندگی کردن برای چه زنده ام؟وقتی با خودم به اندازه کافی حرف نزنم،وقتی به خودم به اندازه کافی هدایایی از "عمل کردن" ندهم می خواهم توی این زندگی چه غلطی کنم؟برای چی سرمای زمستان و گرمایی جهنمی این شهر سوخته را تحمل می کنم؟وقتی بی خیال از همه ترسهای لعنتی دیوانه وار، عاشق دختر زیبایی نشوم،وقتی مثل دیوانه ها راهی سفرهای ناشناخته نشوم،وقتی نتوانم از آدمی که مثل یک دشمن خونین مدام بر روحم زخم می زند فاصله بگیرم،وقتی نتوانم فاش و بی خیال از حرفهایی که توی دلم هست حرف بزنم پس این همه سال  توی زندگی ام چه شکر گهی خورده ام که هنوز قابلیت توان انجام کارهایی که دوست دارم را ندارم،چه شکر گهی را تا این نیمه عمر خورده ام که نمی توانم زندگی ام را بر اساس خواست دلم شکل بدهم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

- چرا این دختره هی لبخند میزنه بهم؟ زیپم پایینه؟
- نه، اعتماد به نفست.
http://ranitidine.blogspot.com/2009/04/pulling-up-confidence.html

این مطلب را روی اینترنت دیدم. اصلاً نمیدانم کی آنرا نوشتم. ولی بازهم تازه هست. تکراری بودنش را ببخشید:
امروز درتهران قاضی مردی را که مأمورین امنیتی ادعا می‌کردند به رهبر کشور فحش داده تبرئه کرد و خطاب به مأمورین گفت: اگر رهبر دلخور است می‌تواند متقابلاً به آن مرد فحش بدهد. 
در یکی از شهرستانها زن جوانی به دادگاه مراجعه کرد و گفت بعد از خطبه‌ی عقد از تصمیم خود پشیمان شده اما شوهرش می‌گوید تا زمانی که موهایش مثل دندانهایش سفید نشده او را طلاق نخواهد داد. رئیس دادگاه شوهر زن را دیوانه تشخیص داده حکم طلاق را صادر کرد و گفت تا زمانی که دندانهای مرد مثل موهایش سیاه نشده اجازه نزدیک شدن به هیچ زنی را ندارد.
در قم یک کافر با مراجعه به دادگاه از مساجد شکایت کرد که با اذان دادن در بلندگوها باعث می‌شوند که او بدون جهت صبحها زود از خواب بیدار شود. دادگاه به نفع او رأی داد و حکم کرد از این به بعد مؤمنین ساعتهای خود را کوک کنند و مؤذنین اذان را بدون بلندگو بخوانند.
این اخبار را من خواب دیدم. بقیه اخبار را شما خواب ببینید!

http://balouch.blogspot.com/2009/04/blog-post_06.html

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام


دلم گرفته است:
1.آهنگ "قصه های مجید" پخش می شود و مجید با مادر بزرگش حرف می زند،دلم برای گذشته تنگ است.دلم با بی قراری در یاد گذشته است....

