
در جواب یک دوست:
1.افراط و تفریط:سوال اول اینکه اصلاح کردن خود دغدغه چه افرادی است؟بسیاری را می شناسیم که به هیچ عنوان دغدغه هر لحظه آنها نیست و معدودی هستند که در این راه دچار وسواس شده اند،آرامش روان خود را از دست داده اند و مثل آن مرغی که راه رفتن مرغ دیگر را سودا داشت مدام به خود پشت پا می زنند.روح مذهبی،عرفانی ما با همان آیه هایی که به آن اشاره کردی بستر مناسب همین وسواس هاست.چه بسیار آشفته کسانی که در راه اصلاح خود به وسواس دور باطل زده اند یا فقط بر رنج خود افزوده اند.راستش یکی از نزدیک ترین کسان من دچار وسواس شدید در بهداشت است و کارش سالها قبل مدتی به بیمارستان روانی کشید.سالها کنار او زندگی کرده ام و حالتهایش را دیده ام.خیلی حرف هست.در مورد خود او و حواشی اش...
2.راه میانه:باید راه میانه ای باشد.راه میانه ای برای اصلاح کردن خود.اما بستر این اصلاح چیست؟یعنی چرا می خواهیم خود را اصلاح کنیم؟در راه میانه روی دلیل این کارمان نیز نباید وسواس باشد.فکر کنم گسترده تر از آن باشد که بتوانم همه چیز را اینجا بگویم.به نظرم می رسد شخصا دلیل اصلاح کردن خودم رهایی از رنجها و بهبود کیفیت زندگی ام می باشد.حمله همه جانبه به خودم نمی کنم.وقتی خودم را مرور می کنم هرگز نمی گویم "کم تعقل میکنید-کم متذکر می شوید- کم پند می گیرید- کم عمل می کنید- کم ایمان می آورید کم... کم.... کم ...." وقتی از عرفان شنیدم که این راه پرخطر است فکر کردم نباید بلدوزر را برد به درون روح و فکر خود و کلی خرابه ایجاد کرد و بعد هم نشست بر آشفتگی آن گریست و حرص خورد.دبیرستان و تا اوئل دانشگاه "اندی" را دوست داشتم و "دختر همسایه" ترانه محبوب من بود.تا سال چهارم با سراج و ناظری لذت بردم و این روزها محسن چاووشی و شجریان.از آلبوم جدید شهرام شب پره هم خوشم آمده آنجا که می گوید "در آن نفس که بمیرم به کوی تو باشم...."هنوز هم گاهی برای نوستالژی قشنگش "اندی"های قدیمی گوش میدهم.
3.بزرگان:چگونه به بزرگان مراجعه کنیم.به چه بزرگانی مراجعه کنیم.کی به بزرگان مراجعه کنیم.به عنوان انسانی که دستش نمی لرزد،شبها راحت می خوابد،در روز خنده هایش بیشتر از اشکهایش است با آرامش به محضر بزرگانی که زندگی شان شکوفا شده می روم و سعی می کنم نقاط عطف آنها را پیدا کنم.دیشب داشتم می خواندم که لیلی گلستان چطور کودکی و نوجوانی اش را گذرانده،پدرش چه اشکالاتی از دیدگاه او داشته،جالب بود.اما اگر شبها خوابم نمی برد لیلی گلستان دردی از من دوا نمی کرد باید می رفتم پیش روان پزشک،نشان می داد جایی خیلی کج رفته ام،با سرعت غیر مجاز رفته ام،حالا ماشین روحم چپ کرده و باید به یکی از روانشناسهای شهرم مراجعه کنم.روی تختش دراز بکشم و خود را به او بسپارم.اما آیا وقتی هم هست که به بزرگان مراجعه نکنیم؟امروز وقتی از خودم پرسیدم قدم رو به جلوی تو چه بوده است و جواب خوبی برایش نداشتم برایم هیچ بزرگی و کوچکی مهم نبود.فقط باید می نشستم آن روزم را نجات می دادم.چه روزها هست که ما با به خیال بزرگان یا یا با غم و درد کوه کاستی ها هیچ نمی کنیم و فقط یک روز دیگر را از دست می دهیم.وسواسمان را بیشتر می کنیم و به حل آن کمکی نمی کنیم.
