می خوام از تمام خانمها و دخترهایی که اینجا رو می خونن بخوام این مطلب(http://niloofarhb.persianblog.ir/post/839) رو بخونن و اگه نفهمیدند و یا کمی گنگ بود دوباره بخونن.به نظرم باید هزار بار خونده باشه،باید به تک تک کلمه هاش فکر کرد.مدتهاست که به نگاه زنان ایرانی به جهان دقت می کنم ولی هنوز در این زمینه نمی تونم و نمی خوام حرفی بزنم(متخصص این موضوع هم نیستم) ولی این مطلب عجب دریچه طلایی داره.
پی نوشت:به عمق شخصیتهای "درباره الی" باز هم باید دقت کرد.
1.داشتم فکر می کردم زندگی هم مثل همین ترانه "یاد من کن" است.همین الان دارم با صدای دریا دادور آن را می شنوم.با صدای دلکش هم حتما آن را شنیده اید.آن هم زیباست.ایده ام این بود که چقدر این ترانه را دلکش غمگین می خواند و از سر حسرت و دریا به نظرم آن را از سر عشقی با شور و آزادی می خواند.کلی خیال بافی کردم.دلکش در اتاق کوچکش نشسته است و برای عشق رفته اش این ترانه را با غم می خواند و دریا در حالی که به دیدار جهان رفته است و هر لحظه تجربه ای نو می سازد یاد عشق گذشته اش می افتد و این ترانه را مثلا در جاده می خواند.مسئله این است که مسائل را با ضعف می پذیریم یا از سر قدرت.
2.به بهترین آدمهای دنیا(در هر زمینه ای) که نگاه می کنی می بینی که کز نکرده اند،نترسیده اند.چون اوضاع برایشان سخت شده نخواسته اند به راه حل های ساده برسند.مثلا اگر پیکاسو در پاریس در یک زیر زمین زندگی می کرده فکر نکرده از فردا می روم تمام وقت کار می کنم،یا وقتی شوپنهاور یا نیچه احساس تنهایی می کرد فکر نکرد اخلاقم را درست می کنم و می روم مثل بقیه یک زن خوب و بساز می گیرم و همه چیز حل می شود.گر چه از آن ور کسی هم نمی تواند بگوید پیکاسو یک بیکار ولگرد بوده،کارش نقاشی بوده و خوب هم انجامش می داده فقط فکر نکرده که توی نقاشی ساختمان درآمد بهتری هست بروم سراغ آن کار!و آن همه عشق های قشنگ و پر ابهتی که در جهان وجود داشته نمی خواهم خدشه دار بدانم.فکر کنم مسئله این است که در ذهن خود به هر کاری که کرده ایم و می کنیم بتوانیم ببالیم و افتخار کنیم.و نه اینکه فقط تسلیم آنها شویم.
3.دوستی دارم که دکتر روانکاو است.قبلا به من گفته بود که مدل زندگی تو و آنچه در ذهن داری متناسب با شهری نیست که در آن زندگی می کنی.این روزها کمتر خواسته هایم و فرم زندگی ام را از محیطم مخفی می کنم.فکر می کنم اگر به این قطعیت برسم که اینجا با مدل من نمی تواند سازگار باشد باید از اینجا بروم.چند ماه پیش اینجا دوستان همنوای بیشتری داشتم ولی حالا آنها رفته اند.تعارف که نداریم اگر بگذارم شرایط ناسازگار روح مرا سوهان بزند ضعیف خواهم شد و این ضعف به همه وجودم نفوذ خواهد کرد.در هر صورت لازم است به شرایط جاری نچسبم و تغییرات بزرگ را(هر چه که عاقلانه می دانم) بپذیرم.
پی نوشت:به نوشته روی عکس هم دقت کردید،ضرب المثل ژاپنیه:بصیرت بدون عمل رویای روزهاست و عمل بدون بصیرت یک کابوس شبانه.