2.عموی دوستم رفته است.چند ماه پیش داستانی نوشتم که بخشی از آن این بود:
"....سعی کردم با غمگین ترین و جدی ترین نگاه توی چشمهایش نگاه کنم.برایش ناراحت بودم اما نه آنقدری که سعی کردم در قیافه ام دیده شود.او هم به چشمهایم نگاه کرد و لبخند خیلی محوی به سختی روی لبش نشست.علیرضا نفر بعدی را بغل کرد و من به سمت دستشویی رفتم.
....
ما چهار نفر بهترین دوستان دوران دبیرستان هم بودیم.حالا که هر کسی رفته دنبال کار خودش ،رابطه ها مثل قبل نیست ولی باز هم هر چند هفته همدیگر را می بینیم.علیرضا بیشتر از همه مشغول است.توی توسعه نیشکر به قول خودش تا بوق سگ کار می کند.همیشه می خندد.یعنی همیشه می خندید،تا قبل از اینکه پدرش برود.خودش می گفت با پدرش رفیق است.خودم هم یک چیزهایی دیده بودم.وقتی همدیگر را می دیدند چنان با هم دست می دادند انگار که دو رفیق فابریک، همدیگر را دیده اند.محکم دستشان را به هم می کوبیدند وگاهی پشت بندش دستهای مشت شده شان را به هم می کوفتند.
-یعنی اگه بابا اتفاقی براش بیوفته رفقای من میان توی مجلس یواشکی می خندند؟
-تو فکر می کنی من هم توی مراسم پدرم قیافه ام اونطوری بشه؟منظورم از زور گریه ست.
هيچ كدامشان آشنا نبودند.از آدمهایی که کنار علیرضا بودند هیچ کدام را نمی شناختم.از فامیل های او پدرش را می شناختم و یکی از دایی هایش را،مادرش را هم یکی دو بار، کوتاه دیده بودم.پدرش که رفته بود و دایی اش را آن اطراف ندیدم.بین آن همه غریبه احساس نزدیکی عجیبی به مهرداد و رضا می کردم.حتما علیرضا هم همین حس را داشت که توی بغل هر کداممان که رفت بغضش ترکید.زن علیرضا را یادم رفته بود.او را هم می شناسم ولی توی مراسم ندیدمش.مجلس خانم ها جدا بود.
-پریسا گوش میدی؟توی این جور مجلس ها  میشه زنونه و مردونه یک جا باشه؟آخه اینطوری كه هست ممکنه نزدیک ترین کسانت نتونن کنارت باشن....."
حالا به این فکر می کنم آدم آن داستانم با دوستانش غریبه بود ولی سالهاست من با این دوست خوبم درد دل می کنیم،با هم می خندیم و لحظات طلایی عمرمان را به اشتراک می گذاریم،گرچه هیچ وقت همدیگر را از نزدیک ندیده ایم.حالا او غمیگن است.با تمام وجود دوست دارم این روزهای سخت از سرش بگذرد،دوست دارم کنارش باشم.دوست دارم تمام مدت دستش را بگیرم و نگذارم حس کند تنها مانده...

3.همین الان دوستان دیگرم رفتند تا پرواز با هواپیمای دو نفره را تجربه کنم.توضیح دادن حسم سخت است.برایشان خوشحالم که با شوق به سمت تجربه  متفاوتشان می رفتند.دوست دارم هر روز و هر روز از این تجربه های متفاوت داشته باشند،آنها و همه دوستانم و همه آدمها،اینطوری دنیایم دنیایی پر از حرکت و کشف است و مثل این است که توی یک باغ شاداب و زنده قدم می زنی.از طرفی حس می کنم تنها مانده ام.حس می کنم من اینجا پشت میزم مانده ام و حالا آنها روی پر آسمانند.فکر کنم خاصیت دنیا همین است.آدمها حرکت می کنند و از هم جدا می افتدند،سادگی است اگر بخواهیم جور دیگری باشد.

4.ترانه معین پخش می شود:"برای دیدن تو بی قرارم تا بیام از سفر ،بیامو حلقه به در بزنم که اومدم بی خبر،.... الهی من فدات فدای اون چشات... می خوام اینو بدونی که می میرم برات" در نهایت شور و شادی است اما برایم نغمه غمگینی در نهان دارد.یکی از اتاق بیرون می رود ،در تردید اینکه با دیگران خداحافظی بکند یا نه.همیشه همینطور است.شاید می ترسد که کسی جواب خدانگه دار اون را ندهد.به نظرم برایش مهم است که اینطوری نشود.این روزها در مورد چیزهایی که مهم هستند سر در گم هستم.مدام این جمله ناخودآگاه در ذهنم تکرار می شود که "دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد!" و بی نهایت چیز می بینم که برای افراد مختلف مهم هستند.


