
امروز صبح شنیدم سکه طلا به "طرز عجیب"ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما "طرز عجیب" وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در "درباره الی..." چه کسی طراحی کرده؟"یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه" بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.

1.

1.یک سوال!چقدر حاضریم به دنبال آنچه واقعا دل خودمان می خواهد برویم؟می توانم تصور کنم کسی در دوره ای انتخابی کند که به نظر دیگران غلط است.سالها بعد هم شاید حرف آن آدمها درست از آب در آید.آن آدم به وضعیت جدیدی وارد می شود.با همه تجربه هایی که پشت سر گذاشته و با وضعیت متفاوت و جدیدی که در آن افتاده است به اوج یک خود شکوفایی برسد.چقدر آدم می شناسم در وضعیت نرمال و آرام زندگی خود، بیهوده ایام می گذرانند.چقدر آدم می شناسم که مخشان و توانایی هاشان آک بند مانده یا در سراشیبی اضمحلال قرار گرفته است.چقدر آزار می بینم از اینکه بعضی ها فکر می کنند می توانند خدای زندگی دیگران و حتی خود باشند.به نظر من آن آدم اگر به رفتن راهی اصرار می کند حتما در آن دوره به رفتن آن راه نیاز داشته است و نمی شود او را مجبور کرد ادای دوره ای دیگر از زندگی خود در بیاورد و یا شبیه دیگران زندگی اش را تنظیم کند.همه باید در هر مرحله قدمی را که در ذهن داریم برداریم تا شاید بتوانیم تمام آنچه هستیم را به نمایش بگذاریم.
2.بیشتر از یک سال است آب اهواز را نمی خوردم و آب معدنی می خرم.مدتی بود فکر می کردم از این بطری های آب معدنی که مدام خالی می شوند و روی هم جمع می شوند نمی شود استفاده بهتری کرد؟بالاخره پنج شنبه طرحم را عملی کردم.هر چهار تای آنها را ردیف کردم و به صورت پله ای سر آنها را بریدم.کله بطری ها را یک اندازه بریدم،درشان را بستم و برعکس روی قسمت پایین آنها گذاشتم،خاک باغچه و بذرهای مختلف خریدم.گلدانهای پله ای و کوچکم را زیر پنجره گذاشتم و روی در اتاقم نوشتم:"مراقب بچه هایت باش!"حالا هر چهار تا بطری آب معدنی که خالی شود یک ردیف به آن پله ها اضافه می شود.هر روز منتظرم تا شاید اولین سبزی را
.jpg)
تمام طول هفته را فکر کردم مجبورم 88/8/8 را دانشگاه اراک باشم و نمی شود که روز خاصی از آن بسازم.بسیاری مقدمات تلخ و شیرین جور شد تا اتفاق بدی بیافتد و نتوانم اراک بروم.جمعه را خانه بودن و ترکیب پیچیده ای از شادی و دلتنگی،لذت و رنج،هیجان و سکون را گذراندم.روز واقعا ویژه ای شد!

1.گاهی به این فکر می کنم:این همه چیز داریم و این همه اِشکال ممکن است اطراف ما پیش بیاید.ولی اغلب همه چیز درست است.یخچال درست کار می کند،ماشین مان راه می رود و همه چراغها روشن می شوند -و در حیطه ای دیگر عزیزان ما اطرافمان به زندگی شان ادامه می دهند-گاهی هم هست که یکی از آنها و گاهی چند تای آنها با هم از کار می افتدند.با ماشینت تصادف می کنی یا خراب می شود،یخچال درست کار نمی کند.زیاد چیز عجیبی نیست،پیش میاد دیگه!چند روز گذشته اینطوری بودم...
2.یکی از همکاران یواشکی توی گوشم می گفت:"وام ازدواج چقدر گرفتی؟"اول فکر کردم شوخی می کند. ولی از نگاهش فهمیدم چقدر جدی است.برایم بامزه است که بعضی ها این اخبار دیگران را به چه فرمی دنبال می کنند و در آن کنکاش می کنند. مشکل اینجاست که این اصرار به کنکاش کردن، آدم رو بعضی موقع ها بدجور گمراه می کند. یک جورایی چشم آدم را کور می کنه. وگرنه فکر کنم همه کسانی که مرا می شناسند در همه وجنات من حس می کنند حالا حالاها از این برنامه ها ندارم. برایم حتی از یک شوخی هم دورتر است ازدواج کردن.
3.این نوشته بخشی از چیزی است که چند روز پیش نوشتم تا کمی افکارم را جمع کنم و حالا که حس می کنم کاملا تمرکزم را یافته ام ابتدای آن می گذارم:راستش همیشه شعار داده ام که انسانها باید آزاد باشند و بمانند، نباید تسلیم وسوسه جاودانه کردن خوشبختی ها و کامیابی ها شد. ولی وقتی در موقعیتش قرار بگیری خیلی سخت است بر آن غلبه کنی.سریع این وسوسه به سراغت می آید که این موقعیت خود را برای خودم همیشگی کنم. مدتها بود فکر می کردم آدمی هستم که از تنهایی لذت می برم و وضعیت مرکزی من تنها ماندن است و آدمهایی که به دنیایم وارد می شوند مهمانهای با فاصله این دنیا هستند. ولی وقتی کسی وارد دنیایت می شود که به هر دلیلی شیفته اش می شوی و در کنار او احساس خوشبختی می کنی دیگر بیشتر از آنها قاطی کرده ای که مانیفست زندگی ات یادت بماند. تصویر روشنی نداری، فقط دلت می خواد از او بخواهی برای همیشه کنارت بماند بدون اینکه به محتوای و ابعاد این جمله دقت کنی. بهتر است خودم را جمع کنم و بیاد بیاورم که باید به همه چیز دقیق فکر کرد...

1.دیشب یکی از دوستانم می گفت دوست ندارد جفتی پیدا کند زیرا همه به فکر خود هستند و نیازهای خود را دنبال می کنند،همیشه حس می کنم خود من در آن رابطه اهمیتی ندارم.برای تسلی هم که شده سعی کردم جوابی برای او پیدا کنم.به او گفتم سعی کن آدمهایی از یک دایره و دنیای دیگر را برای خود پیدا کنی.مثلا اگر فرض کنیم تو نقاشی را دوست داری کسی را پیدا کن که خوب نقاشی می کند یا به اندازه تو نقاشی را دوست دارد.آن وقت می دانی چرا او را دوست داری یا با او هستی.این می تواند شروع خوبی باشد. در قدمهای بعدی باید سعی کنی سلیقه خود را شناسایی کنی و دقیق تر کنی.لازم نیست با اولین کسی که آشنا شدی فکر کنی جفت تو است(که بعد با دیدن تفاوتهایش احساس نا امیدی کنی)باید به همه احترام گذاشت اما برای پیدا کردن جفت خود بسیاری را تجربه کرد و از بسیاری گذشت.
2.آشنایی دارم که انسان بسیار باحال و دوست داشتنی است.دختر جوانی است که سعی می کند با جملات متفاوت حرف بزند.گاهی شبیه یک لوطی حرف می زند،گاه شبیه یک راننده کامیون جواب می دهد.اغلب وقتی جوابهایش را می شنوم تبسم روی لبم می نشیند. یادم می آید یک بار با هم سوار ماشین شرکت بودیم با لحنی بی خیال به راننده گفت"آقای فلانی یه چیز باحال نداری بذاری،عباس قادری چیزی!" یا گاهی می بینم در جلسه ای است منظورش را با پیچیده ترین و ساختارمند ترین جمله ممکن می گوید. همیشه خلاقیت او را ستوده ام و نگاه خاصی به او داشته ام.
3.امروز داشتم به اهمیت فعال نگه داشتن ذهن فکر می کردم.منظورم فکر کردن به پرداخت قبض و گرفتن وام و رقابت با همکار نیست.فکر کردم چقدر آدم می شناسم که مدتهاست ننشسته اند درست حسابی ذهن خود را گرم کنند.همه فراری اند.سریع می گویند از این چیزهای سخت نمی خوانم.مسئله ریاضی حل کردن از ما گذشته!چقدر از ما اهل چالشیم؟

1.دیروز بعد از ظهر رفتم بلیط قطار بگیرم برای رفتن به اراک.تاریخ های هفته های آینده رو براش خوندم و برای هیچ کدوم بلیطی که مناسب من باشه نداشت.از آژانس بیرون اومدم و شک داشتم برم پیاز بخرم برای سالاد و فلافل-که نخودهاش از بس خیسیده بودند داشتند جوونه می زدند- یا برم بگیرم بخوابم.بالاخره دلیلی پیدا کردم که پیاز خریدن مهم تره.وقتی داشتم توی خیابون ارفع راه می رفتم پیاز پیدا کنم فکر کردم خیلی بده که ظرف در دار یکی بیشتر ندارم و نمیشه توی یخچال هم سالاد داشت و هم مواد اولیه آماده شده فلافل.ظرف و پیاز و بین راه نون هم خریدم و اومدم خونه.تا 9.5 خواب بودم،تا 11 غذا درست کردم و خوردم،تا 1.5 داشتم لباس می شستم.
