تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري


1.دیشب و امروز صبح احساس کردم از خودم راضی هستم زیرا سختی کشیدم تا به اراک بروم،سر کلاس باشم و برگردم.یاد داستان کوتاه گل‌کلم‌سبز از للارا وپنيار افتادم(از آن داستان کوتاه هایی است که به خاطرش فکر می کنم باید داستان بنویسم و همه باید داستان بخوانند،بخوانید لطفا)داشتم به این فکر می کردم رنج کشیدن به عنوان تسلی بخش و معنی دهنده به زندگی چقدر می تواند درست باشد،چطور می تواند درست باشد.
2.راستش قضیه اصلا توضیح دادنی نیست،باز هم کلمات برایش کوچک هستند.به نظرم قشنگ ترین اتفاق زندگی ات دیدار با آدمی است که بدون دانستن قصه زندگی اش،بدون اینکه بده بستان های خیلی بزرگی با هم داشته باشید حس خوبی به او داشته باشی.مثل یک مینیاتور ظریف نگاهش کنی،هم سادگی و هم پیچیدگی اش برایت چشم نواز باشد.دوست داشته باشی بودن او را نگاه کنی.من چقدر انسانهای آزاد را دوست دارم،من چقدر آدمهای با رویاهای بزرگ را دوست دارم،من چقدر دوست دارم شفافیت وجود را- حتی در ترس چشم در چشم شدن -ببینم.با دیدار یک انسان دوست داشتنی به دیدار دنیایی نو و دوست داشتنی می رویم.


+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 7 قبل از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

حالا دقیقا رویروی میز نشسته ام.کمرم کمی درد می کند.اینکه حالا تنها نیستم خوب است.چند دقیقه قبل فکر می کردم نکند بگویند اضافه ای!چه می توانستم بگویم؟چطور می توانستم ثابت کنم به دردی می خورم؟به چه دردی می خوردم؟شاید کسی از روی هوس یا بی حوصلگی به سویی هلم می داد.نه!حالا حتما بهتر است.حالا به دردی می خورم.اینکه اینجا ثابت شده ام خوب است.اینکه بار سنگینی به دوشم افتاده هم هست ولی کاری نمی شود کرد.از وقتی او رویم نشسته به این راحتی ها تکان نمی خورم و او که رویم نشسته است پایش را کناره پایه ام قرار داده است و با پاشنه کفشش به زمین می کوبد.حالا تنها نیستم و او دستش روی دسته هایم است.حالا می دانم برای چه هستم.او روی من نشسته و به جلو می نگرد،آدمها می آیند،با او حرف می زنند و کنارش می ایستند.حالا تنها نیستم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام
-الو،سلام
-بله بفرمایید!
-
-الو؟بفرمایید!الو؟
-
***********

-سلام
-به به!سلام لیلی خانم!
-سلام،این کی بود گوشی رو برداشت؟
-بابا بود،امروز اومده اینجا مهمانه.خوبی؟
-خوبم.ترسیدم.چقدر صداش عصبانی بود.
-واقعا؟یه لحظه رفتم بیرون از اتاق،گوشی رو برداشت.
-اشکال نداره،تو خوبی؟
-منم خوبم شکر.از احوال پرسی تو!
-من که چند بار بهت زنگ زدم،گوشی رو برنداشتی.
-رفتم دنبال کتابم بگردم.بابا هر وقت اینجا میاد همه چیز به هم میریزه.
-چه کتابی؟باز داری مزخرفات می خونی؟
-اره.
-چرا ظهر بهم زنگ نزدی؟پیغام دادم قبل از سه زنگ بزن.
-یادم رفت.داشتم نهار درست می کردم.بعدش هم بابا رسید.
-فکر کردم از دستم ناراحت شدی.
-برای چی؟
-برای اس ام اس دیشب.
-کدوم؟
-بابا همون دیگه.که گفتم حوصله حرف زدن ندارم.شدیدا خوابم می یومد.از مهمونی برگشته بودیم.
-نه ناراحت نشدم.بهت گفتم که چی شد!فقط یادم رفت زنگ بزنم.
-اره.خب بابات کی اومد؟
-همین ظهر رسید.یک هفته می مونه.
-با قطار اومد؟
-نه.بلیط گیرش نیومد.مجبور شد با اتوبوس بیاد.خیلی خسته شده بود.
-اره سخته.با اتوبوس فقط میشه مسیرهای کوتاه رو آومد.
-اره دیگه!فوقش تا صد یا دویست کیلومتری.بیشتر دیگه خسته کننده میشه.
-آره.برای مسیرهای نزدیک بیشتر هم خوش می گذره.نسبت به تاکسی یا قطار.دانشگاه که بودم بچه ها با دوست پسرهاشون با اتوبوس می رفتند سفرهای یک روزه.
-راستی قرار بود یه بار ما هم همین کار رو کنیم.یه روز وسط هفته من مرخصی بگیرم با هم بریم یکی از شهرهای اطراف.
-خوبه.مثل مرجان ودوستش هم ممکنه بشه.
-مگه چی شدند؟
-هیچی.اتوبوس تصادف کرد.مرجان کشته شد.دوستش هم زخمی شد.مادر و پدر مرجان از دوست پسرش شکایت کردند.می گفتند مقصر پسره بوده.
-واقعا؟چه مصیبت!
-آخرش چی شد؟
-نمی دونم دیگه خبری نشنیدیم.حالا بازم بریم؟
-ما میریم.اگه تو افتادی مردی من یه فکری می کنم.
-چه فکری می کنی؟من مردم دیگه.
-خب یه مراسم خوب برات می گیرم.
-دستت درد نکنه.خسته نشی یه دفعه.
-خب پس چه کار کنم؟
-وقتی می بینی من مردم تو هم باید بمیری.
-چطوری دوست داری بمیرم؟خودم رو دار بزنم خوبه؟
-مسخره نشو!یعنی واقعا من بمیرم وتو بلند شی بری دنبال زندگیت.خیلی بی معرفتی بهزاد!
-خب بابا توی اون اتوبوس رویایی هر اتفاقی بیوفته برای هر دومون می افته.کنار هم نشستیم دیگه.
-چرا رویایی؟
-چون قراره تو توش بمیری!
-خودت بمیری.
-شاید هم من مردم.حالا کی بریم؟
-من نمیام.خودت تنهایی برو.اینطوری یا تنهایی میمیری یا تنهایی زنده برمی گردی.هیچ کی هم تنها نمی مونه.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 9 قبل از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام

خب طبق معمول خودم هم می پرسم چرا این داستان را نوشتم.پاسخها زیاد است که برایند همه آنها این می شود که نمی دانم!!از آن کارهایی است که خودم خوشم می آید.از نوشتن آن رنج نبردم.ولی درست کردن زبان آن وشکل ادبی و دستوری آن رنج آور بود.دوست دارم این کار از این لحاظ یک ارتقاء باشد.بسیار بسیار بسیار خوشحالم می کنید که هر گونه اشکالی را که در آن می بینید بگویید.در نوشتن لا ابالی هستم واین برایم در اصلاح کار دردسر درست می کند.خوشحال می شوم بخوانید وبسیار ممنون اگر اشکالات را گوشزد کنید.

دانلود متن كامل داستان(پل سفید تا پارک وی)

..... در حالي كه تلوزيون را با كنترلي كه از دست من كشيد بود خاموش مي كرد گفت"گفتم بريم قدم بزنيم،موافقي؟" احمقانه بود كه بگويم "نه موافق نيستم امشب مي خوام در اتاقم تنها باشم وتا صبح موسيقي گوش بدهم و بنويسم و دم دماي صبح با هم تخت رو به هم بريزيم".گفتم:"موافقم فروغم" ولي فكر كنم تا تهش را خواند.گفت:"اگه حوصله نداري نريم ولي به هر حال بعدش بايد بريم خونه مامانم ، براي پري خواستگار مياد و بايد ما باشيم،لباست رو هم اتو كردم گذاشتم لبه تخت،ديديش؟" صبح كه فروغ را بوسيدم فكر مي كردم به خاطر لباس اتو كشيدهء لبه تخت بوده است. ولي بعد فهميدم نه! ربطي ندارد.وقتي آدم دلش مي خواهد يك نفر را ببوسد يك شلوار اتو كشيده نمي تواند دليل خوبي باشد.بايد مي بوسيدم.اينطوري شد كه همان مسير هميشگي را قدم زديم......

......
مرجان می گوید:
-اره،اونو ديدم يادم افتاد.رنگ موهاش بهش میاد.مصطفی به نظرت چند تا بچه دارند؟
-من که فکر می کنم زنه عقده بچه داره.نگاه کن چطوری با شوهرش ور میره.تو می گی چند تا؟
-نمی دونم.زنه به نظرم مادر مهربونی میاد،حیفه که بچه ای نداشته باشه.
-ولی مرده از اون مردهای دست وپا چلفتیه.اگه بچه ای هم داشتند احتمالا تا الان به کشتن داده بودش......

........
در طول مسیر حرف نمی زنم.فروغ یکی دو جمله ای می گوید که در ذهنم نمی نشینند.به پارک وی می رسیم.فروغ می گوید"حوصله اتوبوس ندارم.همین جا سوار تاکسی بشیم؟"خانه مادرش حوالی ونک است وایستگاه اتوبوس بالاتر است.می گویم:"همین جا سوار تاکسی شو."می گوید:"خب پس بیا یه کم جلو تر بریم، کسی برای آدمی که روی پیاده رو ایستاده روی ترمز نمی زنه."می گویم:"فروغ خودت برو.من می رم خونه.دوست دارم امشب تنها باشم."......

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط امیر عسکری | <>
داغ کن - کلوب دات کام