4.آنچه مدام می کنیم:تو به من می گویی:"اما تو چه؟ مدام موسیقی گوش می دهی" چه درست می گویی.من همیشه موسیقی گوش می دهم.راستش در محل کار از شنیدن همهمه ها و زمزه های بیهوده بهتر است.به من کمک می کند تا روی کارهایی که به طور جدی مشغول آنها هستم و خودت از آنها خبر داری متمرکز شوم.در خانه موسیقی گوش می دهم زیرا حال مرا اغلب خوش می کند و گاهی هم آن را خاموش می کنم تا از سکوت لذت ببرم.کلا موسیقی تسلی بخش بزرگ من است.اما تو مدام چه می کنی؟لطفی که این چند سال در حق من کرده ای نقد مدام بوده است.گاهی دلم را آزرده است.گاهی هم فکر کرده ام دیگر توان تحملش را ندارم ولی در مجموع که نگاه می کنم عالی بوده.این از دیدگاه من.اما آیا نقد دیگران و زیر سوال بردن دیگران تسلی بخش تو نیست؟خدا رو شکر می کنم که اغلب اوقات مشغول به حال خودم هستم.با خودم رابطه خوب و دوستانه ای دارم.
5.اشکال:چند اشکال در کار من هست.اولا به خاطر هدفون که مجبورم سرکار استفاده کنم گوشم کمی وزوز می کند.گاهی به خاطر زیادی تیز کردن گوشم به حرفهایی که دیگران در موردم می زنند انرژی اضافی از دست می دهم.گاهی آنچنان که دلم می خواهد با اراده نیستم.مثلا وقتی تصمیم گرفتم دیگر نان را در ماکرویو گرم نکنم یکی دو ماهی تحمل کردم ولی باز دوباره گرم کردم.یا وقتی قرار شد وسط غذا آب نخورم گاهی عهد شکنی کردم.مدتی قبل که زیاد چت می کردم نتوانستم کمترش کنم آنچنان که دلم می خواست.آن روزها کمی تنها بودم.کتاب آنچنان که دلم می خواهد نمی خوانم.دلیل این یکی رو پیدا کردم.چند روز پیش کتاب سبکی دستم رسید و خیلی سریع خواندمش.با فکر خسته ای که از کار دارم تمرکز روی کتابهای سخت مشکل است باید فکری برایش کنم.

1.منطقی بودن:
برای هر چیزی باید دلیل منطقی پیدا کرد،نباید ترسید از اینکه متفاوت از رای دیگران است.از دیشب به این فکر می کنم حقیقتا زندگی با آدم دیگر چه مزایایی دارد و چه معایبی.دیشب دوستانم خانه ام بودند و به نوبت به همه گیر دادند.گیرشان به من در مورد نوع زندگی ام بود.اینکه آشپزخانه و دستشویی خانه مرتب نیست.پذیرایی کیفیت خوبی ندارد و از این اشکالات حرفها کشیده شد به زندگی با یک آدم دیگر.اینکه زندگی مرا شکل خواهد داد و اینکه نمی تواند مرا تحمل کند.