2.وقتی داشتم خیابون ارفع رو بالا می رفتم به آدمها نگاهی بی تفاوت می کردم.به این فکر می کردم چی توی ذهن این آدمها مهمه؟حتما همه آدمهای اطرافم رویایی دارند.حتما چیزهایی هست که شادشون می کنه.حتما دوست دارند الان خودشون رو به جایی برسونند.چقدرشون مشتاقند که به اونجا برسند و چقدرشون فقط مجبورند بروند(یا فکر می کنند مجبورند)مطمئم اصلا مجبور نیستیم.زندگی من شدیدا در مجبور نبودنها غوطه ور شده.می دونی!وقتی در مورد هیچ چیزی احساس اجبار نکنی ظاهرا رویاهات هم به حداقل می رسن.حتی بهترین اتفاقات زندگی ات در عین اینکه هنوز لذت بخش هستند انگار خیلی سریع پشت یک مه غلیظ میرن.راستش فکر کنم مصداق دقیق اینه که خوشی زده زیر دلم!ولی کاریش نمیشه کرد واسه همین خوشی زیر دل زدن احساس خالی بودن می کنم!احساس بیهودگی همه قصه ها،همه قدمها.شاید اگه اول نگران می شدم که اگه برای زنم ماشین لباسشویی نخرم باهام سرد میشه و بعد با کلی جوون کندن یه ماشین لباسشویی قسطی براش می خریدم و اونم یکی دو روز باهام گرم می شد اوضاع بهتر بود.ولی الان دقیقا حس می کنم همه ما،لاقل همه آدمهای هم قد خودم،و با کمی هوش برونیابی همه آدمهای این دنیا در حد خودشون سرکارند.زندگیم شده رانندگی در جاده ای وسط یک جنگل انبوه شمالی با مه ی غلیظ!
مرتبط:http://2shanbe.blogfa.com/post-1586.aspx
درضمن:این وسط احمقانه ترین چیز سریال تلوزیونیه!
آهنگ پدرخوانده در گوشم نواخته می شود و باورم نمی شود در هفته گذشته آن همه چیز اتفاق افتاد.با ماشینم به تهران رفتم،با دوستانم درکه تهران را بالا رفتیم.اراک رفتم و دانشگاه ثبت نام کردم،شمال رفتم و چه تصویرهای روشنی از دریا و شب و جنگل سبز و زرد در ذهنم ثبت شد،قبرستان ظهیر الدوله-قبر فروغ فرخ زاد،ملک الشعرای بهار،داریوش رفیعی،ایرج میرزا و چند بزرگ دیگر- رفتیم و آن همه توی خیابانهای تهران ول گشتیم.چقدر کارهای انجام نشده بود.چند دوست بسیار خوب را فرصت نشد ببینم.دوست داشتم کتابفروشی بروم،باز هم انقلاب بروم و میان کتابهای دسته دوم بگردم،دوست داشتم بیشتر با مادرم و پدرم بنشینم و حرف بزنم،دوست داشتم به اصفهان هم بروم.


شب جمعه را کناری خلیج فارس خوابیدیم.با دو زوج که دوست 10 ساله هستند رفتیم بندر گناوه.امروز و حالا دچار دلتنگی بعد از یک خوشی بزرگ هستم.یکی از آن دوستانم مرا متهم می کند که می خواهم دوستانم را رها کنم و از آنها فاصله بگیرم.مرا متهم می کند که برای دوستانم ارزشی قائل نیستم.حالا و در این دلتنگی فکر کردن در مورد آن دلم را می فشارد.در جاده که بودیم یکی از آنها گفت که دوست دارد از هر سفر عکس بگیرد و یادگارهایی داشته باشد.من جواب دادم من دقیقا برعکس تو فکر می کنم.دوست ندارم از خاطره هایمان عکس بگیرم تا از آن یادگاری بماند.کنار این دوستان با همه بیش و کم هایی که برای هم داشته ایم روزهای خوب،سفرهای خوبی را تجربه کرده ام.چطور می توانم از آنها بدم بیاید و به این دلیل از آنها جدا شوم؟نه!اگر هم جدایی رخ دهد،اگر می گویم عکس یادگاری از روزهایمان برنمی دارم برای این است که دوست دارم مطلقا رو به جلو نگاه کنم و حرکت کنم.تمام خاطرات گذشته،آدمهای گذشته را دوست دارم ولی باید رفت،حرکت کرد.باید جایی رفت،جایی ماند که تو بهترینی،حداکثرینی،خوشحال ترینی.گرچه دلم را می سوزاند ولی سعی می کنم به گذشته فکر نکنم.سعی می کنم یک بعد از ظهر خنک پاییزی اهواز را ،وقتی در جاده ساحلی کنار کارون قدم می زنم، با دوستی که همراهم است همراه باشم(تا لحظه های خوبی برای هم بسازیم) یا به روبرو و کناره ها نگاه کنم،دیگر نمی شود به گذشته نگاه کرد.پس به وفاداری چقدر وفادارم؟هیچ؟!این روزها و تازگی ها فکر می کنم دوست داشتن یک نفر،یک مکان را هم می توانی به عنوان یک پارامتر در انتخابهایت وارد کنی!ولی چقدر می تواند خطرناک باشد!مثل خطراتی که در مورد مرز باریک بین شرک و ایمان وجود دارد.

1.چند روز پیش رفته بودم قبرستان،مراسم سوم یکی از همکاران مرکز رایانه.مردی 45 ساله که در شش ماه متوجه شد سرطان دارد و رفت.فهمیدم که پدر و پدربزرگ و پدر پدربزرگش آیت الله های بزرگ بهبهانی بوده اند.او مهندس کامپیوتر بود و بسیار سیگار می کشید.قبرستان و جمعیتی که آنجا جمع شده بودند پر بود از تک تصویر های جالب توجه.مردی دستش را از پشت به هم گره کرده بود و تابلوی کوچک معرفی اولیه قبر یک نفر را دستش گرفته بود.روی یکی از قبرها فقط نوشته بود:"آتش زدی بر عود ما نظاره کن بر دود ما".مادر مرحوم دیر کرده و به مراسم نرسیده بود و دو قبر آن ور تر داشتند مادری را در گور می گذاشتند (کمی زودتر رسیده بودیم و مراحل آماده کردن گودال قبر را دیده بودیم.)در همه آن لحظات خاکسپاری و ترحیم صدای بلند جوشکاری از فاصله دو یا سه متری به گوش می رسید،داشتند نیمکتهای فلزی اطراف آن قطعه را می ساختند.چند زن پیر(شاید خاله های مرحوم روی نیمکتهای آماده نشسته بودند) همان موقع فکر کردم شاید قبرستان ایده های زیادی برای معنی سازی داشته باشد ولی شاید ارزش عمیقی در آنها نباشد.باید از زندگی نوشت.باید از کشف زندگی نوشت.حتی نوشتن از زندگی در مقابل مرگ نمی تواند پذیرفتنی باشد.زندگی رو باید در زندگی جست،انگار که مرگی اصلا وجود ندارد.نمی دانم.
2.دیشب اولین سفری را که خودم راننده بودم رفتم.سفر کوتاهی بود که در مجموع سه ساعت طول کشید.همراه دوست خوبی رفتم که لذت سفر را دو چندان کرد.یادم نیست چند سال است رویای سفر شبانه را در ذهن دارم.اینکه با سرعت متوسط یا کم با آهنگی آرام در سیاهی شب راهی جاده باشم و جاده به نظر تمام نشدنی برسد.این رویا عملی شد تقریبا.قشنگ بود.مثل همیشه به بزرگی خیالش نبود.مشتاقم بلند تر و بلند تر بروم.ولی مطمئنم سفر معنی بزرگ زندگی نیست ولی از بهترین بسترها است.