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

3.مدتهاست،شاید سالها،که دوست دارم این ویژگی رو به دست بیارم که از چیزهای خوب زیادی شاد نشم و از چیزهای بد زیاد غمگین نشم.اون روزها یادمه این مهارت رو با اون آیه قران یادآوری می کردم که می گفت از آنچه به دست می آورید خوشحال نشید و از آنچه از دست می دهید غمگین!(عربیش رو به جون خودم بلد بودم،ننوشتم که شاکی پیدا نشه که این عربی ها چی بود گفتی).امروز بعد از سالها در حالت خوشبینانه کمی رشد کرده ام و غمهای کوچیک رو می تونم کنترل کنم و در نگاه بدبینانه بازم یه مسئله ای این روزها داشتم که دلم رو فشار می داد و نمی گذاشت راحت نفس بکشم و سبکی و خنکی هوا را حس کنم(حسی مشابه اون روزی که کوهپیمایی می کردیم و نفس نفس زدن من نمی گذاشت عمیقا کوه و آب و سبزی های رو ببینم و هم آهنگ با آنها نفس بکشم)

2.چند روز پیش با جمعی از دوستان بودیم و یکی شون از کتابهایی که خونده بود و فیلمهایی که دیده بود می گفت.همون کتابهایی بود که من خیلی دوست داشتم و فیلمهایی که من هم دیده بودم.اگر چند سال قبل بود با شوق تمام می پریدم وسط و می گفتم چه جالب! من اینو خوندم و یا اون فیلم رو هم دیدم،بیا در موردشون حرف بزنیم.ولی انگار لبهایم به هم دوخته شده بود.حتی نگفتم که من هم آنها را دیده ام.همان موقع شروع شد مرور کردن اینکه من قبلا اینطوری نبودم،عشقم بود که در این موقعیتها حرف بزنم.چه شده؟کلی ذهنم احتمال سازی کرد.این موضوعات حالا برایم شخصی شده اند؟اینطور حرفها را بیهوده می دانم و فکر می کنم از طریق حرف زدن در موردشان چیز جدیدی عایدم نمی شود؟این یعنی من نسبت به آن موقعیت احساس غرور می کردم؟(نه به خدا!این را همان موقع چک کردم.حسم نسبت به غرور تغییر کرده،باید جداگانه در موردش حرف بزنم.)آیا از حرف زدن در مورد این چیزها خسته ام؟آیا دوست دارم در مورد هر چیز در جمع تخصصی آن حرف بزنم؟(و با توجه به اینکه توی بعضی مسائل کارشناس نیستم کلا حرف نزنم) واین یعنی اینکه دارم مهارت لذت بردن از گفتگو با همگان را از دست می دهم؟

1.چند وقت(چند وقت قبل تر از 2) در سفری با دوستی تازه آشنا شدم.وقتی شنید من و دوست همراهم هم سمفونی مردگان را خوانده ایم کلی هیجان زده شد،در سفر بعدی هم او را دیدم(دیگر دوست همراهم با ما نبود،چقدر دلم برایش تنگ شده ،چقدر خنده هایش را دوست دارم،چقدر دلم می خواهد دوباره عصبانیت او را ببینم)وقتی دوباره همدیگر را دیدیم این بار من دوست داشتم با او در این موارد حرف بزنم.(تحلیل:شاید فقط مسئله بازسازی مجدد موقعیت بوده) به این فکر کردم که چقدر جالب و دل انگیز است که آدمی را پیدا کنی که عمیقا همصحبت خوبی برای تو باشد.این یکی توضیح دادنش سخت است.آدمهایی هستند که انگار ریتم قلب و فکر و زبانشان با تو یکی است.از هر تبادل کلام و نگاه با همدیگر لذت می برید و حال می کنید.برای آدمهای بدبین بگویم که من همچین آدمهایی را تجربه کردم و به جوون خودم توهم نیست.شاید وقتی همچین دیالوگهایی را تجربه کنی دیگر دوست نداشته باشی با آدمی که زیاد برایت دلچسب و چسبناک نیست در مورد عزیز ترین موضوعات فکرت هم حرف بزنی.شاید ترجیح دهی به جایش با آن آدمهای دوست داشتنی دنیایت باشی و فقط به همدیگر فحش دهید!!!