2.هر آدمی شکل خودش را دارد:
راستش کاملا قبول دارم تحمل اینکه تمام وقت کنار آدم دیگری باشم ندارم.دو سه زوج در آن جمع بودند و دو سه مجرد.هیچ کدام از آنها آنچنان که من سالها مطلقا در یک خانه تنها بوده ام زندگی نکرده اند.یادم آمد چقدر بین زوج های اطرافم دیده ام چطور وقتی یکی از آنها به سفری می رود آن یکی مثل مرغ سرکنده بی قراری می کند و آشفته می شود یا زندگی اش آشفته می شود و به نظر می رسد فقط دقایق را می گذراند تا جفتش برگردد.یادم آمد اغلب دوستانم دور از خانواده شان چیزی را گم کرده اند و زود به زود دلتنگند.فکر کردم اصلا کلا مزیت بودن با دیگری چیست؟
3.شکل من:
من در خانه ام تنهایم.اما با کلی آدم ارتباط دارم.گاه به گاه مهمانانی که خودم دوست دارم را دعوت می کنم یا به محضرشان می روم.از کسی خوشم نیاید از دنیایم حذفش می کنم.تمام لحظه هایم همانطوری تنظیم شده است که خودم دوست دارم.خواب،کار،تفریح همه چیز دست خودم است.توی خانه وقتی تنهایم اغلب حالم خوش است و برای انجام کاری اشتیاق دارم.خوب یاد گرفته ام موقع دلتنگی یا در فکر بودن چطور اوضاع را در تنهایی مدیریت کنم و لازم نباشد به کسی پناه ببرم.این روزها هیچ علاقه ای برای همخانه شدن با آدم دیگری در وجودم ندارم و ذهنم در این مورد آرام است و جوری از یقین را دارد.
4.از دیدگاه آشپزخانه:
اینکه آشپزخانه ام مرتب نیست کوچکترین اهمیتی برایم ندارم.واقعیت، حتی از اینکه مجبور نیستم در این مورد و در هیچ موردی دیگران را راضی کنم خوشحالم.حتی گاهی توی دلم بعضی ها را اینطوری می شناسم که تمام زندگی شان را همین کارها و ساختن خانه ای که برق می زند پرکرده است(گرچه در دلم ملامتی بهشان ندارم،هرکسی سرش را جوری گرم می کند).برای من فقط یک اصل وجود دارد:حس خودم!هر وقت حس کنم همان آشپزخانه به مرتب کردن نیاز دارد هر چقدر دلم می خواهد برایش وقت می گذارم.
5.نگاه دیگران:
اینکه آدم عیب جو باشی خودش بد است اما اینکه خیلی راحت و بی خیال از عیب هایی که دیده ای با دیگران حرف بزنی معنی اش چیست؟چقدر از ما به همین راحتی مثلا می گوییم:"آخه چرا اینطوری می کنی؟اونطوری نباش!" اگر کمی فرم زندگی ات با بقیه فرق داشته باشد(از نگاه دیگران درست زندگی نکنی) باید به این گیر دادنها عادت کنی.گاهی که خسته باشی بهتر است نایستی تا مدام توی مخت حرف بزنند و وقتی سر حوصله ای صبر کن و گوش بده و نقد کن و قدرت تحملت را بالا ببر.مطمئنی دوباره گیر خواهند داد.این ملت را تفاوت داشتن آشفته می کند.اسمش را می گذارند بدعت و تکفیرش می کنند.دیشب خودم را مقایسه کردم مثلا با چهار سال پیش.آن موقع ها دقیقا در همین موقعیت چقدر دلم آزار میدید و حداقل تا آخر مهمانی دل آزردگی را حس می کردم ولی دیشب این دل آزردگی در حد چند ثانیهء شنیدن آن قضاوتها و حرفها بود.
پی نوشت:خوب شد این پست رو نوشتم.شدیدا پست قبلی داشت سوتفاهم ایجاد می کرد!;)
اولین برنامه همگانی ام را برای ویندوز موبایل نوشته ام.همه ما دوست داریم بدانیم کالایی که می خریم ساخت چه کشوری است.خیلی وقتها پیدا کردن این اطلاع روی کالا مشکل است یا اصلا وجود ندارد ولی معمولا به راحتی بارکد کالا قابل دیده شدن است.این برنامه از روی بارکد به شما می گوید سازنده کالا چه کشوری است.
هدف برنامه:با وارد کردن سه رقم اول بارکد درج شده روی کالا سازنده واقعی کالا را کشف کنید.