1.اغلب اوقات ما سرگرم زندگی خود می شویم.خیال خریدن یک یخچال،خیال رفتن به آن سفر،رویای آن موفقیت ما را مشغول می کند،ما را سرگرم می کند.سرگرم شدن!
2.گاهی اتفاقی می افتد که از این دنیای سرگرمی های شخصی بیرون بیاییم و دنیا را به عنوان یک ناظر نگاه کنیم!مثل مردن کسی که انتظارش نداشتیم.خیلی کوتاه اتفاق می افتد.یکی می رود و متوجه بودن خودمان،بودن دیگران می شویم.باهوش ترها یادشان می افتد این دنیا سمفونی بزرگ و آشفته زندگی هاست.به اطراف خود که نگاه کنی پر از آدمهایی است که مشغول زندگی اند.اگر حواست باشد و دچار کنجکاوی موردی و تکی در زندگی آدمها نشوی می توانی یک سطح بالاتر روی!فارغ از جزییات زندگی ها به حرکتهای کلی نگاه کنی!مثل چند اتوبان که تو از بالای یک پل عابر پیاده نگاهشان می کنی.از آنچه درون ماشینهاست بی خبری و نگاه می کنی این مجموعه آشفته به کجا می روند.آن وقت است که می توانی پایین بیایی و با یک روشن بینی عمیق چند قدم برداری و هوشیار باشی برای دیدن پل عابر پیاده بعدی.
3.لذت دیدار هستی چیزی نیست که بشود در کلاسی آن را آموخت،باید گاهی تنها شد و در آن فرو رفت.
4.تهران که هستم زیاد بالای این پلهای عابر پیاده می روم.این روزها بیشتر در سکوت نظاره می کنم.شبهای اهواز خنک شده است و بیشتر راه می روم.موسیقی را این روزها بیشتر گرامی می دارم.
پی نوشت:می دانستی در اهواز،در مرکز شهر،چند طاق ضربی هست که قدیمی ترین بناهای اهوازند؟آیا تا به حال دنبال هوس زیر آنها بودن رفته ای؟آیا تا بحال فکر کرده ای چند جفت آزاد، زیر آن طاق ضربی ها همدیگر را بوسیده اند؟چند نفر خطر بالا بردن این عدد را به جان خریده اند؟

در جواب یک دوست:
1.افراط و تفریط:سوال اول اینکه اصلاح کردن خود دغدغه چه افرادی است؟بسیاری را می شناسیم که به هیچ عنوان دغدغه هر لحظه آنها نیست و معدودی هستند که در این راه دچار وسواس شده اند،آرامش روان خود را از دست داده اند و مثل آن مرغی که راه رفتن مرغ دیگر را سودا داشت مدام به خود پشت پا می زنند.روح مذهبی،عرفانی ما با همان آیه هایی که به آن اشاره کردی بستر مناسب همین وسواس هاست.چه بسیار آشفته کسانی که در راه اصلاح خود به وسواس دور باطل زده اند یا فقط بر رنج خود افزوده اند.راستش یکی از نزدیک ترین کسان من دچار وسواس شدید در بهداشت است و کارش سالها قبل مدتی به بیمارستان روانی کشید.سالها کنار او زندگی کرده ام و حالتهایش را دیده ام.خیلی حرف هست.در مورد خود او و حواشی اش...
2.راه میانه:باید راه میانه ای باشد.راه میانه ای برای اصلاح کردن خود.اما بستر این اصلاح چیست؟یعنی چرا می خواهیم خود را اصلاح کنیم؟در راه میانه روی دلیل این کارمان نیز نباید وسواس باشد.فکر کنم گسترده تر از آن باشد که بتوانم همه چیز را اینجا بگویم.به نظرم می رسد شخصا دلیل اصلاح کردن خودم رهایی از رنجها و بهبود کیفیت زندگی ام می باشد.حمله همه جانبه به خودم نمی کنم.وقتی خودم را مرور می کنم هرگز نمی گویم "کم تعقل میکنید-کم متذکر می شوید- کم پند می گیرید- کم عمل می کنید- کم ایمان می آورید کم... کم.... کم ...." وقتی از عرفان شنیدم که این راه پرخطر است فکر کردم نباید بلدوزر را برد به درون روح و فکر خود و کلی خرابه ایجاد کرد و بعد هم نشست بر آشفتگی آن گریست و حرص خورد.دبیرستان و تا اوئل دانشگاه "اندی" را دوست داشتم و "دختر همسایه" ترانه محبوب من بود.تا سال چهارم با سراج و ناظری لذت بردم و این روزها محسن چاووشی و شجریان.از آلبوم جدید شهرام شب پره هم خوشم آمده آنجا که می گوید "در آن نفس که بمیرم به کوی تو باشم...."هنوز هم گاهی برای نوستالژی قشنگش "اندی"های قدیمی گوش میدهم.
3.بزرگان:چگونه به بزرگان مراجعه کنیم.به چه بزرگانی مراجعه کنیم.کی به بزرگان مراجعه کنیم.به عنوان انسانی که دستش نمی لرزد،شبها راحت می خوابد،در روز خنده هایش بیشتر از اشکهایش است با آرامش به محضر بزرگانی که زندگی شان شکوفا شده می روم و سعی می کنم نقاط عطف آنها را پیدا کنم.دیشب داشتم می خواندم که لیلی گلستان چطور کودکی و نوجوانی اش را گذرانده،پدرش چه اشکالاتی از دیدگاه او داشته،جالب بود.اما اگر شبها خوابم نمی برد لیلی گلستان دردی از من دوا نمی کرد باید می رفتم پیش روان پزشک،نشان می داد جایی خیلی کج رفته ام،با سرعت غیر مجاز رفته ام،حالا ماشین روحم چپ کرده و باید به یکی از روانشناسهای شهرم مراجعه کنم.روی تختش دراز بکشم و خود را به او بسپارم.اما آیا وقتی هم هست که به بزرگان مراجعه نکنیم؟امروز وقتی از خودم پرسیدم قدم رو به جلوی تو چه بوده است و جواب خوبی برایش نداشتم برایم هیچ بزرگی و کوچکی مهم نبود.فقط باید می نشستم آن روزم را نجات می دادم.چه روزها هست که ما با به خیال بزرگان یا یا با غم و درد کوه کاستی ها هیچ نمی کنیم و فقط یک روز دیگر را از دست می دهیم.وسواسمان را بیشتر می کنیم و به حل آن کمکی نمی کنیم.
4.آنچه مدام می کنیم:تو به من می گویی:"اما تو چه؟ مدام موسیقی گوش می دهی" چه درست می گویی.من همیشه موسیقی گوش می دهم.راستش در محل کار از شنیدن همهمه ها و زمزه های بیهوده بهتر است.به من کمک می کند تا روی کارهایی که به طور جدی مشغول آنها هستم و خودت از آنها خبر داری متمرکز شوم.در خانه موسیقی گوش می دهم زیرا حال مرا اغلب خوش می کند و گاهی هم آن را خاموش می کنم تا از سکوت لذت ببرم.کلا موسیقی تسلی بخش بزرگ من است.اما تو مدام چه می کنی؟لطفی که این چند سال در حق من کرده ای نقد مدام بوده است.گاهی دلم را آزرده است.گاهی هم فکر کرده ام دیگر توان تحملش را ندارم ولی در مجموع که نگاه می کنم عالی بوده.این از دیدگاه من.اما آیا نقد دیگران و زیر سوال بردن دیگران تسلی بخش تو نیست؟خدا رو شکر می کنم که اغلب اوقات مشغول به حال خودم هستم.با خودم رابطه خوب و دوستانه ای دارم.
5.اشکال:چند اشکال در کار من هست.اولا به خاطر هدفون که مجبورم سرکار استفاده کنم گوشم کمی وزوز می کند.گاهی به خاطر زیادی تیز کردن گوشم به حرفهایی که دیگران در موردم می زنند انرژی اضافی از دست می دهم.گاهی آنچنان که دلم می خواهد با اراده نیستم.مثلا وقتی تصمیم گرفتم دیگر نان را در ماکرویو گرم نکنم یکی دو ماهی تحمل کردم ولی باز دوباره گرم کردم.یا وقتی قرار شد وسط غذا آب نخورم گاهی عهد شکنی کردم.مدتی قبل که زیاد چت می کردم نتوانستم کمترش کنم آنچنان که دلم می خواست.آن روزها کمی تنها بودم.کتاب آنچنان که دلم می خواهد نمی خوانم.دلیل این یکی رو پیدا کردم.چند روز پیش کتاب سبکی دستم رسید و خیلی سریع خواندمش.با فکر خسته ای که از کار دارم تمرکز روی کتابهای سخت مشکل است باید فکری برایش کنم.