0.یک اعتراف:وقتی این صفحه را باز کردم دنبال این می گشتم که چه باید بنویسم.آن جمله همینگوی یادم آمد که سعی کن صادقانه ترین چیزی که می توانی را بنویسی(پاریس جشن بیکران) و سعی کردم همین کار را کنم.وقتی با خودت صادق باشی شاید دلت مثل تاب ِ بازی بچه ها با شدت جلو و عقب برود.اما خوبی اش این است که تو می شوی همان کودکی که دستش را به تاب گرفته ،پاهایش رو به هوا است و صورتش باد می خورد(یاد لحظه سال تحویل افتادم که همراه خانواده ام پارک کوهسار تهران بودیم و حسابی صورتم باد خورد و پگاه می خندید.)

-1.نوشتن را عشق است،چه حالم خوب شد!
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام


1.دیشب را در کوهستانی گذراندیم که برای رسیدن به آن یک ساعتی را با وانت در جاده خاکی و سه ساعت کوهنوردی کرده بودیم.

2.در مسیر روی هر سنگی ،اطراف آب روان، یک کفشدوزک بود.فکر کردم باید عروسی ای چیزی باشد.آخر همه شان حسابی به خودشان رسیده بودند و لپ هایشان را قرمز کرده بودند و خال لب سیاه گذاشته بودند.چقدر آرام روی صندلی سنگی خود نشسته بودند و به صدای موسیقی آب گوش می دادند.گاهی یکیشان  پرواز می کرد انگار که بلند می شود تا برقصد.فقط مثل اینکه عروس و داماد دیر کرده بودند!

3.جایی، کوه کمی جلو آماده بود.فکر کنم سرش را جلو آورده بود تا در عروسی کفشدوزک ها سرک بکشد.ما رفتیم و زیر چانه اش بساطمان را پهن کردیم.آتش را که روشن کردیم مهمان جدید مهمانی هم سر رسید.آرام آرام و با مهربانی.باران بود.ما زیر چانه کوه نگاهش کردیم و برای آتش سایه بانی ساختیم تا آتش هم در سور ِ کفشدوزکها بماند.

4.لذت جدید این بار داستان خواندن بود کنار آتش در شب.صدای شجریان بود در گوشم و آتش و تنهایی.همه خوابیده بودند.وقتی داستان تمام شد فکر کنم کفشدوزکها هم خوابیده بودند.دره سیاه سیاه بود.ماه رفته بود.سکوت مطلق.فقط صدای سوختن چوبها می آمد.آتش را که کمی گیراندم رفتم که بخوابم.خانواده آسمان چقدر بچه داشت.

5.به شهرمان که برمی گشتیم آدمهای زیادی را دیدیم که روی لوله آب کنار جاده نشسته بودند و عبور ماشینها را نگاه می کردند.فکر کردم این آدمها توی جاده دنبال چه می گردند؟کفشدوزکها عروس و دامادشان را از توی جاده می گردانند یا از پشت سر این آدمها از توی دشت و روی چمنها؟


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

 

(1)