محیط اجرایی:ویندوز موبایل 2003 به بالا (WM5,WM6)
الزامات:Compact Framwork 2.0(ویندوز موبایل 6.1 به صورت پیش فرض دارا می باشد)
طریقه نصب:آن را روی گوشی خود کپی کنید و آن را اجرا کنید.فرایند نصب استاندارد نرم افزار روی ویندوز موبایل آغاز می شود.
Subject:Windwos Mobile

الف.دیشب مصاحبه استاد شجریان را با صدای آمریکا را دیدم :
1.چقدر مهم است در کارت حرفه ای باشی و در سکوت آن را پیوسته پیش ببری،اهل هیاهو نباشی.
2.واکنش درست به اتفاقات اطراف داشته باشی.میانه رو باشی و واقع بین.در همه چیز دخالت بیهوده نکنی.با کاری که آن را بلدی نقشت را بازی کنی.
3.جو گیر نشوی و در مقابل تحسین ها فقط به گفتن اینکه ممنون یا لطف دارید بسنده کنی.از شروع تا پایان!
4.چقدر تلخ است دیدن اینکه آدمی که مردم کشورش برای دیدن او در تلوزیون اینقدر هیجان زده شده اند مجبور است با رسانه ای در آن سر دنیا حرف بزند.چقدر قشنگ و انسانی اعتراض خود را نسبت به اینکه رسانه تصویری کشورش در تصرف فکر و گروه خاصی است ابراز کرد.
ب.دیشب کمی از مستند زندگی هنری پابلو پیکاسو را در بی بی سی فارسی دیدم :
1.چقدر مهم است که در مرکز جریان کاری باشی که به طور حرفه ای دنبالش می کنی.مجبوری با عالی ترین ها رقابت کنی.به موقع دیده می شوی.جهانت را پر می کند.
2.در مورد بسیار از مردان موفق به نقش واضح و بعضی شاید پنهان زنان باید فکر کرد(در مورد زنان موفق باید جدا فکر کرد)اینکه چقدر از زنان اطرافشان الهام گرفته اند.اینکه آیا انگیزه حرکت آنها بوده اند؟اینکه چقدر پذیرفته اند خواسته های آن زنها آنان را متوقف کند؟اینکه بودن شور یک زن جذاب باعث خلق بزرگترین کارهای آنها شده است؟آنقدر ساده نیست که بشود در چند جمله به درستی توضیحش داد.خواندن جاودانگی کوندرا با یک دیدگاه وارونه ایده های جالبی در این مورد دارد.
3.خلاقیت بی محابا راه نجات است.اگر می خوای راهی را تا آخر بروی باید از مدتها قبلش "نترسی" و "خلاقیت" را با هم در وجودت پرورش دهی.بارها و بارها به آنها نیاز پیدا می کنی.

لذت های منحصر به فردی در زندگی هست که ممکن است هیچ وقت آن را در زندگی تجربه نکنیم.یکی از آنها این است که کسی پیدا شود که در حالتی خاص ارتباط شما بدون محاسبه و بدون سانسور شود.اینکه هر چیزی در ذهنت می گذرد را بتوانی به او بگویی.غایتی برای این کار نیست ولی هر چقدر بیشتر پیش بروی به کشفیات جدیدی می رسی.معنی تازه ای از نزدیکی.حس تازه ای که نسبت به خودت پیدا می کنی.باورت نمی شود بتوانی اینقدر عریان روبروی یکی قرار بگیری.نمی شود توصیفش کرد.اگر هیچ آینده و هیچ گذشته ای نباشد و هیچ محاسبه ای.وجه دیگری از این تجربه این است که در موضوعی که همه جا در موردش محدودیت دیده ای روبروی کسی قرار بگیری که عرصه بسیار فراخ تری نسبت به تو دارد.این حس که هر روز می توانی از هر طرف که دلت می خواهد تا هر جا می خواهی بدوی و او همچنان هست دیوانه ات می کند.خالی ِ خالی می شوی.چیزی فراتر از احساس آزادی.راستش تنها از این وجه هست که عشق تسخیر کننده برایم قابل معنی شدن است مثل عشق به سرزمین بی نهایتی که تو را در بر گرفته است.چه شد که یاد اینها افتادم.امروز با دوستی از طریق Hyper Terminal حرف می زدیم.اینطوری است که روی یک صفحه سفید که هر دو همزمان آن را می بینیم چیزی می نویسیم.هر حرفی که می زنی بلافاصله آنطرف دیده می شود.فکر کردم این می تواند غایت ارتباط مستقیم باشد.فکر کردم چه تحولی خواهد بود روزی که برای دو ذهن واقعی(نه مجازی) همچین سیستمی ساخته شود.یک جور پیشخوان مشترک افکار.