1.منطقی بودن:
برای هر چیزی باید دلیل منطقی پیدا کرد،نباید ترسید از اینکه متفاوت از رای دیگران است.از دیشب به این فکر می کنم حقیقتا زندگی با آدم دیگر چه مزایایی دارد و چه معایبی.دیشب دوستانم خانه ام بودند و به نوبت به همه گیر دادند.گیرشان به من در مورد نوع زندگی ام بود.اینکه آشپزخانه و دستشویی خانه مرتب نیست.پذیرایی کیفیت خوبی ندارد و از این اشکالات حرفها کشیده شد به زندگی با یک آدم دیگر.اینکه زندگی مرا شکل خواهد داد و اینکه نمی تواند مرا تحمل کند.
2.هر آدمی شکل خودش را دارد:
راستش کاملا قبول دارم تحمل اینکه تمام وقت کنار آدم دیگری باشم ندارم.دو سه زوج در آن جمع بودند و دو سه مجرد.هیچ کدام از آنها آنچنان که من سالها مطلقا در یک خانه تنها بوده ام زندگی نکرده اند.یادم آمد چقدر بین زوج های اطرافم دیده ام چطور وقتی یکی از آنها به سفری می رود آن یکی مثل مرغ سرکنده بی قراری می کند و آشفته می شود یا زندگی اش آشفته می شود و به نظر می رسد فقط دقایق را می گذراند تا جفتش برگردد.یادم آمد اغلب دوستانم دور از خانواده شان چیزی را گم کرده اند و زود به زود دلتنگند.فکر کردم اصلا کلا مزیت بودن با دیگری چیست؟
3.شکل من:
من در خانه ام تنهایم.اما با کلی آدم ارتباط دارم.گاه به گاه مهمانانی که خودم دوست دارم را دعوت می کنم یا به محضرشان می روم.از کسی خوشم نیاید از دنیایم حذفش می کنم.تمام لحظه هایم همانطوری تنظیم شده است که خودم دوست دارم.خواب،کار،تفریح همه چیز دست خودم است.توی خانه وقتی تنهایم اغلب حالم خوش است و برای انجام کاری اشتیاق دارم.خوب یاد گرفته ام موقع دلتنگی یا در فکر بودن چطور اوضاع را در تنهایی مدیریت کنم و لازم نباشد به کسی پناه ببرم.این روزها هیچ علاقه ای برای همخانه شدن با آدم دیگری در وجودم ندارم و ذهنم در این مورد آرام است و جوری از یقین را دارد.
4.از دیدگاه آشپزخانه:
اینکه آشپزخانه ام مرتب نیست کوچکترین اهمیتی برایم ندارم.واقعیت، حتی از اینکه مجبور نیستم در این مورد و در هیچ موردی دیگران را راضی کنم خوشحالم.حتی گاهی توی دلم بعضی ها را اینطوری می شناسم که تمام زندگی شان را همین کارها و ساختن خانه ای که برق می زند پرکرده است(گرچه در دلم ملامتی بهشان ندارم،هرکسی سرش را جوری گرم می کند).برای من فقط یک اصل وجود دارد:حس خودم!هر وقت حس کنم همان آشپزخانه به مرتب کردن نیاز دارد هر چقدر دلم می خواهد برایش وقت می گذارم.
5.نگاه دیگران:
اینکه آدم عیب جو باشی خودش بد است اما اینکه خیلی راحت و بی خیال از عیب هایی که دیده ای با دیگران حرف بزنی معنی اش چیست؟چقدر از ما به همین راحتی مثلا می گوییم:"آخه چرا اینطوری می کنی؟اونطوری نباش!" اگر کمی فرم زندگی ات با بقیه فرق داشته باشد(از نگاه دیگران درست زندگی نکنی) باید به این گیر دادنها عادت کنی.گاهی که خسته باشی بهتر است نایستی تا مدام توی مخت حرف بزنند و وقتی سر حوصله ای صبر کن و گوش بده و نقد کن و قدرت تحملت را بالا ببر.مطمئنی دوباره گیر خواهند داد.این ملت را تفاوت داشتن آشفته می کند.اسمش را می گذارند بدعت و تکفیرش می کنند.دیشب خودم را مقایسه کردم مثلا با چهار سال پیش.آن موقع ها دقیقا در همین موقعیت چقدر دلم آزار میدید و حداقل تا آخر مهمانی دل آزردگی را حس می کردم ولی دیشب این دل آزردگی در حد چند ثانیهء شنیدن آن قضاوتها و حرفها بود.
پی نوشت:خوب شد این پست رو نوشتم.شدیدا پست قبلی داشت سوتفاهم ایجاد می کرد!;)
لذت های منحصر به فردی در زندگی هست که ممکن است هیچ وقت آن را در زندگی تجربه نکنیم.یکی از آنها این است که کسی پیدا شود که در حالتی خاص ارتباط شما بدون محاسبه و بدون سانسور شود.اینکه هر چیزی در ذهنت می گذرد را بتوانی به او بگویی.غایتی برای این کار نیست ولی هر چقدر بیشتر پیش بروی به کشفیات جدیدی می رسی.معنی تازه ای از نزدیکی.حس تازه ای که نسبت به خودت پیدا می کنی.باورت نمی شود بتوانی اینقدر عریان روبروی یکی قرار بگیری.نمی شود توصیفش کرد.اگر هیچ آینده و هیچ گذشته ای نباشد و هیچ محاسبه ای.وجه دیگری از این تجربه این است که در موضوعی که همه جا در موردش محدودیت دیده ای روبروی کسی قرار بگیری که عرصه بسیار فراخ تری نسبت به تو دارد.این حس که هر روز می توانی از هر طرف که دلت می خواهد تا هر جا می خواهی بدوی و او همچنان هست دیوانه ات می کند.خالی ِ خالی می شوی.چیزی فراتر از احساس آزادی.راستش تنها از این وجه هست که عشق تسخیر کننده برایم قابل معنی شدن است مثل عشق به سرزمین بی نهایتی که تو را در بر گرفته است.چه شد که یاد اینها افتادم.امروز با دوستی از طریق Hyper Terminal حرف می زدیم.اینطوری است که روی یک صفحه سفید که هر دو همزمان آن را می بینیم چیزی می نویسیم.هر حرفی که می زنی بلافاصله آنطرف دیده می شود.فکر کردم این می تواند غایت ارتباط مستقیم باشد.فکر کردم چه تحولی خواهد بود روزی که برای دو ذهن واقعی(نه مجازی) همچین سیستمی ساخته شود.یک جور پیشخوان مشترک افکار.

0.دو سال از اینجا نویسی من می گذرد.به آن عادت کرده ام.با او حرف می زنم،مونس تنهایی من است.
1.وبلاگی پیشنهاد کرده بود که به عنوان طبقه متوسط وضعیت خود را بیان کنید تا تصویری از طبقه متوسط ایران پیدا کنیم.
2.امروز با یکی از همکاران تحلیل گر بحثی داشتیم در مورد وضعیت زندگی من.او توصیه ای کرد و من جوابش را دادم.به این فکر کردم جوابم جواب به یک تحلیل گر (سیستم) بود.
3.آیا واقعا می توانیم تمام چیزی که هستیم را شرح دهیم؟این تلاش خوبی خواهد بود که برای خودمان روشن تر شویم.مفید است.نمی دانم چه طبقه ای هستم ولی می خواهم با نوشتن این مطلب و احتمالا کامل کردنش در آینده تصویرم از خودم را بازشناسم.
الف.مکان:تنها زندگی می کنم.صاحب واحد 70 متری طبقه چهارم یک آپارتمان 8 واحدی.خانه ام در یک جای متوسط شهر است.بالای شهر نیست و پایین شهر هم نیست.
ب.زمان:من زندگی کارمندی دارم.روزی دقیقا 9 ساعت کار،1 ساعت در راه،7.5 ساعت خواب و 1 ساعت صبحانه و شام،5.5 ساعت وقت شناور و آزاد.
ج.اجتماع:ازدواج نکرده ام.در حال حاضر پارتنر ندارم.با فامیل ارتباط حداقلی و سالانه دارم.با دوستان کمی بیرون از محیط کار ارتباط دارم وبسیار محدود.از بودن در فضای مجازی بیشتر لذت می برم.