در سایت (imdb) بخشی به نام گافها وجود دارد. در این بخش اشتباهات و سوتی های فیلم بیان می شود که به نوعی بسیار جالب و گاهی با نمک است. سوتی هایی که گاه از دید بیننده عادی به دور می ماند اما چشمهای تیزبین کارشناسان آن را شکار می کند: اشتباه درباره حقایق:
1- شعری که در جریان مسابقه به «کاوی سورداس»، شاعر قرن شانزدهم منتسب می شود در واقع اثر «گوپال سینگ نپالی» است.
2- مشخصاً فیلم برای بیننده غربی ساخته شده نه بیننده هندی چرا که نحوه نوشتن عددی ده میلیون برای هندی ها و غربیها متفاوت است، هندی ها همواره این رقم را «یک کرور» می خوانند و نه 10 میلیون.
3- در ابتدا زاغه ها کنار فرودگاه در حاشیه راه آهن هستند. اما وقتی سلیم و جمال بزرگ می شوند و جمال، سلیم را در کارگاه ساختمانی می بیند، سلیم به او می گوید که این آسمانخراشها درست برروی زاغه ها بنا شده. آیا ساختن آسمانخراش کنار فرودگاه ممکن است؟
اشتباه در ترتیب زمانی:
1- اگرچه ماجرای فیلم در تابستان 2006 می گذرد، ولی مسابقهٔ کریکت هند و آفریقای جنوبی که در فیلم نشان داده می شود سال 2007 برگزار شده.
2- در صحنه ای که جمال سعی می کند غذا بدزدد و از سقف قطار به داخل پنجره آن آویزان می شود، نوع پنجره ای که در فیلم دیده می شود در واقع تنها سال 2002، بعداز شورشهای گجرات در قطارهای هند نصب گردیده و ماجرای مذکور بسیار پیش ار این تاریخ است.
3- قطاری که سلیم و جمال مدتها بر روی آن زندگی می کنند کوپه هایی با رنگ آبی دارد در حالی که کوپه هایی با این رنگ مدتها بعد از این زمان در راه آهن هند به کار گرفته شد.
4- در صحنه ای که جمال و سلیم در تاج محل کاسبی می کنند، اسکناس 10 دلاری جدید در دست جمال دیده می شود، در حالی که این اسکناسها تازه از سال 2006 به بازار آمده.
تسلسل:
1- وقتی سلیم و جمال لاتیکا را در استودیوی رقص پیدا می کنند، او بدون حلقه در بینی و یکباره با حلقه در بینی دیده می شود.
2- در پاسگاه پلیس سلیم یک لیوان چای می نوشد و آن را روی میز جلوی خود می گذارد، اما در صحنه بعد لیوای چای پر شده روی میز دیده می شود!
ناهماهنگی در صدا و تصویر:
در صحنه ای که جاوید پارتی بر پا کرده آهنگی که در پس زمینه پخش می شود متعلق به فیلم "Don" است، در حالی که تصویر فیلمی که در تلویزیون آنها پخش می شود متعلق به فیلم "Yuva" است.
میکروفون در تصویر:
در صحنه ای که لاتیکا در اتاق می رقصد و جمال و سلیم برای نجات او می آیند، به دفعات میکروفون صدابرداری در آینه اتاق دیده می شود.
گافهای پیرنگ فیلم نامه:
1- وقتی مجری مسابقه از جمال می خواهد که سوال در مورد کتاب سه تفنگدار الکساندر دوما را بخواند، او می گوید که بی سواد است و مجری هم این موضوع را به تمسخر می کشد. اما در صحنه ای دیگر در شرکت مخابراتی محل کار جمال می بینیم که او به راحتی پشت کامپیوتر می نشیند و اسم سلیم را تایپ می کند و در بانک اطلاعاتی شرکت جستجو می کند.
2- مسابقه واقعی «کی می خواهد میلیونر شود؟» ضبط استودیویی می شود و چند روز بعد پخش می شود. در فیلم مسابقه پخش زنده می شود و این بدین معناست که بیینده تلویزیونی سوال را می بیند و قبل از تماس برنامه وقت زیادی دارد تا پاسخ را از منابع بیابد. همچنین در این مسابقه هرگز تلفن همراه به جهت احتمال خط ندادن و مشکلات شبکه ای وصل نمی شود. ...
سایر گافها و جزییات را می توانید در آی.ام.دی.بی بخوانید (البته به انگلیسی)
کامنت (نام پست را ذکر کنید
   