دیروز داشتم به این فکر می کردم این ضرب المثل "از این ستون به اون ستون فرجه" می تونه چقدر مبنای خطرناکی برای تصمیم گیری ما باشه.فکر کنم خودم هم گاهی در تصمیمات کوچیک دچارش بودم.
به سناریو های زیر دقت نگاه کنید:
1."اشکال نداره رشته ای که دوست داشتی قبول نشدی فعلا همین رشته ای که قبول شدی رو برو،خدا بزرگه تا بعدا!"(آیا علاقه اش را فراموش خواهد کرد؟آیا فرصت بازگشت پیدا خواهد کرد؟)
2."دوست داشتی بری خارج یا درس بخونی؟فعلا برو سر این کار!بعدش ببین چی میشه"(عدم جدیت و تمرکز در هدف)
3."فعلا با همین ازدواج کنم،از این موقعیت بیام بیرون."(تسلیم به احتمالات،حالا جالبیش اینه که سالها بعد هم مدام از خودمون می پرسیم آخه چرا این بلا سر من اومد؟حافظه ضعیف.)
4."حالا بیا فعلا در موردش فکر نکنیم و حرف نزنیم."(فرار از موقعیت)
5."صبور باش.حتما خودش یادش میره و برمی گرده"(سطحی سازی)
6."بچه دار بشید زندگیتون تغییر می کنه."(فرافکنی)

امشب به رویایی ترین چیزهایی که دیده ام فکر می کنم.رویایی ترین چیزهایی که هرگز فراموشم نشده و شاید نشود.
سالها پیش دختری زیبا روی کشتی در میان دریا برایم ترانه ای خواند.چشمهایش را می بست و می خواند.
روزها در دریاچه ای آبی رنگ زیر آسمان آبی رنگ با نور مهربان خورشید شنا کردم و با کسانی که دوستشان داشتم خندیدم.
روزی در جاده ای از خم کوهی که گذشتیم به تپه های سبزی رسیدیم که تا افق ادامه داشتند و جای جای آنها شقایق های وحشی بود.
شبی که پدرم قبول کرد فردایش برایم دوچرخه بخرد و تا صبح خوابم نبرد.
سفر به جنوب ایران و آن شب تنهایی و با رفیق بودن در بندر لنگه
اولین لحظه های خصوصی صمیمت
و به این فکر کردم آیا می شود منتظر رویایی ترین لحظه های بعدی شد؟

به اینها در "درباره الی..." دقت کردید:
الف.در نیمه اول داستان کمتر کسی با خود الی حرف می زنند.همه یواشکی درباره الی حرف می زنند. 
1.در نماز جماعت امروز ظهر بین دو نماز پیش نماز مسجد در مورد اختلاف بین شیعه و سنی در وضو گرفتن حرف زد،سعی کرد ثابت کند که تفسیر شیعه ها از قران در مورد اینکه باید دستها را از بالا به پایین شست درست است:
الف.این معدود از بحثهای بین دو نماز بود که برای ثابت کردنش از جایش تکان خورد و بلندگو به دست عقب و جلو رفت تا نمونه هایی که برای اثبات حرفش می آورد تاثیر گذار تر باشد.
ب.وهمچنین از معدود بحثهایی بود که دو نفر از نماز گزاران به تفسیر او اشکال گرفتند و او را به دقت در دو کلمه و یک حرف در قران دعوت کردند.پیش نماز گفت حالا بگذارید بعد از نماز حرف می زنیم.یادش به خیر بچگی دو طرف دعوا می گفتند زنگ آخر سر کوچه وایسا!
ج.خیلی آنی به همراهم در نماز گفتم:"اینکه هنوز مسلمانها به ماه نرفته اند دلیلش این است که ذهنشان هنوز مشغول بالا به پایین یا پایین به بالا در دست شستن وضو است."راستش دارم خودم را ادب می کنم تا از این جمله ها نگویم.فکر می کنم باید به جهان فکری دیگران احترام گذاشت.چند دقیقه قبلش در ذهنم از این همه کتاب مذهبی به نظر من سطحی که چاپ می شود شاکی شده بودم و بعد شک کرده بودم که این دیدگاه من است آیا آنهایی که این کتابها را چاپ می کنند با خود نمی گویند:"عجب کتاب مفیدی چاپ کردم دستم درد نکنه"!!!!