د.اقتصاد:زیر یک میلیون و بالای 500 هزار تومان درآمد دارم و هزینه ام حدود 350 هزار تومان است.ماشین ندارم.خانه ای دارم با تجهیزات تقریبا کامل.فصلی یک لباس نو، اشتراک اينترنت،سفرهای کم خرج داخلی،قسط خانه.
ه.اشتغال:تخصصم مهندسی کامیپوتر است.در کارم به عنوان با سواد ولی نه چندان علاقه مند شناخته می شوم.کاری که در فراغت برایم مرکزیت دارد نوشتن است و تولید فکری-نوشتاری(ترجمه حوزه جدید آن است) به سیاست از دیدگاه آگاهی به دغدغه های اجتماعی نگاه می کنم و از آن رهگذر در راه تولید نوشتاری-فکری.
ز.فرهنگ و هنر:با استفاده از وقت هایی آزادی که در محل کار گیرم می آید و در خانه بین یک تا دو ساعت مطالعه می کنم.به طور متوسط روزی یک فیلم از آرشیو شخصی ام می بینم.به صورت آماتور و تفننی کارهای تجسمی می کنم.
ح.سفر:سالی سه یا 4 سفر می روم که اغلب به تهران و حاشیه آن است،برای دیدار خانواده.سفر خود خواسته ای به خارج نداشته ام و فقط یک بار به دبی رفته ام برای کار.
ط.اقلیم:اهواز هستم.اقلیم اینجا گرم و جنوبی است.زمستان معتدل و تابستان داغ(50 درجه) است.خیلی وقتها گرد و خاک است
ی:آموزش:حدود یک ساعت در روز زبان انگلیسی را تقویت می کنم.در حال حاضر کلاسی نمی روم.به طور نامنظم از طرف کار دوره های کوتاه مدت می بینم.
پی نوشت:اگر عمری و بقایی باشد دوست دارم به تناوب و در آینده این توضیحات را به روز رسانی کنم.فکر کنم مثلا 20 سال دیگر بازنمایی خوبی از تغییرات باشد.به همه دوستانی که اینجا را می خوانند پیشنهاد می کنم چه در دفتر خصوصی خود،چه در وبلاگ خود همچین کاری را انجام دهند.

1.جالبه!یعنی کمی پیچیده هم هست!فردا برمی گردم خونه ام در اهواز.یک هفته با خانواده بودن به همین زودی تموم شد.بد نگذشت!از روی عمد زیاد ول نگشتم.بعد از ظهرها می نشستم روبروی مادرم و خواهرم و حرف می زدیم.حالا به جلو،به فردا فکر می کنم.یک جور ترس در دلم حس می کنم،دوباره برمی گردم به آن خانه کاملی که فقط من توی آن می چرخم.از طرف دیگر مشتاقم زودتر برگردم تا روش جدیدی که برای ساختن مجسمه های گچی به ذهنم رسیده را امتحان کنم.از اینکه شبها دلم بخواهد کسی را نگاه کنم و کسی نباشد دلم می گیرد،از اینکه دوباره می توانم در خانه خودم،در کارگاه کوچک خودم کارهایی که مشغول انجامشان هستم را آزادانه پیش ببرم راضی ام.فکر کنم خیلی خوبه که کار می کنم.باعث میشه به اندازه کافی با دیگران باشم و وقتی خونه هستم از تنهایی لذت ببرم.ولی خب همه چیز رو نمیشه در دوستان همکار هم پیدا کرد.
1.با الی رفتم درباره الی دیدم!خب در مورد خیلی فیلم ها نوشته ام!اما سکوتم در برابر این فیلم سکوت احترام به یک کار متفکرانه و ارزشمند است.هر چه بادا باد می گویم:دلم می خواست کسی می آمد پیشم و چیزهایی عمیقی که در این فیلم دیده بود را می گفت.برایم تک تک سکانسها و نشانه و معنایی که از آن برداشت کرده بود می گفت.دلم می سوزد وقتی می بینم همچین فیلمی را دیده اند وفقط دلشان برای آن دختر سوخته است یا تعلیق فیلم آن را آزرده است.راستش این روزها دلم نازک است و فکر کنم دنبال بهانه ای برای شکسته شدن است.
2.خب کلی حرف نوشتم و پاک کردم.کلی گیر دادم به زمین و زمان و شیوه زندگی ها ولی فکر کنم خلاصه اش این است که تنهایم این روزها.خیلی لازم است آدم کسانی اطراف خودش داشته باشد.مثل خانواده اش یا دوستی.گاهی همدیگر را در آغوش بگیرند و کاری که بسیار دوستش دارم،سرم را روی پای کسی بگذارم و او دستش را روی سرم.
3.به زودی سفر تابستانی ام آغاز خواهد شد و حالم بهتر خواهد شد احتمالا.به زودی بار دیگر درختان و آسمان آبی و کوهها را در آغوش می گیرم و کمی دلم آرام می گیرد.به زودی آزادی آغاز می شود.

دیروز با یکی از همکاران از کار برمی گشتیم خانه.در راه حرف از کتابها که خوانده ایم و فیلم هایی که دیده ایم شد.در مورد نویسنده ها نظر دادیم و فیلمها را با هم مقایسه کردیم.از یک جایی به بعد یواش یواش شانس تصادف کردنمان شدیدا افزایش پیدا کرد.راننده حرکتهای پیش بینی نشده می کرد.می رفت توی دل ماشینها،بی هوا از عرض خیابان رد می شد.کار به آنجا کشید که من و دوستم که پشت نشسته بود شروع کردیم به راهنمایی کردن او و در بین آن حرفهای خودمان را در مورد فیلمها و کتابها و آدمها ادامه دادیم.از یک جایی به بعد اوضاع از آن هم افتضاح تر شده بود.سمت راست را به چپ می خواست بپیچد،خیابان هفده کیانپارس را نمی دانست کجاست،کیانپارس شرقی را نمی دانست کدام طرف است.تمام تمرکزمان را گذاشتیم روی سالم به خانه رسیدن.بالاخره چیزی گفت.گفت که داشتم اسم کتابهایی که می گفتید را حفظ می کردم و حواسم نیست.منتظر شدم تا دوستم به مقصد برسد تا جو گیر حضور در برابر یک دختر نباشد.وقتی تنها شدیم از او پرسیدم به کتاب علاقه دارد؟گفت چطور کتابخوان شده،گفت کتابفروشی داشته و شریکش سر او کلاه گذاشته،گفت سه هزار کتاب در کتابخانه اش هست و فرصت ندارد بخواند،گفت هر کتابی خواستی بگو برایت بیاورم.از سلیقه اش در کتابخوانی گفت.کمی معلوماتش را به رخ کشید.سعی کردم سکوت کنم و حرفهای او را بشنوم.فقط سعی کردم آرام ش کنم.گفتم که هر کسی یک سرگرمی دارد.خواندن و فیلم دیدن هم می تواند یک تفریح باشد، مثلا به جای تلوزیون، البته اگر نخواهی کار حرفه ای سینما و ادبیات بکنی.
دیروز دوستی می گفت تو در ادبیاتت پر از تردید و سردرگمی و بدون نتیجه می نویسی بنابراین این بار نتیجه گیری مستقیم می کنیم:
1.اگر دوست داری مثل یک مترسک ابله جلوی تلوزیون وقت خود را بگذرانی هیچ اشکالی ندارد،این هم برای خودش یک تفریح است!وقتی هم وسط سریال مورد علاقه ات تبلیغ شروع می شود دو دستی بکوب توی سرت!
2.اگر روزی توهم این را داشتی که با کتاب خواندن وفیلم دیدن یک متفکر یا آدم بزرگ خواهی شد لطفا بعدا راننده آژانس نشو،جان مردم در خطر می افتد!
3.اگر روزی با کتاب و تفکر سَر و سِری داشتی ولی امروز چنان زاییده ای در زندگی که فقط فرصت داری با زن(شوهر) خود سر و کله بزنی و در میانه اش خودت را با تلویزیون سرگرم کنی هیچ نگران نشو راننده آژانس ما هم همین بلا سرش آمده!هر دوی شما محکوم به مرگید!
شوخی کردم.هر جور دوست دارید برید حال زندگی رو ببرید که داره می گذره و شوخی هم نداره!
پی نوشت:دلم نوشتن طنز می خواهد.