مدتی پیش یکی از دوستانم در مورد نگاهم به عشق و دوست داشتن گیر داد.این چند وقت گاه به گاه کمی به آن اندیشیدیم و به حاشیه هایی:
1.به نظرم دوست داشتن یک نفر(یا حتی عاشق شدن به کسی) از خواست تصاحب او جداست. مرز باریکی با بی مسئولیتی وجود دارد.خوشحال میشم کنار کسی باشم که دوستش دارم اما این فرایندی آزادانه است.امروز اگر کسی که دوستش دارم به من بگوید می خواهد به راه دور برود یا با کس دیگری باشد همچنان او را دوست خواهم داشت و در قلب من است.چرا نباید باشد؟
2.به نظرم اصالت با کنار هم ماندن نیست.اصالت با حرکت است.اصالت با به جلو رفتن است.فرایندی که آن را زیاد می بینیم این است که دو نفر به هم متعهد می شوند و جوری از ترس نسبت به هر گونه حرکت آنها را فرا می گیرد.نکند یکی قدمی بردارد و در نقطه ای قرار بگیرد که جایی برای دیگری نباشد و جز جدایی راهی نماند.آدمها به هم می چسبند و مدام فاصله بین خود را چک می کنند.هوشمندانه این است خودت و حرکتت را چک کنی.اگر در حرکت باشی از خود و از محیط راضی خواهی بود در غیر صورت هر روز همان چیزی که روز اول را داشتی را مدام بیشتر و بیشتر موریانه ِ بی حرکتی می خورد.
3.فکر می کنم در مرکز هر رابطه ای فقط سکوت هست و هیچ.آنچه یک ارتباط را پرشور و زنده نگه می دارد حرکت کردن است.مثل دو کودکی که دستان همدیگر را گرفته اند و کنار ساحل می دوند.نباید از این ترسید که دستها رها شوند.باید پذیرفت لذت دستهای در هم گره شده از دویدن بی حساب شروع می شود.راه رهایی از سکوت و هیچی که در مرکز رابطه وجود دارد پرداختن حاشیه های بی معنی اطراف آن و غرق کردن و اسیر کردن هر دو طرف در آنها نیست.راهش اغلب جدا بودن و پروازهای تک نفره است.کمتر باهم بودن ولی عمیق و با معنی با هم بودن نجات دهنده است.
4.مدتها به دنبال ویژگی مشترک آدمهایی بودم که برایم جذاب بوده اند.امروز فکر می کنم بزرگترین ویژگی همه آنها استقلال وجودی و شخصیتی است.تمام آنها قائم به خود بودند و به نظر نمی آمد دنبال کسی باشند که به او بچسبند یا آویزان شوند.
چند وقت پیش متن کوتاهی از جبران خلیل جبران خواندم که برای هر یک از ملتها صفتی گفته بود.مثلا اینکه فرانسوی ها شراب خوار و اسپانیایی ها اهل موسیقی هستند.صفت ایرانی ها را بدگویی گفته بود.ماه رمضان فرصت خوبی است که به دنبال نشانه های این صفت در کلام خود و دیگران بگردیم.این روزها هر وقت کسی می خواهد حرفش را در مورد آدم دیگری شروع کند میان کلامش می پرم و می گویم:"غیبت نباشه،ماه رمضونه!"