ه.دوست خوبم همراهمان برای نماز جماعت نمی آید.دلیلش اتفاقات انتخابات است.چقدر ساده بینی و خود محوری خطرناک است.منظورم با آنهایی است که فکر کردند دین به علاوه قدرت می تواند زمین ما را به آسمان وصل کند.حالا از آسمان بریده می شوند کسانی که زمین چندانی هم ندارند.
2.این روزها کمتر با محیطم ارتباط برقرار می کنم.بیشترین وقتم را برای کتابی که ترجمه می کنم می گذارم.چند روز پیش می خواستم در مورد رفتارهای آدمهای در محیط کار بنویسم.باید بنویسم و در آن یادم باشد خودم چقدر کاری که دوستش را دارم را جدی گرفته ام و از دیگران این روزها بریده ام.
3.این روزها به این فکر می کنم:در این دنیا این همه کلمه رها شده است.همه حرف می زنند،همه می نویسند،دنیا پر از جمله شده است.دلم برای آدمی که هیچ حرف نمی زند تنگ شده است.دلم برای سکوت از سر فروتنی ِ جهان تنگ شده است.حتی وقتی دارم این را می گویم حرف می زنم،کلمه رها می کنم.آمار کلمه هایی که رها می شوند دیوانه وار در حال زیاد شدن است.کلمه کلمه کلمه.....
4.دیروز با دوستی رفته بودیم بانک.روبروی باجه ایستاده بودیم و تحویلدار مشغول انجام دادن کارمان بود.در گوشم زمزمه می کرد که بیا و حسابت را در این بانک ببند.از اسمش پیداست رئیس های این بانک یا سپاهی هستند یا ارتشی.بسیار گفت و دلیل آورد.در نهایت از تحویل دار پرسید:"این موسسه شما مال کیه؟"تحویل دار گفت:"اینجا مال وزرات کشوره و منم یه لباس شخصی ام اینجا نشستم."!
5.به اینها در "درباره الی..." دقت کردید:
زیاد شد می گذارمش برای بعدا!

1.جالبه!یعنی کمی پیچیده هم هست!فردا برمی گردم خونه ام در اهواز.یک هفته با خانواده بودن به همین زودی تموم شد.بد نگذشت!از روی عمد زیاد ول نگشتم.بعد از ظهرها می نشستم روبروی مادرم و خواهرم و حرف می زدیم.حالا به جلو،به فردا فکر می کنم.یک جور ترس در دلم حس می کنم،دوباره برمی گردم به آن خانه کاملی که فقط من توی آن می چرخم.از طرف دیگر مشتاقم زودتر برگردم تا روش جدیدی که برای ساختن مجسمه های گچی به ذهنم رسیده را امتحان کنم.از اینکه شبها دلم بخواهد کسی را نگاه کنم و کسی نباشد دلم می گیرد،از اینکه دوباره می توانم در خانه خودم،در کارگاه کوچک خودم کارهایی که مشغول انجامشان هستم را آزادانه پیش ببرم راضی ام.فکر کنم خیلی خوبه که کار می کنم.باعث میشه به اندازه کافی با دیگران باشم و وقتی خونه هستم از تنهایی لذت ببرم.ولی خب همه چیز رو نمیشه در دوستان همکار هم پیدا کرد.