1.دیروز در اراک کنکور ارشد دادم.راستش فکر می کنم "در دل دوست به هر حيله رهي بايد كرد" رفتم اراک امتحان دادم تا اولا مسیر آینده را به آن سمتی که دوست دارم هدایت کنم و دوما طرحی نو در اندازم.راستش در شرایط فعلی برایم خیلی سخت است از لحاظ علمی چند سطح بالاتر از چیزی که الان هستم در کنکور ظاهر شوم.پس به حیله های راه گشا می اندیشم.
2.در راه بازگشت با پسری مخترع و محقق در زمینه رباتیک و اتوماسیون همسفر بودم.از او پرسیدم روزی چند ساعت برای رشته اش وقت می گذارد؟از او پرسیدم آیا از لحاظ مالی تامین می شود؟از او پرسیدم آیا فکر می کند همیشه در این زمینه ها فعال خواهد بود یا به دنبال یک کار دولتی است؟به "حرفه ای بودن" در یک موضوع فکر کردم.به اینکه کاری را با بهترین کیفیت بلد باشی انجام دهی و مشغول انجام دادنش باشی.متولد شصت و پنج بود.پنج سال کوچکتر از من.برای دیدار نامزدش هزار و پانصد کیلومتر رفته بود و حالا هزار و پانصد کیلومتر را برمی گشت.به این فکر کردم آیا عشق چیزی است که با کهولت رنگ و معنی می بازد یا فقط شکل عوض می کند؟

چند روز پیش یک دعوای حقوقی کوچک را پشت سر گذاشتم،در یکی از روزهای پایانی ماجرا این برخورد ها را دیدم:
1.صبح یکی از دوستان همکارم از وضعیت ماجرا پرسید و گفتم که پایان ماجرا چند روزی عقب افتاده،گفت که فکر نکنم به این زودی ها تمامش کنی،خیلی اشتباه کرده ای در این ماجرا،در مجموع بیچاره ای!با تلخ ترین فرم ممکن اینها را گفت.تصمیم گرفتم دیگر با او در مورد این مسئله حرف نزنم و دیگر چیزی نگفتم.
2.دوست دیگرم را بعد از پایان جلسه شورای حل اختلاف دیدم. او پرسید چه شده و گفتم امروز هم تمام نشد و افتاد برای روز دیگر.گفت اگر نتوانستی کاری کنی به من بگو برایت آشنایی پیدا کنم.و گفت مسلما طرف سر تو کلاه گذاشته و این داستان ادامه خواهد داشت.خوشحال شدم که حداقل در حرف پشتیبانی دارم که در درماندگی کامل می توانم از او کمک بخواهم.وظیفه او نبود.دوست داشتم خودم تمام مسیر را بروم.
3.شب که خانه آمدم پدرم زنگ زد و پرسید چه شد؟چه کار کردی؟گفتم که چند روز دیگر عقب افتاده! گفت:نگران نباش بالاخره حل خواهد شد،چیزی نیست که حل نشود.می خوای با هم بریم اونجا؟ گفتم نه!فعلا نیازی نیست.با خودم فکر کردم اگر لازم باشد یا حتی اگر دلم بخواهد می توانم به او بگویم و او حتما می آید.فکر کردم چقدر دوستش دارم.پدر آسان گیر مهربانم را.پدرم در طول زندگی اش رفقای خودش را داشته،خوشگذرانی خودش را کرده است،همان شکلی زندگی کرده که دوست داشته. و در عین حال برای بچه هایش هر کاری می توانسته کرده.یادم نمی آید موقعیتی پیش آمده باشد که در مهربانی او به بچه هایش کوچکترین تردیدی بوجود بیاید.ذهنم پر از مهربانی ها و توجه ها و بخششهایش به همه بچه هایش است.

ساعت هفت صبحه.دیشب سایت سنجش نوشته بود که نتایج ساعت شش بعد از ظهر سه شنبه(امروز)اعلام میشه ولی الان بچه ها رفتند توی سایت ودیدند نتیجه رو دادند.شماره پرونده ام باهام نیست.نباید به نظم اینجایی اعتماد می کردم.
ساعت 7:10 : دوست دارم امروز رو با این انتظار و سوال بی جواب بگذرونم که چه شده است.می دونم که نتیجه هر چی هست همونجا نشسته وتغییری نمی کنه.
ساعت 7:30 : بچه دوست دارند بدوند جواب چیه.یکی یکی میان سوال می کنند.حس یک گوزن یا موش صحرایی رو دارم در یکی از آن باغ وحشهایی که شکل محیط طبیعی هستند و آدمها دارند از کناره ها عاقبت یکی را نظاره می کنند.
ساعت 7:45: آزمون زبان امروزم رو تموم کردم.از روزی که برای کنکور خوندن رو شروع کردم این کار رو هم شروع کردم.حیف که این ذره ذره به کامم ریخته شد و آن ،قطره قطره ها یک دفعه روی سر آدم خراب می شود.
ساعت 8:00 : تشویش داره بیشتر میشه.یکی از بچه ها که کنکور داشت و مثل من شماره پرونده باهاش نبود رفت خونه که بیاره.مدام میایند و می پرسند چی شد.سخته مقابل این موج نگرانی ایستادن.
ساعت 8:20 :یادم میاد وقتی کنکور لیسانس بود و از جلسه بیرون اومدم وگفتم گند زدم وقیافه غمگین گرفته بودم.خوب داده بودم!این بار بایدبرعکس عمل می کردم ولی احمقانه بود پس صداقت به خرج دادم.
ساعت 9:10 : حر اومد.نگاهم کرد.چیزی خواست بگه که نگفت.با هم دیگه اومدند وگفتند علی رتبه 4 شده.اون پرید.من هنوز روی زمینم.شاید روی زمین بمونم.این نتیجه امروز ساخته نشد.
ساعت 9:30 :بلند می شم و میرم پیش حر.دوست ندارم حالا با افکار تنها باشم.باید بتونم هر وقت دوست دارم به هر چی دوست دارم فکر کنم.باید بتونم فرمانده این کوچه باریک بن بست باشم.به حر می گویم:تا زمان ظهور آقا هم شده می مانم و سعی می کنم.به ذهنم می آید باید برنده باشم.
ساعت 9:45 : با حر و دیگری حرف سروش پیش می آید،به شریعتی می پریم.از شایگان می گویم.از معیشت علمای دین می گوییم.پدر حر زنگ می زند و خبر قبولی علی را تکرار می کندصحبت علی پیش می آید.وقتی بخواهی پیروز باشی باید سر یک شاخه بمانی.
ساعت 10:10 : جلسه ای داریم با همکاران.تمرکز ندارم.بیشتر از چند جمله نمی گویم و به نقطه ای خیره شده ام.در ذهنم باد شدید کویری می وزد.شاید یک اتاق خالی شده است بعد از اسباب کشی.
ساعت 10:30 با مهراوه در مورد علی حرف می زنم وحال خودم.می گوییم وبحث می کنیم.کیفیت نداشته ام در کارهایم وتمرکز. روزهایی که برای کنکور می خواندم هم بهش فکر کردم.آن روزها انتخاب کردم آنچنان به یکی نچسبم تا اگر در آن پیروز نشدم مطلقا بازنده نباشم.امروز روی دیگر کار است.تردید من از نداشتن تمرکز مطلق است.
ساعت 10:55 کنسرت موسیقی مستان را می شنوم.فکر کنم اسمش ملاقات دوزخیان بود.حالم هوایی است.سرم نا خودآگاه تکان می خورد.می آیند ومی پرسند از نتیجه.گویند که دوزخی بود عاشق و مست....گویند که دوزخی بود عاشق و مست....گویند که دوزخی بود عاشق و مست....
ساعت 11:10 : شنیدم آن همکارم که برای دیدن نتیجه اش رفته بود برگشته و مجاز شده است.کسی از نتیجه او می پرسد.می گویم مجاز شده است.اول ذوق می کند وبعد می گوید مجاز که مهم نیست،خیلی ها مجاز می شوند.می گویم مجاز شدن هم مرحله ای از موفقیت است.می خندد.
ساعت 11:20 : مهرواه با خنده می گوید:چرا ما عزا گرفتیم؟منظورش توی لک بودن است.می گویم مثل قیامت می مونه.می گوید:آره،همه نامه اعمالشون در دستشونه.در دست چپشون.