منبع: http://feedproxy.google.com/~r/mattati/~3/yL4RzXv9lI8/slumdog-millionaire-goofs.html

(2)

احتمالا این جمله رو شنیده باشین یا دیده باشین:

The quick brown fox jumps over the lazy dog

این یکی از کوتاه‌ترین جمله‌هاییه که تمام حروف انگلیسی توش هستن؛ به همین خاطر مثلا وقتی می‌خواین ظاهر یه فونت رو تو ویندوز ببینین، این جمله رو با اون فونت نشون می‌ده. بعضی‌ها فکر می‌کنن این کوتاه‌ترین جمله‌س، ولی این‌یکی کوتاه‌تر و جذاب‌تره:

Pack my box with five dozen liquor jugs

به این‌جور جمله‌ها می‌گن Pangram.

http://aaab.blogspot.com/2009/03/blog-post_29.html

(3)

یک دانشمند استرالیایی موفق شده است راز کُرک‌های درون ناف را کشف کند.
hendoone.com: جورج اشتاین هاوزر (Georg Steinhauser)، یک شیمیدان، بعد از سه سال تحقیق موفق به کشف نوعی از موی بدن شده است که ذرات سرگردان کرک را جمع‌‌‌آوری و به سوی ناف هدایت می‌کند.
دکتر اشتاین هاوزر، این کشف را پس از جمع‌آوری 503 تکه از کرک ناف خودش اعلام داشت.
تحلیل‌های شیمیایی نشان داد که تکه‌های کرک فقط از نخ موجود در لباس تشکیل نشده‌اند، بلکه رگه‌هایی از پوست مرده، چربی، عرق و خاک نیز در آن مشاهده شد.
مشاهدات دکتر نشان داد که تکه‌های کوچکی از کرک ابتدا در موی بدن ساخته می‌شود و سپس در پایان روز به سوراخ ناف انتقال می‌یابد.

http://feedproxy.google.com/~r/Hendoone/~3/op6-fTgnk5E/

+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.خب این فیلم بیست کاهانی از آن فیلمهاست.از آن فیلمهایی که می توان برای آنها تفسیر داد و برایشان لایه های درونی تصور کرد و در آن لایه ها غرق شد.

2.داستان فیلم در مورد یک سالن غذاخوری است که صاحب آن تصمیم می گیرد تا بیست روز دیگر آن را تعطیل کند.دلیل هم این است که افسردگی دارد و دکترش به او گفته باید از کار فاصله بگیرد.کارکنان فقیر این سالن غذا خوری ناراحت هستند و تلاش می کنند جلوی بسته شدن آن را بگیرند.

3.انگیزه های مختلط آدمهای فیلم خوب نشان داده شده است.همه آدمها بین نکو خواهی برای دیگران و دنبال کردن منافع خود نوسان دارند.آدمهای فیلم شخصیتی متناسب با وضعیت خود دارند و شعاری نیستند.


4.خب بیایید در نگاه تفسیری اینطوری نگاه کنیم:
سالن و آدمهایش نماینده یک جامعه هستند،نماینده جامعه اکنون ایران:

الف:مدیر سالن غذاخوری:نماد رهبر این جامعه است.مردی که انتخاب کرده است فضای این جامعه  غمناک باشد.او مدام در سالنش مراسم عزاداری برگزار می کند.فیلم به ما می گوید او در روح و فکرش مشکلی دارد که اینطور  انتخاب می کند ولی اشکال بزرگ این است همه افراد جامعه اش را همراه خود زیر این خاکستر مدفون کرده است.همه آن آدمها غباری از غم زدگی و عدم نشاط همراه خود دارند.ظاهرا ماهیت تاریخی او با یک فضای شاداب سازگار نیست زیرا در آخر فیلم در شادی بقیه او می میرد.نشانه ها و تفسیرها بر او زیادند.باید دید.