1.دوستی چیست؟دوستی می گفت دوست کسی است که از احوال آدم با خبر باشد و حال آدم را بپرسد.فکر کردم که چقدر این تعریف درست است؟مسلما پاسخ من این نیست.بسیاری هستند که حال مرا می پرسند و در دنیای مدرن بسیار بسیار آدمهایی هستند که از حال من خبر دارند ولی دوست من نیستند.مثل بعضی از کسانی که در همین وبلاگ احوال مرا می خوانند.یا مثل آشنایانی که گاه گاه حالی می پرسند.اما من در دنیایم کسانی را دارم که مدتهاست که حال مرا نپرسیده اند و مدتهاست من از جزییات زندگی آنها خبری ندارم ولی بدون شک می گویم دوست من هستند.مثل مهندس عباسی عزیزم که حالا کاناداست.مثل دوستی که در اصفهان حالا دارم و زیاد اهلش نیستیم در مورد جزییات از هم بپرسیم.یا دوستم در تهران که باز هم عادت پرسیدن از جزییات زندگی را از هم نداریم.مسلما اگر فرصت احوال پرسی دست دهد با شوق می پذیریم ولی اصل این نیست به نظرم.
2.من فکر می کنم دوستی در جهان نو بیشتر از پیش خلوصش را در همدلی صادقانه نشان داده است.امروز اطلاع داشتن از حال همدیگر شکل توهمی که در دوستی-به معنای صمیمیت- می تواند داشته باشد را از دست داده.امروز اطلاع داشتن کاملا در دسترس همه قرار گرفته و همدلی و صداقت است که از همه دور شده.بهترین دوستان من آنهایی هستند که صداقت و همدلی بین ما موج می زند.کسانی که فارغ از فاصله ای فیزیکی که با هم داریم دلمان با هم است و بهترین آروزهای همدیگر را دعا می کنیم.
3.اتفاق جالبی که افتاده است همین است.دوستانی هستند که دیگر مثل گذشته جزییات زندگی شخصی خودم را برای آنها نمی گویم و آنها فکر می کنند من نمی خواهم دوست من باشند.دور می شوند.ولی دقیقا سیاست امروز من همین است.به نظرم دادن کلید اسرار شخصی به عنوان پیوند دهنده دوستی یک کار فرو کاهنده وساده ساز در دوستی است.باعث می شود فراموش کنیم باید به دنبال بهترین کیفیتهای دوستی باشیم.عمیق ترین حس های دورنی.
4.وای چقدر این درباره الی این روزها ذهنم را می خورد مدام نشانه هایش در ذهنم می آیند و با چیزهایی که به آن فکر می کنم مقارنه پیدا می کنند.مقاومت می کنم و چیزی درباره شان نمی نویسم.باید به زایایی اش ادامه دهد.
5.یادم رفت تعریف خودم را از دوستی بدهم:دوستی:یک همدلی صادقانه فارغ از بعد جغرافیایی و پیوستگی سببی(از جمله داشتن اطلاعات از هم،قرار گرفتن در موقعیت یکسان،دنبال کردن منافع مشترک).تلاش دو روح انسانی برای زایش های نو از طریق ارتباط صمیمانه....

گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جون جونم آی جون جونم
گفت باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جون جونم آی جون جونم
گفتمش دروغ میگی ماه پیشونی تو مستی
گفتش باور کن با تو می مونم تا تو هستی
گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو
گُفتمش آهای ماه پیشانو
گفت جونِ جونوُم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گُفتمش بگو غنچه گُل کو
گفتش لبونُم
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟
گفت میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی
از اون ترانه هایی است که برای هر بیتش می شود لبخند شیرین زد و اشک شوق ریخت.با صدای دوست داشتنی دریا دادور زیبا تر هم میشه.امشب چندین بار گوش کردم و دست افشانی کردم.برای من که مدام می پرسم با عمرمون چه کار کنیم و در حالی که عمر در حال گذره از دلیل خوبی حرف می زنه.با شنیدنش دوست دارم شصتم رو به تمام طمع دوزان و خشمگینان دنیا نشون بدم و بیشتر برای غمگینان دلسوزی کنم.چه دلائل قشنگ و انسانی میشه برای شاد و مثبت بودن پیدا کرد.