ساعت 11:30 : کسی می آید و به موهایم نگاه می کند.می گویم:این موهای من برس سیمیِ، به هم ریخته.می گوید:موی زبر اینطوریه.یا باید بزاری خیلی بلند بشه یا کوتاه کنی.می گویم:آخه کوتاه کردنش ده دقیقه طول میکشه و بلند گذاشتنش ده سال.
ساعت 13:45 : رفتيم نهار ونماز.نفهميدم كي به ركعت آخر رسيديم.ديروز با كسي قرار گذاشته بوديم دقيق گوش دهيم كه پيش نماز براي دعاي سجده آخر نماز چه مي گويد.نفهميدم كي سلام را خواندم.
ساعت 14:10 : شنيدم آرش رتبه 900 ادبيات شده است.با اين رتبه قبول مي شود.آرش هم پريد.من هنوز روي زمينم.
ساعت 15:20 : باز هم جلسه داريم.تمركزم بيشتر شده است.بي خبري در من پذيرفته شده است.يادم مي آيد اوضاع جلسه كنكور جوري بود كه يك لحظه هم تمركز نداشت كسي.افتضاح بود.به ذهنم مي آيد بهشت را به بها دهند نه به بهانه.
ساعت 16:07 : با عجله خودم را به ميني بوس مي رسانم.آخرين لحظه تصميم گرفتم دستشويي بروم و كمي دير شد.هميشه تصميم هاي لحظه آخر همه چيز را به خطر مي اندازند.
ساعت 16:16 : آرش زنگ مي زند.مي پرسد كه چه كرده ام؟براي هزارمين بار تعريف مي كنم كه هنوز نديده ام وچرا نديده ام.آرش خوشحال است.باز هم تمرين مي كنم كه از شادي ديگران شاد شوم.مدتهاست تمرين مي كنم.
ساعت 16:35 : لعنتي!تلفن خانه قطع است.بدون هيچ دليلي.حس نشانه يابي من گل مي كند.اين نشانه چيست؟نبايد همه چيزهايي كه سعي كردم در عمق درونم اصلاح كنم را ببازم.نبايد تسليم احساس گناه شوم.
ساعت 16:47 : درست نمي شود.به نشانه ها فكر مي كنم وگوش گيرم را در گوشم مي كنم ومي خوابم.بايد قبل از اينكه به جلسه داستان بروم در كافي نتي نگاه كنم.خسته ام.فكر مي كنم كاش گوش گيرم را سر جلسه هم برده بودم.
ساعت 18:10 : مدتهاست كه ساعت زنگ مي زند.خيلي خسته ام.بلند مي شوم وخاموشش مي كنم.بيرون مي روم تا صورتم را بشورم.هنوز آفتاب هست.چقدر اين شهر اين روزها مزخرف است.از گرماي روز فراري هستم واز اين همه در شب بودن خسته.
ساعت 18:30 : در كافي نت هستم.كامپيوتر بي نهايت قاطي دارد.مجاز شدم در يك گرايش.همانطوري است كه پيش بيني مي كردم.به احتمال قريب به يقين قبول نمي شوم.آزاد يا سال ديگر.كيفيت،تمركز.
پدر ومادر من آدمهاي صلح طلبی هستند.همیشه بوده اند.حتی آن روزها که هنوز سه سالم نشده بود وعقل درست حسابی نداشتم.فقط آن روزها مشکلات کوچکی بود.اینکه اهواز مدام بمباران می شد،اینکه آپارتمان ما دقیقا در وسط یک مجتمع مسکونی نظامیان بود،اینکه پدرم خودش یک نظامی بود.البته پدرم مامور پلیس راه بود و در جاده ای خدمت می کرد كه محل عبور عراقي ها نبود.اوائل که بمباران شروع شد و ما اولین آژیر خطر را شنیدیم،من از صدایش چندان هم بدم نیامد.راستش شاد ترین آهنگی بود که آن روزها رادیو پخش می کرد.دقیق یادم نمی آید،شاید تنها آهنگ رادیو بود.به محض اینکه آژیر به صدا در می آمد همگی به سمت پله ها وبعد کوچه وبعد پناهگاه می دویدیم و من باز از شنيدن آخر آهنگ محروم مي شدم.فکر می کردم باید یک جاهایی در آهنگ خواننده ای با صدای نازک و شاید زنانه شعری چیزی بخواند ولی فرصت شنيدن نبود.هول هولي مامان چادر سرش مي كرد،بابا روي زير شلواري راه راه آبي اش شلوار راه راه مشكلي اش را مي پوشيد و من كه بهانه پوشيدن كفشهاي عيدم را يافته بودم به دنبالشان مي گشتم و به مادرم التماس مي كردم كه بگذارد بپوشمشان.وقتي به در پناهگاه مي رسيديم مامان مي فهميد چادرش را برعكس به سر كرده،بابا گوشه زير شلواري اش را زير شلوارش مخفي مي كرد و من گريه ام را از اينكه كفشهايم را نپوشيده ام تمام مي كردم و بمباران هم تمام شده بود.پناهگاه سه كوچه پايين تر از خانه ما بود و اغلب تا ما به آن برسيم بمباران تمام شده بود.اگر هم تمام نشده بود جايي بهتر از بيرون دم در گيرمان نمي آمد. همه زودتر از ما به آنجا رسيده بودند.گاهي فكر مي كردم اين مردم اصلا هميشه همانجا زندگي مي كنند.چه جوري مي شود كه بين اين همه دويدن به سمت پناهگاه يك بار هم ما زودتر نرسيم.حتما كاسه اي زير نيم كاسه بود.اينطوري شد كه من آرزو به دلم ماند كه ته آن دالان تاريك وهيجان انگيز را ببينم و بابا و مامان هم تصميم گرفتند كه ديگر به سمت پناهگاه ندويم.حرف بابا اين بود كه لااقل در خانه سقفي بالاي سرمان است.تازه بين آن همه آدم در آن پناهگاه، بالاخره يك آدم بيشعور پيدا مي شد كه در آن تاريكي براي دعا خواندن شمع روشن كند يا با چراغ قوه تلسكوپي اش دنبال بچه تخسش بگردد.يا حتي چند دقيقه زودتر از رفتن صداهايي كه از آسمان مي آمد داد بزند :"محمدي هاش صلوات!".بعد از آن راديو هميشه روشن بود وگاهي هم صداي آژير مي آمد و تنوعي در برنامه هاي راديو ايجاد مي شد.مادرم مثل هميشه داد وبيداد مي كرد كه اينقدر دور خانه ندوم وپدرم اگر خانه بود مشغول خراب كردن وسيله اي در خانه مي شد.چيزي كه بيشتر از همه يادم ماند صداي آژيري بود كه صبحها در خانه پخش مي شد و مامان و بابا مشغول كار خود بودند و هيچ جاي آن آهنگ صدايي نازك يا شايد زنانه شعري چيزي نخواند.
پدر من نظامی بود.اینکه همان حوالی که من به دنیا آمدم ارتشی ها ارج و قرب خود را از دست دادند در زندگی ما تاثیر مستقیم داشت.چهار سال اول زندگی ام را در آپارتمانی سازمانی گذراندیم.پدرم مجبور شد سازماندهی و ماجراجویی های نظامی اش را در خانه اجرا کند.تیم کاماندو های او شامل یک دختر و دو پسر بود.البته یکی از پسرها که من باشم سرباز تازه کار سر به هوایی بود که مدام به در یا دیوار می خورد.همیشه جایی از بدنش کبود بود.سر گروهبان ما که برادر بزرگم باشد طرح کاد خود را می گذراند و کمی بیشتر از معمول و نیاز خشن بود و عقده توجه وقدرت داشت.سرباز کهنه کار گروهان-خواهرم- هم هیچ وقت فرماندهان را برای آموزش و سخت گرفتن به سرباز تازه کار نا امید نکرد.اینطور شد که وقتی سال سوم سرباز جدید-خواهر کوچکم- به دنیا آمد به نظرم جهان خیلی خلوت شد و می توانستم کمی آزادانه در خانه بدوم و گاهی که سرباز جدید مشغول آموزش نبود به او آموزشهایی بدهم.فقط هنوز در ودیوارها بی موقع ظاهر می شدند و بد جا بودند.پدرم گروهانش را به عجیب ترین موقعیتهای خانه می برد و از آنها عکس می گرفت.تا همین چند سال پیش آلبوم عکسهای افتخارات خانوادگی ما پر بود از عکسهایی آن دوران.در یکی از عکسها بالای کمدی که سرمان را به سقف می رساند نشسته ایم.در یکی دیگر هر کدام روی یک صندلی ایستاده ایم به طرزی که واقعا جای خالی طناب دار را در عکس حس می کنی.مدارک محکمی در دست است که پدرم هیچ وقت در ساواک یا کمیته سرکوب نبوده است.در عکس دیگر خوهرم مرا بغل کرده وروی ردیف بالایی کابینت های آشپزخانه نشسته است.برادرم در حال کشیدن پای من از پایین است.همیشه از خودم می پرسم آیا فراموش کاری من از آن موقع که از بالای کابینت به پایین پرتاب شدم شروع نشد؟بعدا به این نتیجه رسیدیم که لحظه هایی هست که باید گذشته را پاک سازی کرد.همه آن عکسها را در کیفی گذاشتیم ودر نمناک ترین قسمت انبار گذاشتیم!