ب:آشپز سالن:او که دستش را توی همین کار از دست داده نماد افتادگان این جامعه هستند.مردی که در مقابل جامعه مجهز نیست.او قابلیتی برای خود ایجاد نکرده است.جایی می گوید من بچه دار نشدم که این کار را حفظ کنم.حالا او در مقابل رهبر سالن بی دفاع و هیچ است.آینده اش با رهبر گره خرده است و توان نقد او را ندارد.

ج:کارگر بازیگری دوست سالن:مردی که در چنین جامعه ای خیال دارد تغییر طبقه اجتماعی دهد.تلاشی از اساس عقیم.رهبر سالن به دلائل وجودی مخالف و در مقابل این تغییر است.

د:کارگر نیمه جوان سالن:او در نیازهای اولیه اش متوقف مانده است و در تمام صحنه های برخوردش با رهبر سالن حس می شود که می خواد با او مقابله کند اما توان آن را ندارد.او همچنان ساکت می ماند و حتی در معرض این قرار می گیرد که همه چیز خود را ببازد.شجاعت در او خفه شده است.

ه:باقی آدمها دچار آشفتگی حاصل از یک محیط بی حاصل هستند.بدون امید و با حرکتهای بی هدف دور هم می چرخند و به مجلسهای عزا سرویس می دهند.کاملا بیگانگی این آدمها با عزاداری ها حس می شود.آنها دوست دارد آنجا مجلس شادی باشد اما انتخاب رهبر سالن غذاخوری مجلسهای عزا است.

5.نشانه های کوچکی هم دیده می شوند.مثلا نام مغازه پیرایش کنار بنگاه معاملاتی نظرم را جلب کرد.یا وسواسی که رهبر سالن غذا خوری در حفظ نظم کوچک میز خودش داشت علارغم آشفتگی محیطی که اطراف اوست.و چیزهای دیگر.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام

به دلائل تکنولوژیک خواهش اکید دارم که اگر از طریق فیدخوان اینجا را می خوانید آدرس فید خوان این وبلاگ را به

http://feeds.feedburner.com/amiraskari

تغییر دهید.بسیار ممنون می شوم.خب واقعیتش اگر این آدرس عوض نشود یک اتفاقات بدی به زودی می افتد.یک چیزهایی از دست می رود.باز هم ممنون.


پی نوشت:خب برای اینکه این نوشته یک خیر مستقیمی هم برای شما داشته باشه یه توضیح کوچولو در مورد فید بدم.فید در واقع امکانی در فضای وب است که خروجی یک سایت یا وبلاگ از طریق آن قابل دسترسی است.یعنی شما از طریق فید یک سایت به محتواهای تولید شده در آن سایت دست پیدا می کنید.خب فید کاربردهای زیادی دارد اما برای شما به عنوان یک خواننده وب این خوبی را دارد که نرم افزارهایی نوشته شده که با دادن آدرس فید یک سایت به آن به راحتی می توانید در محیط آن نرم افزار از به روز شدن وبلاگ مورد علاقه خود مطلع شوید.خب اگر شما از آنهایی هستید که چندین وبلاگ دارید که هر روز به آنها سر می زنید تا ببینید چه چیز تازه ای دارند یکی از این نرم افزارها گیر بیاورید،آدرس فید دوستانتان را به آن اضافه کنید و هر موقع خواستید نرم افزار را باز کنید.خود نرم افزار برایتان نوشته های تازه را می آورد.مزایای دیگری هم دارد که وقتی خودتان کار کنید می بینید.فقط این را بگویم که توی فضای وب الان خیلی ها به فید معتاد شده اند و یک آدمهایی پیدا شده اند که به آنها می گویند فید باز!یه چیزی توی مایه های کفتر باز!
اسم یک نرم افزار فید خوان:Snarfer
آدرس فید من:http://feeds.feedburner.com/amiraskari 
آدرس یک فید برای داشتن خیلی از وبلاگ های خوب و معروف فارسی به طور یکجا:http://feeds.feedburner.com/persianfeeder