1.با الی رفتم درباره الی دیدم!خب در مورد خیلی فیلم ها نوشته ام!اما سکوتم در برابر این فیلم سکوت احترام به یک کار متفکرانه و ارزشمند است.هر چه بادا باد می گویم:دلم می خواست کسی می آمد پیشم و چیزهایی عمیقی که در این فیلم دیده بود را می گفت.برایم تک تک سکانسها و نشانه و معنایی که از آن برداشت کرده بود می گفت.دلم می سوزد وقتی می بینم همچین فیلمی را دیده اند وفقط دلشان برای آن دختر سوخته است یا تعلیق فیلم آن را آزرده است.راستش این روزها دلم نازک است و فکر کنم دنبال بهانه ای برای شکسته شدن است.
2.خب کلی حرف نوشتم و پاک کردم.کلی گیر دادم به زمین و زمان و شیوه زندگی ها ولی فکر کنم خلاصه اش این است که تنهایم این روزها.خیلی لازم است آدم کسانی اطراف خودش داشته باشد.مثل خانواده اش یا دوستی.گاهی همدیگر را در آغوش بگیرند و کاری که بسیار دوستش دارم،سرم را روی پای کسی بگذارم و او دستش را روی سرم.
3.به زودی سفر تابستانی ام آغاز خواهد شد و حالم بهتر خواهد شد احتمالا.به زودی بار دیگر درختان و آسمان آبی و کوهها را در آغوش می گیرم و کمی دلم آرام می گیرد.به زودی آزادی آغاز می شود.
1.دوستی دارم که بسیار دوستش می دارم.چیزی که همه می دانند این است که هر آدمی نقاط ضعفی دارد.مدتهاست که می دانم نباید هر چیزی که در فکر و قلبم هست را به او بگویم.بیایید بدترین حالتش را در نظر بگیریم.او از سر بدجنسی از آن اطلاعات استفاده می کند.خب به این فکر کردم که من او را دوست دارم و از اینکه همه حرفهایم را به او بزنم لذت می برم.یعنی به طور ناخودآگاه همین کار را می کنم.درست است که هر بار به او می گویم :به کسی نگی ها!" و بعد هر چه در دلم دارم را برایش می گویم ولی راستش امید زیادی به راز داری اش ندارم.این حرفها را تا اینجا کشش دادم تا شاید منطقی برای دفاع از این رفتارم بیابم ولی واقعا دلیلی ندارم همانطور که ابتدای متن خواستم از دلائل دوست داشتنم بنویسم و هیچ چیز مشخصی نداشتم.می توانم بگویم دوست دارم!دوست دارم با او حرف بزنم حتی اگر
اعترافات قبل از اعدامم به دست او باشد!
2.در مطلبی که چند روز پیش ترجمه کردم و همینجا گذاشتم یکی از روشهای حفظ انگیزه تقسیم کردن انرژی و شوق برای تمام طول دوره انجام کار بود.راستش خودم سالها قبلا همیشه قربانی همین اشتباه بودم.در ابتدای کار با شوق فراوان و انرژی تمام وارد موضوعی می شدم ولی هنوز به پایان نرسیده انرژی و شوقم تمام می شد.بعدا یاد گرفتم همه حسی که به یک چیز دارم را همان اول خرج نکنم و در خرج کردن شوق هم اقتصادی برخورد کنم.اینطوری شانس به پایان رسیدن کار فوق العاده بالا می رود.تکنیک خیلی ساده ای است.در هر نشست برای دنبال کردن هدفی کمی قبل از اینکه تمام انرژی و شوق خود را خرج کنید رهایش کنید و منتظر نشست بعدی بمانید.داشتم فکر می کردم آیا آدمهایی که این روزها برای پس گرفتن رای خود تلاش می کنند این اصل را در نظر دارند؟آیا حرکت آنها یک حرکت پایدار است و تا رسیدن به هدف مستدام خواهد بود؟اگر اینطور نباشد یکی از دلائلش می تواند همین باشد که در قدمهای اول خود تندی بیش از حد کرده اند.
پی نوشت:این روزها عکس نمی گذارم چون می دانم سرعت اینترنت در ایران کم شده است.