پدرم از آن فرماندهای ترسو ومتوقف در روشها نبود.وقتی خواهرم به دنیا آمد روشهای جدیدی ابدا شد.لازم بود تازه سرباز نحیف گروهان-پروانه- آبدیده شود.فرمانده او را با دو دست می گرفت و به آسمان پرت می کرد.خدا همیشه حکمت خودش را نشان داده است.سقف آنقدر بلند بود که اغلب سر پروانه به سقف نمی خورد و گاه که احساسات پدرانه فرمانده اوج می گرفت سقف آنجا بود که ما سرباز شجاعمان را از دست ندهیم.به غیر از آن مواقعی که پروانه در واکنش به احساسات پدرانه گریه بلندی سر می داد باقی موارد فقط قهقهه های نوزادی را می شنیدیم.چیزی که هیچ وقت نفهمیدم این بود که چرا گاهی فرمانده پروانه را از پا می گرفت واز پنجره آپارتمان طبقه سوم آویزان می کرد.ولي خوشبختانه چند سال بعد در حادثه هايي-كه اگر ماجرا كم آمد تعريف مي كنم- حكمت فرمانده وقدرت خواهرم در سالم در رفتن از سقوط آزادها هويدا شد.متاسفانه آن روزها پدرم با جنگ ارتباطی برقرار نکرد و گرنه حتما یک شهید خانگی داشتیم و برادرم می توانست با ضریب هوشی کمی بالاتر از افتضاح دانشگاه شریف درس بخواند.
ادامه دارد...
یه حالی بهش بده!این چیزی است که دوست عزیزم در واکنش به غمگین بودن فضای نوشته های وبلاگی ام به من گفته است.
قطعه هايي در مدح زندگي
بخش اول:تولد تا تبلور.
وقتی به دنیا آمدم دو ساعت به سال تحویل مانده بود.برای اینکه جشن پر نور نوروزی داشته باشیم بیمارستان محل تولدم موشک خورد و منفجر شد و آسمان نور باران شد.من نوروز 60 در اندیمشک به دنیا امدم و این یعنی مهمانی موشک های کشور برادر و همسایه، عراقِ نیمه مقدس!برای کسانی که به ذهنشان آمده است اندیمشک یک میوه تابستانی از شاخه تمشک است بگویم که نمی توانم کمک زیادی به شما کنم چون به غیر از چهل روز اولی که داشتم با کله بزرگ و شکم پرکار و زمان بندی غلط خواب وگریه ام خودم را به مادرم معرفی می کردم و بنابراین فرصت دیدار از شهر نبود دیگر هرگز روی آن شهر را ندیدم.اینطور شد که در ادراک من از هستی فرق زیادی بین اندیمشک و بیدمشک و یا تمشک ایجاد نشد و هیچکدام را تا مدتها از نزدیک ندیدم.فقط سالها بعد شنیدم که اندیمشک شهری است پر از آدمهایی که چهره سوخته ای دارند و شلوار خیلی گشادِ سیاه می پوشند و آدمهایی که معتادند و بیشتر از دو خیابان ندارد.بنابراین تصمیم گرفتم که برای تغییر ادراکم از اندیمشک تلاش چندانی نکنم و قصه را در همان نور افشانی شب اول تولدم-با چند کشته و زخمی- قیچی کنم.مضاف بر اینکه این شانس را آورده بودم که پدر ومادر و پدر بزرگ ها ومادر بزرگ هایم و خواهر ها وبرادرهایم هر کدام متولد یک شهر بودند وبرای تعیین اصلیت دستم کاملا باز بود و لزومی نداشت بچسبم به یک شهر دو خیابانی و بدون چراغ قرمز!اینطور شد که من زاده شدم!امیر!و راستش در مورد اینکه همه نگران بودند چطور سر یک نوزاد می تواند اینقدر بزرگ باشد و یا چرا موهایش از همان اول اینقدر فرفری است نتوانستم کمک زیادی کنم!
ادامه دارد.....
3.بچه که بودم مسئول نان گرفتن بودم.10 تومن می دادم و 13 نان می گرفتم.تمام مدتی که در صف بودم وقتم به دیدن این می گذشت که چطور استاد چونه گیر خمیر را به گلوله های همشکلی تبدیل می کند و کنار هم می چیند.وقتی یک دسته چونه کامل می شد رویشان آرد می پاشید و روی آن یک پارچه یا گونی می کشید.بهترین لحظه وقتی بود که اوستا خمیرش تمام می شد،به سراغ دیگگ بزرگ خمیر می رفت، با دو دست به دیگ گردان بزرگ خمیر چنگ می زد و یک کپه بزرگ خمیر از آن جدا می کرد و چند متری در حالی که سعی می کرد خمیر را کنترل کند تا از اطراف دستانش روی زمین نریزد راه می رفت و خودش را به تشت بزرگش می رساند.خمیر از تشت بزرگتر بود و از اطراف تشت بیرون می زد و وبه سمت پایین کش می آمد.همیشه این احتمال وجود داشت که خمیر آنقدر کش بیاید که جدا شود و روی زمین بیوفتد.ولی همیشه استاد سر بزنگ ها سر می رسید و خمیر را جمع می کرد.هیچ وقت نشد که خمیر آنقدر فرصت پیدا کند که زمین را لمس کند.
2.گاهی فکر می کنم حقایق و واقعیتهای زندگی مثل همان خمیر هستند وآن تشت نه چندان بزرگ وجود من است.هر روز و هر لحظه سعی کنم بیشتر و بیشتر تشت را از خمیر پر کنم اما همیشه یک طرفش در حال ریختن است.کلی خمیر در دیگ گردان مانده است که باید به تشت بیاورم ولی هنوز نمی توانم همین خمیری که در تشت دارم را درست کنترل کنم.گاهی حس می کنم خسته ام از این همه تلاش برای کنترل اوضاع،گاه فکر می کنم اگر دیر بجنبم تنور خالی می گردد ومی گردد وحاصلش هیچ می شود،شاید باید فکر کنم آخر این نانوایی چه کسی را سیر می کند.
1.چقدر اعصاب خورد کن است که سال گیج باشی از هزاران سوال وجوششی که در وجودت باشد و امروز فکر کنی ریشه وخواست گاه تمام آنها یک پاسخ غریزی لعنتی بوده است که خیلی ها همان اول تسلیمش شدند و سالهاست آرامتر از گیاهان گلخانه ها زندگی را بزرگ یا کوچک می گذرانند.
0.سوال همین است که بزرگ یا کوچک؟
چهار راه نظر(علل پر اشكال بودن ما)
ميدان نقش جهان۱ ميدان نقش جهان2
پي نوشت:حس مي كنم:
1.دارم خودم را پشت فعاليتهايي كه بايد زياد باشند وچشمگير مخفي مي كنم شايد با اين كارها مي خواهم به خودم شخصيت يا وجود بدهم در هستي.
2.با توهم اينكه دوستان وآدمهاي زيادي اطرافم هستند از بهترين ونزديكترين آدمهاي اطرافم فاصله مي گيرم وگرفتار بازي هاي فرديت مي شوم وبه خاطر تفاوت نگاهها واهداف دوستانم از آنها فاصله مي گيرم .
3.حس مي كنم شخصيت مغرورم داره شكل ميگيره واين باعث ميشه خود واقعيم رو بيشتر مه بگيره ونتونم خوب ببينمش.
4.نگاه تحليلي به آدمها باعث شده كه هيچ آدم خوبي وبزرگ وارزشمندي در ذهن من حضور نداشته باشه ودارم با چنگ ودندون احترام به آدمها رو حفظ مي كنم.
بايد درستشون كنم.