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

1.این اولین حرفهای اینجایی من در سال جدید است.راستش کمی طول کشید تا تصمیم بگیرم و اینجا بنویسم.شاید فکر می کردم باید چیز بگویم که شایسته این تغییر بزرگ باشد.قبلا فکر کرده بودم زمان یک جریان پیوسته است و عید و غیر عید ندارد.حالا فکر می کنم خوب است چنین قرارداد هایی در جریان زمان قرار داده ایم.یک جورهایی همه چیز آماده است تا بنشینیم و اساسی فکر کنیم از این نقطه به قبل چه کرده ایم و از این نقطه به بعد چه خواهیم کرد.گرچه واقعا نقطه ای وجود ندارد فقط می گذرد.

2.امسال تهران لاله کاشته بودند.این طور لاله ها را تا حالا ندیده بودم.خوزستان لاله های وحشی زیاد دارد که با اینها خیلی فرق دارند.چقدر این لاله هایی که دیدم گیاهان نجیبی بودند.چقدر آرام و مطمئن بودند.راستش دلم یک جوری شد برایشان.انگار که یک دختر  زیبای مهربان در سکوت ایستاده را دیده باشم.

3.امسال بعد از چند سالی تنوع بیشتر خانواده دور هم جمع بود.نوه ها هم بودند.راستش انرژی و شیطنت خیلی زیاد بچه ها زود به هم ریخته ام می کند.شاید حسودی باشد،شاید ضعف شاید کم حوصلگی در تحمل این همه حرکت.مهدی-بچه خواهر کوچک ترم-خیلی با مزه بود.با آن لبهای کوچکش کلی حرف داشت برای گفتن.کمی بیشتر از دو سال دارد ولی عجب حافظه ای دارد و عجب تخیلی.کلی خاطره دارد و کلی داستانسرایی در لاف زدن.خانواده خوب داشتن خوب است،بچه ها زندگی هستند.منم که گاهی از زندگی کنار می کشم.می خواهم بیننده آزاد آن باشم.

4.یک چیز مسخره!راستش ترس کوچکی گوشه فکرم دارم.می ترسم از اینکه امسال را به خوبی پر نکنم.می ترسم از اینکه آخر امسال وقتی بخواهم در موردش بنویسم حرفهای کافی برای گفتن نداشته باشم.فکر کنم نتیجه اش این شود که باید بنشینم و همین حالا یک چیزهایی پیدا کنم که این سال را به یاد آوردنی کنند.

5.گاهی چیزی به گردنم است که نماد "ای چینگ" یا خرد چینی است.یک جور فال چینی است که بعضی از بزرگان چون یونگ یا هسه یا کنفوسیوس و دیگرانی آن را تایید و تمجید کرده اند.شاید به خاطر فرمی که دارد و به خواندن ناخودآگاههای ذهن هم برای پیش بینی آینده توجه دارد.از کلام تکراری بگذریم که ناخودآگاههای ذهنی ما بخش  بزرگی از آینده ما را می سازند.به این فکر می کنم در مسیر ناخودآگاه های ذهن من چه اتفاقی افتاده.در آن جهان درون چه خبر است؟به کجا می روم؟گاهی نشانه هایی می بینم از همان چیزی که یونگ گفت در مورد حرکت جمعی ناخود آگاه و از خودم می پرسم به کجا می رود این دنیای درونمان.نشانه هایی دیدم از تغییر حس ما به عید.من صلاحیت حرف زدن در موردش را ندارم.

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام