
امروز صبح شنیدم سکه طلا به "طرز عجیب"ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما "طرز عجیب" وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در "درباره الی..." چه کسی طراحی کرده؟"یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه" بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.

1.

1.یک سوال!چقدر حاضریم به دنبال آنچه واقعا دل خودمان می خواهد برویم؟می توانم تصور کنم کسی در دوره ای انتخابی کند که به نظر دیگران غلط است.سالها بعد هم شاید حرف آن آدمها درست از آب در آید.آن آدم به وضعیت جدیدی وارد می شود.با همه تجربه هایی که پشت سر گذاشته و با وضعیت متفاوت و جدیدی که در آن افتاده است به اوج یک خود شکوفایی برسد.چقدر آدم می شناسم در وضعیت نرمال و آرام زندگی خود، بیهوده ایام می گذرانند.چقدر آدم می شناسم که مخشان و توانایی هاشان آک بند مانده یا در سراشیبی اضمحلال قرار گرفته است.چقدر آزار می بینم از اینکه بعضی ها فکر می کنند می توانند خدای زندگی دیگران و حتی خود باشند.به نظر من آن آدم اگر به رفتن راهی اصرار می کند حتما در آن دوره به رفتن آن راه نیاز داشته است و نمی شود او را مجبور کرد ادای دوره ای دیگر از زندگی خود در بیاورد و یا شبیه دیگران زندگی اش را تنظیم کند.همه باید در هر مرحله قدمی را که در ذهن داریم برداریم تا شاید بتوانیم تمام آنچه هستیم را به نمایش بگذاریم.
2.بیشتر از یک سال است آب اهواز را نمی خوردم و آب معدنی می خرم.مدتی بود فکر می کردم از این بطری های آب معدنی که مدام خالی می شوند و روی هم جمع می شوند نمی شود استفاده بهتری کرد؟بالاخره پنج شنبه طرحم را عملی کردم.هر چهار تای آنها را ردیف کردم و به صورت پله ای سر آنها را بریدم.کله بطری ها را یک اندازه بریدم،درشان را بستم و برعکس روی قسمت پایین آنها گذاشتم،خاک باغچه و بذرهای مختلف خریدم.گلدانهای پله ای و کوچکم را زیر پنجره گذاشتم و روی در اتاقم نوشتم:"مراقب بچه هایت باش!"حالا هر چهار تا بطری آب معدنی که خالی شود یک ردیف به آن پله ها اضافه می شود.هر روز منتظرم تا شاید اولین سبزی را

1.گاهی به این فکر می کنم:این همه چیز داریم و این همه اِشکال ممکن است اطراف ما پیش بیاید.ولی اغلب همه چیز درست است.یخچال درست کار می کند،ماشین مان راه می رود و همه چراغها روشن می شوند -و در حیطه ای دیگر عزیزان ما اطرافمان به زندگی شان ادامه می دهند-گاهی هم هست که یکی از آنها و گاهی چند تای آنها با هم از کار می افتدند.با ماشینت تصادف می کنی یا خراب می شود،یخچال درست کار نمی کند.زیاد چیز عجیبی نیست،پیش میاد دیگه!چند روز گذشته اینطوری بودم...
2.یکی از همکاران یواشکی توی گوشم می گفت:"وام ازدواج چقدر گرفتی؟"اول فکر کردم شوخی می کند. ولی از نگاهش فهمیدم چقدر جدی است.برایم بامزه است که بعضی ها این اخبار دیگران را به چه فرمی دنبال می کنند و در آن کنکاش می کنند. مشکل اینجاست که این اصرار به کنکاش کردن، آدم رو بعضی موقع ها بدجور گمراه می کند. یک جورایی چشم آدم را کور می کنه. وگرنه فکر کنم همه کسانی که مرا می شناسند در همه وجنات من حس می کنند حالا حالاها از این برنامه ها ندارم. برایم حتی از یک شوخی هم دورتر است ازدواج کردن.
3.این نوشته بخشی از چیزی است که چند روز پیش نوشتم تا کمی افکارم را جمع کنم و حالا که حس می کنم کاملا تمرکزم را یافته ام ابتدای آن می گذارم:راستش همیشه شعار داده ام که انسانها باید آزاد باشند و بمانند، نباید تسلیم وسوسه جاودانه کردن خوشبختی ها و کامیابی ها شد. ولی وقتی در موقعیتش قرار بگیری خیلی سخت است بر آن غلبه کنی.سریع این وسوسه به سراغت می آید که این موقعیت خود را برای خودم همیشگی کنم. مدتها بود فکر می کردم آدمی هستم که از تنهایی لذت می برم و وضعیت مرکزی من تنها ماندن است و آدمهایی که به دنیایم وارد می شوند مهمانهای با فاصله این دنیا هستند. ولی وقتی کسی وارد دنیایت می شود که به هر دلیلی شیفته اش می شوی و در کنار او احساس خوشبختی می کنی دیگر بیشتر از آنها قاطی کرده ای که مانیفست زندگی ات یادت بماند. تصویر روشنی نداری، فقط دلت می خواد از او بخواهی برای همیشه کنارت بماند بدون اینکه به محتوای و ابعاد این جمله دقت کنی. بهتر است خودم را جمع کنم و بیاد بیاورم که باید به همه چیز دقیق فکر کرد...

در دیده بجای خواب آبست مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
زیرا که به دیدنت شتابست مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
گویند بخواب تا که به خوابش بینی
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
ای بیخبران چه وقت خواب است مرا
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
ای لاله تو همرنگ رخ یار منی
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
ای غنچه تو چون دهان یار منی
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
ای ماه اگر مثل شکر خنده کنی
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
گویند که نگار شکر گفتار منی
بلبل به سر چشمه به چکار آمدهای
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
یا تشنه شدهای یا به شکار آمدهای
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
نی تشنه شدی نی به شکار آمدهای
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
دیوانه شدهای دیدن یار آمدهای
یا مولا دلم تنگ اومده ….. شیشهء دلم آی خدا زیر سنگ اومده
پی نوشت:کاش یادم می آمد این ترانه با کدام صدای زنانه و قدیمی شنیده ام یا کجا می توانم پیدایش کنم؟چند روز است ته ذهنم صدایش را می شنوم و دلم را شبی که ماه کاملش پشت ابر است می گیرد.
آهنگ پدرخوانده در گوشم نواخته می شود و باورم نمی شود در هفته گذشته آن همه چیز اتفاق افتاد.با ماشینم به تهران رفتم،با دوستانم درکه تهران را بالا رفتیم.اراک رفتم و دانشگاه ثبت نام کردم،شمال رفتم و چه تصویرهای روشنی از دریا و شب و جنگل سبز و زرد در ذهنم ثبت شد،قبرستان ظهیر الدوله-قبر فروغ فرخ زاد،ملک الشعرای بهار،داریوش رفیعی،ایرج میرزا و چند بزرگ دیگر- رفتیم و آن همه توی خیابانهای تهران ول گشتیم.چقدر کارهای انجام نشده بود.چند دوست بسیار خوب را فرصت نشد ببینم.دوست داشتم کتابفروشی بروم،باز هم انقلاب بروم و میان کتابهای دسته دوم بگردم،دوست داشتم بیشتر با مادرم و پدرم بنشینم و حرف بزنم،دوست داشتم به اصفهان هم بروم.


شب جمعه را کناری خلیج فارس خوابیدیم.با دو زوج که دوست 10 ساله هستند رفتیم بندر گناوه.امروز و حالا دچار دلتنگی بعد از یک خوشی بزرگ هستم.یکی از آن دوستانم مرا متهم می کند که می خواهم دوستانم را رها کنم و از آنها فاصله بگیرم.مرا متهم می کند که برای دوستانم ارزشی قائل نیستم.حالا و در این دلتنگی فکر کردن در مورد آن دلم را می فشارد.در جاده که بودیم یکی از آنها گفت که دوست دارد از هر سفر عکس بگیرد و یادگارهایی داشته باشد.من جواب دادم من دقیقا برعکس تو فکر می کنم.دوست ندارم از خاطره هایمان عکس بگیرم تا از آن یادگاری بماند.کنار این دوستان با همه بیش و کم هایی که برای هم داشته ایم روزهای خوب،سفرهای خوبی را تجربه کرده ام.چطور می توانم از آنها بدم بیاید و به این دلیل از آنها جدا شوم؟نه!اگر هم جدایی رخ دهد،اگر می گویم عکس یادگاری از روزهایمان برنمی دارم برای این است که دوست دارم مطلقا رو به جلو نگاه کنم و حرکت کنم.تمام خاطرات گذشته،آدمهای گذشته را دوست دارم ولی باید رفت،حرکت کرد.باید جایی رفت،جایی ماند که تو بهترینی،حداکثرینی،خوشحال ترینی.گرچه دلم را می سوزاند ولی سعی می کنم به گذشته فکر نکنم.سعی می کنم یک بعد از ظهر خنک پاییزی اهواز را ،وقتی در جاده ساحلی کنار کارون قدم می زنم، با دوستی که همراهم است همراه باشم(تا لحظه های خوبی برای هم بسازیم) یا به روبرو و کناره ها نگاه کنم،دیگر نمی شود به گذشته نگاه کرد.پس به وفاداری چقدر وفادارم؟هیچ؟!این روزها و تازگی ها فکر می کنم دوست داشتن یک نفر،یک مکان را هم می توانی به عنوان یک پارامتر در انتخابهایت وارد کنی!ولی چقدر می تواند خطرناک باشد!مثل خطراتی که در مورد مرز باریک بین شرک و ایمان وجود دارد.

1.چند روز پیش رفته بودم قبرستان،مراسم سوم یکی از همکاران مرکز رایانه.مردی 45 ساله که در شش ماه متوجه شد سرطان دارد و رفت.فهمیدم که پدر و پدربزرگ و پدر پدربزرگش آیت الله های بزرگ بهبهانی بوده اند.او مهندس کامپیوتر بود و بسیار سیگار می کشید.قبرستان و جمعیتی که آنجا جمع شده بودند پر بود از تک تصویر های جالب توجه.مردی دستش را از پشت به هم گره کرده بود و تابلوی کوچک معرفی اولیه قبر یک نفر را دستش گرفته بود.روی یکی از قبرها فقط نوشته بود:"آتش زدی بر عود ما نظاره کن بر دود ما".مادر مرحوم دیر کرده و به مراسم نرسیده بود و دو قبر آن ور تر داشتند مادری را در گور می گذاشتند (کمی زودتر رسیده بودیم و مراحل آماده کردن گودال قبر را دیده بودیم.)در همه آن لحظات خاکسپاری و ترحیم صدای بلند جوشکاری از فاصله دو یا سه متری به گوش می رسید،داشتند نیمکتهای فلزی اطراف آن قطعه را می ساختند.چند زن پیر(شاید خاله های مرحوم روی نیمکتهای آماده نشسته بودند) همان موقع فکر کردم شاید قبرستان ایده های زیادی برای معنی سازی داشته باشد ولی شاید ارزش عمیقی در آنها نباشد.باید از زندگی نوشت.باید از کشف زندگی نوشت.حتی نوشتن از زندگی در مقابل مرگ نمی تواند پذیرفتنی باشد.زندگی رو باید در زندگی جست،انگار که مرگی اصلا وجود ندارد.نمی دانم.
2.دیشب اولین سفری را که خودم راننده بودم رفتم.سفر کوتاهی بود که در مجموع سه ساعت طول کشید.همراه دوست خوبی رفتم که لذت سفر را دو چندان کرد.یادم نیست چند سال است رویای سفر شبانه را در ذهن دارم.اینکه با سرعت متوسط یا کم با آهنگی آرام در سیاهی شب راهی جاده باشم و جاده به نظر تمام نشدنی برسد.این رویا عملی شد تقریبا.قشنگ بود.مثل همیشه به بزرگی خیالش نبود.مشتاقم بلند تر و بلند تر بروم.ولی مطمئنم سفر معنی بزرگ زندگی نیست ولی از بهترین بسترها است.
1.اغلب اوقات ما سرگرم زندگی خود می شویم.خیال خریدن یک یخچال،خیال رفتن به آن سفر،رویای آن موفقیت ما را مشغول می کند،ما را سرگرم می کند.سرگرم شدن!
2.گاهی اتفاقی می افتد که از این دنیای سرگرمی های شخصی بیرون بیاییم و دنیا را به عنوان یک ناظر نگاه کنیم!مثل مردن کسی که انتظارش نداشتیم.خیلی کوتاه اتفاق می افتد.یکی می رود و متوجه بودن خودمان،بودن دیگران می شویم.باهوش ترها یادشان می افتد این دنیا سمفونی بزرگ و آشفته زندگی هاست.به اطراف خود که نگاه کنی پر از آدمهایی است که مشغول زندگی اند.اگر حواست باشد و دچار کنجکاوی موردی و تکی در زندگی آدمها نشوی می توانی یک سطح بالاتر روی!فارغ از جزییات زندگی ها به حرکتهای کلی نگاه کنی!مثل چند اتوبان که تو از بالای یک پل عابر پیاده نگاهشان می کنی.از آنچه درون ماشینهاست بی خبری و نگاه می کنی این مجموعه آشفته به کجا می روند.آن وقت است که می توانی پایین بیایی و با یک روشن بینی عمیق چند قدم برداری و هوشیار باشی برای دیدن پل عابر پیاده بعدی.
3.لذت دیدار هستی چیزی نیست که بشود در کلاسی آن را آموخت،باید گاهی تنها شد و در آن فرو رفت.
4.تهران که هستم زیاد بالای این پلهای عابر پیاده می روم.این روزها بیشتر در سکوت نظاره می کنم.شبهای اهواز خنک شده است و بیشتر راه می روم.موسیقی را این روزها بیشتر گرامی می دارم.
پی نوشت:می دانستی در اهواز،در مرکز شهر،چند طاق ضربی هست که قدیمی ترین بناهای اهوازند؟آیا تا به حال دنبال هوس زیر آنها بودن رفته ای؟آیا تا بحال فکر کرده ای چند جفت آزاد، زیر آن طاق ضربی ها همدیگر را بوسیده اند؟چند نفر خطر بالا بردن این عدد را به جان خریده اند؟

در جواب یک دوست:
1.افراط و تفریط:سوال اول اینکه اصلاح کردن خود دغدغه چه افرادی است؟بسیاری را می شناسیم که به هیچ عنوان دغدغه هر لحظه آنها نیست و معدودی هستند که در این راه دچار وسواس شده اند،آرامش روان خود را از دست داده اند و مثل آن مرغی که راه رفتن مرغ دیگر را سودا داشت مدام به خود پشت پا می زنند.روح مذهبی،عرفانی ما با همان آیه هایی که به آن اشاره کردی بستر مناسب همین وسواس هاست.چه بسیار آشفته کسانی که در راه اصلاح خود به وسواس دور باطل زده اند یا فقط بر رنج خود افزوده اند.راستش یکی از نزدیک ترین کسان من دچار وسواس شدید در بهداشت است و کارش سالها قبل مدتی به بیمارستان روانی کشید.سالها کنار او زندگی کرده ام و حالتهایش را دیده ام.خیلی حرف هست.در مورد خود او و حواشی اش...
2.راه میانه:باید راه میانه ای باشد.راه میانه ای برای اصلاح کردن خود.اما بستر این اصلاح چیست؟یعنی چرا می خواهیم خود را اصلاح کنیم؟در راه میانه روی دلیل این کارمان نیز نباید وسواس باشد.فکر کنم گسترده تر از آن باشد که بتوانم همه چیز را اینجا بگویم.به نظرم می رسد شخصا دلیل اصلاح کردن خودم رهایی از رنجها و بهبود کیفیت زندگی ام می باشد.حمله همه جانبه به خودم نمی کنم.وقتی خودم را مرور می کنم هرگز نمی گویم "کم تعقل میکنید-کم متذکر می شوید- کم پند می گیرید- کم عمل می کنید- کم ایمان می آورید کم... کم.... کم ...." وقتی از عرفان شنیدم که این راه پرخطر است فکر کردم نباید بلدوزر را برد به درون روح و فکر خود و کلی خرابه ایجاد کرد و بعد هم نشست بر آشفتگی آن گریست و حرص خورد.دبیرستان و تا اوئل دانشگاه "اندی" را دوست داشتم و "دختر همسایه" ترانه محبوب من بود.تا سال چهارم با سراج و ناظری لذت بردم و این روزها محسن چاووشی و شجریان.از آلبوم جدید شهرام شب پره هم خوشم آمده آنجا که می گوید "در آن نفس که بمیرم به کوی تو باشم...."هنوز هم گاهی برای نوستالژی قشنگش "اندی"های قدیمی گوش میدهم.
3.بزرگان:چگونه به بزرگان مراجعه کنیم.به چه بزرگانی مراجعه کنیم.کی به بزرگان مراجعه کنیم.به عنوان انسانی که دستش نمی لرزد،شبها راحت می خوابد،در روز خنده هایش بیشتر از اشکهایش است با آرامش به محضر بزرگانی که زندگی شان شکوفا شده می روم و سعی می کنم نقاط عطف آنها را پیدا کنم.دیشب داشتم می خواندم که لیلی گلستان چطور کودکی و نوجوانی اش را گذرانده،پدرش چه اشکالاتی از دیدگاه او داشته،جالب بود.اما اگر شبها خوابم نمی برد لیلی گلستان دردی از من دوا نمی کرد باید می رفتم پیش روان پزشک،نشان می داد جایی خیلی کج رفته ام،با سرعت غیر مجاز رفته ام،حالا ماشین روحم چپ کرده و باید به یکی از روانشناسهای شهرم مراجعه کنم.روی تختش دراز بکشم و خود را به او بسپارم.اما آیا وقتی هم هست که به بزرگان مراجعه نکنیم؟امروز وقتی از خودم پرسیدم قدم رو به جلوی تو چه بوده است و جواب خوبی برایش نداشتم برایم هیچ بزرگی و کوچکی مهم نبود.فقط باید می نشستم آن روزم را نجات می دادم.چه روزها هست که ما با به خیال بزرگان یا یا با غم و درد کوه کاستی ها هیچ نمی کنیم و فقط یک روز دیگر را از دست می دهیم.وسواسمان را بیشتر می کنیم و به حل آن کمکی نمی کنیم.
4.آنچه مدام می کنیم:تو به من می گویی:"اما تو چه؟ مدام موسیقی گوش می دهی" چه درست می گویی.من همیشه موسیقی گوش می دهم.راستش در محل کار از شنیدن همهمه ها و زمزه های بیهوده بهتر است.به من کمک می کند تا روی کارهایی که به طور جدی مشغول آنها هستم و خودت از آنها خبر داری متمرکز شوم.در خانه موسیقی گوش می دهم زیرا حال مرا اغلب خوش می کند و گاهی هم آن را خاموش می کنم تا از سکوت لذت ببرم.کلا موسیقی تسلی بخش بزرگ من است.اما تو مدام چه می کنی؟لطفی که این چند سال در حق من کرده ای نقد مدام بوده است.گاهی دلم را آزرده است.گاهی هم فکر کرده ام دیگر توان تحملش را ندارم ولی در مجموع که نگاه می کنم عالی بوده.این از دیدگاه من.اما آیا نقد دیگران و زیر سوال بردن دیگران تسلی بخش تو نیست؟خدا رو شکر می کنم که اغلب اوقات مشغول به حال خودم هستم.با خودم رابطه خوب و دوستانه ای دارم.
5.اشکال:چند اشکال در کار من هست.اولا به خاطر هدفون که مجبورم سرکار استفاده کنم گوشم کمی وزوز می کند.گاهی به خاطر زیادی تیز کردن گوشم به حرفهایی که دیگران در موردم می زنند انرژی اضافی از دست می دهم.گاهی آنچنان که دلم می خواهد با اراده نیستم.مثلا وقتی تصمیم گرفتم دیگر نان را در ماکرویو گرم نکنم یکی دو ماهی تحمل کردم ولی باز دوباره گرم کردم.یا وقتی قرار شد وسط غذا آب نخورم گاهی عهد شکنی کردم.مدتی قبل که زیاد چت می کردم نتوانستم کمترش کنم آنچنان که دلم می خواست.آن روزها کمی تنها بودم.کتاب آنچنان که دلم می خواهد نمی خوانم.دلیل این یکی رو پیدا کردم.چند روز پیش کتاب سبکی دستم رسید و خیلی سریع خواندمش.با فکر خسته ای که از کار دارم تمرکز روی کتابهای سخت مشکل است باید فکری برایش کنم.

1.منطقی بودن:
برای هر چیزی باید دلیل منطقی پیدا کرد،نباید ترسید از اینکه متفاوت از رای دیگران است.از دیشب به این فکر می کنم حقیقتا زندگی با آدم دیگر چه مزایایی دارد و چه معایبی.دیشب دوستانم خانه ام بودند و به نوبت به همه گیر دادند.گیرشان به من در مورد نوع زندگی ام بود.اینکه آشپزخانه و دستشویی خانه مرتب نیست.پذیرایی کیفیت خوبی ندارد و از این اشکالات حرفها کشیده شد به زندگی با یک آدم دیگر.اینکه زندگی مرا شکل خواهد داد و اینکه نمی تواند مرا تحمل کند.
2.هر آدمی شکل خودش را دارد:
راستش کاملا قبول دارم تحمل اینکه تمام وقت کنار آدم دیگری باشم ندارم.دو سه زوج در آن جمع بودند و دو سه مجرد.هیچ کدام از آنها آنچنان که من سالها مطلقا در یک خانه تنها بوده ام زندگی نکرده اند.یادم آمد چقدر بین زوج های اطرافم دیده ام چطور وقتی یکی از آنها به سفری می رود آن یکی مثل مرغ سرکنده بی قراری می کند و آشفته می شود یا زندگی اش آشفته می شود و به نظر می رسد فقط دقایق را می گذراند تا جفتش برگردد.یادم آمد اغلب دوستانم دور از خانواده شان چیزی را گم کرده اند و زود به زود دلتنگند.فکر کردم اصلا کلا مزیت بودن با دیگری چیست؟
3.شکل من:
من در خانه ام تنهایم.اما با کلی آدم ارتباط دارم.گاه به گاه مهمانانی که خودم دوست دارم را دعوت می کنم یا به محضرشان می روم.از کسی خوشم نیاید از دنیایم حذفش می کنم.تمام لحظه هایم همانطوری تنظیم شده است که خودم دوست دارم.خواب،کار،تفریح همه چیز دست خودم است.توی خانه وقتی تنهایم اغلب حالم خوش است و برای انجام کاری اشتیاق دارم.خوب یاد گرفته ام موقع دلتنگی یا در فکر بودن چطور اوضاع را در تنهایی مدیریت کنم و لازم نباشد به کسی پناه ببرم.این روزها هیچ علاقه ای برای همخانه شدن با آدم دیگری در وجودم ندارم و ذهنم در این مورد آرام است و جوری از یقین را دارد.
4.از دیدگاه آشپزخانه:
اینکه آشپزخانه ام مرتب نیست کوچکترین اهمیتی برایم ندارم.واقعیت، حتی از اینکه مجبور نیستم در این مورد و در هیچ موردی دیگران را راضی کنم خوشحالم.حتی گاهی توی دلم بعضی ها را اینطوری می شناسم که تمام زندگی شان را همین کارها و ساختن خانه ای که برق می زند پرکرده است(گرچه در دلم ملامتی بهشان ندارم،هرکسی سرش را جوری گرم می کند).برای من فقط یک اصل وجود دارد:حس خودم!هر وقت حس کنم همان آشپزخانه به مرتب کردن نیاز دارد هر چقدر دلم می خواهد برایش وقت می گذارم.
5.نگاه دیگران:
اینکه آدم عیب جو باشی خودش بد است اما اینکه خیلی راحت و بی خیال از عیب هایی که دیده ای با دیگران حرف بزنی معنی اش چیست؟چقدر از ما به همین راحتی مثلا می گوییم:"آخه چرا اینطوری می کنی؟اونطوری نباش!" اگر کمی فرم زندگی ات با بقیه فرق داشته باشد(از نگاه دیگران درست زندگی نکنی) باید به این گیر دادنها عادت کنی.گاهی که خسته باشی بهتر است نایستی تا مدام توی مخت حرف بزنند و وقتی سر حوصله ای صبر کن و گوش بده و نقد کن و قدرت تحملت را بالا ببر.مطمئنی دوباره گیر خواهند داد.این ملت را تفاوت داشتن آشفته می کند.اسمش را می گذارند بدعت و تکفیرش می کنند.دیشب خودم را مقایسه کردم مثلا با چهار سال پیش.آن موقع ها دقیقا در همین موقعیت چقدر دلم آزار میدید و حداقل تا آخر مهمانی دل آزردگی را حس می کردم ولی دیشب این دل آزردگی در حد چند ثانیهء شنیدن آن قضاوتها و حرفها بود.
پی نوشت:خوب شد این پست رو نوشتم.شدیدا پست قبلی داشت سوتفاهم ایجاد می کرد!;)
الف.دیشب مصاحبه استاد شجریان را با صدای آمریکا را دیدم :
1.چقدر مهم است در کارت حرفه ای باشی و در سکوت آن را پیوسته پیش ببری،اهل هیاهو نباشی.
2.واکنش درست به اتفاقات اطراف داشته باشی.میانه رو باشی و واقع بین.در همه چیز دخالت بیهوده نکنی.با کاری که آن را بلدی نقشت را بازی کنی.
3.جو گیر نشوی و در مقابل تحسین ها فقط به گفتن اینکه ممنون یا لطف دارید بسنده کنی.از شروع تا پایان!
4.چقدر تلخ است دیدن اینکه آدمی که مردم کشورش برای دیدن او در تلوزیون اینقدر هیجان زده شده اند مجبور است با رسانه ای در آن سر دنیا حرف بزند.چقدر قشنگ و انسانی اعتراض خود را نسبت به اینکه رسانه تصویری کشورش در تصرف فکر و گروه خاصی است ابراز کرد.
ب.دیشب کمی از مستند زندگی هنری پابلو پیکاسو را در بی بی سی فارسی دیدم :
1.چقدر مهم است که در مرکز جریان کاری باشی که به طور حرفه ای دنبالش می کنی.مجبوری با عالی ترین ها رقابت کنی.به موقع دیده می شوی.جهانت را پر می کند.
2.در مورد بسیار از مردان موفق به نقش واضح و بعضی شاید پنهان زنان باید فکر کرد(در مورد زنان موفق باید جدا فکر کرد)اینکه چقدر از زنان اطرافشان الهام گرفته اند.اینکه آیا انگیزه حرکت آنها بوده اند؟اینکه چقدر پذیرفته اند خواسته های آن زنها آنان را متوقف کند؟اینکه بودن شور یک زن جذاب باعث خلق بزرگترین کارهای آنها شده است؟آنقدر ساده نیست که بشود در چند جمله به درستی توضیحش داد.خواندن جاودانگی کوندرا با یک دیدگاه وارونه ایده های جالبی در این مورد دارد.
3.خلاقیت بی محابا راه نجات است.اگر می خوای راهی را تا آخر بروی باید از مدتها قبلش "نترسی" و "خلاقیت" را با هم در وجودت پرورش دهی.بارها و بارها به آنها نیاز پیدا می کنی.

لذت های منحصر به فردی در زندگی هست که ممکن است هیچ وقت آن را در زندگی تجربه نکنیم.یکی از آنها این است که کسی پیدا شود که در حالتی خاص ارتباط شما بدون محاسبه و بدون سانسور شود.اینکه هر چیزی در ذهنت می گذرد را بتوانی به او بگویی.غایتی برای این کار نیست ولی هر چقدر بیشتر پیش بروی به کشفیات جدیدی می رسی.معنی تازه ای از نزدیکی.حس تازه ای که نسبت به خودت پیدا می کنی.باورت نمی شود بتوانی اینقدر عریان روبروی یکی قرار بگیری.نمی شود توصیفش کرد.اگر هیچ آینده و هیچ گذشته ای نباشد و هیچ محاسبه ای.وجه دیگری از این تجربه این است که در موضوعی که همه جا در موردش محدودیت دیده ای روبروی کسی قرار بگیری که عرصه بسیار فراخ تری نسبت به تو دارد.این حس که هر روز می توانی از هر طرف که دلت می خواهد تا هر جا می خواهی بدوی و او همچنان هست دیوانه ات می کند.خالی ِ خالی می شوی.چیزی فراتر از احساس آزادی.راستش تنها از این وجه هست که عشق تسخیر کننده برایم قابل معنی شدن است مثل عشق به سرزمین بی نهایتی که تو را در بر گرفته است.چه شد که یاد اینها افتادم.امروز با دوستی از طریق Hyper Terminal حرف می زدیم.اینطوری است که روی یک صفحه سفید که هر دو همزمان آن را می بینیم چیزی می نویسیم.هر حرفی که می زنی بلافاصله آنطرف دیده می شود.فکر کردم این می تواند غایت ارتباط مستقیم باشد.فکر کردم چه تحولی خواهد بود روزی که برای دو ذهن واقعی(نه مجازی) همچین سیستمی ساخته شود.یک جور پیشخوان مشترک افکار.

1.یکی گفته:شعار ندهید، با انصاف باشید و لطفا صادقانه بگویید که آخرین ایرانی خوشحال را کی و کجا دیدهاید.
2.به دوستم به شوخی گفتم زندگی ات را مثل یک پوستر پانصد تومانی کج به دیوار چسبانده ای.قاب قشنگ و چشم نوازی دور آن بزن که همه را به سوی خود بکشد.
3.دوستم گفت:خودت چی؟وقتی محیط ت رو همین های پوسترهای کج روی دیوار گرفته فکر می کنی چه هستی؟چه می توانی باشی؟حقیر هستی به اندازه محیط ت.
4.به او نگفتم که می شود بین تمام پوسته پوسته شدن دیوار،بین تمام پاره پاره پوسترها تو قاب عکس محترم روی دیوار باشی.هیچ جای زندگی گالری پر جلال اشرافی نیست و در هیچ گالری پر شکوه خلوتی زندگی جریان ندارد.یکی از قوانین طبیعت این است که زشتی و زیبایی به هم تنیده شده اند هر جا جز این دیدی یا گفتند بدان دروغ است!
5.او گفت شادی پایه ای میخواهد من هم تو به یادم آمدی ولی تو پایه شادی ات بر اساس توهم است.بر اساس دیدگاه غلطی که نسبت به خود داری.
6.من به دلیل شادی ام فکر کردم.به اینکه آیا واقعا شادم؟سعی کردم آدم خوشحال دیگری را در محیطم پیدا کنم.او کمی نگاهم کرد و بعد رفت.

دو روز پیش داشتم به دوستی می گفتم که احساس خوشبختی کردن از طریق مقایسه خود با دیگران به نظر درست نمی رسه.دیشب خودم یک لحظه احساس خوشبختی کردم.احساش شعف و رهایی.توی افکارم رفتم دنبالش که از کجا پیدا شده.حس کردم به خاطر مقایسه خودم با آدمی بوده که از همه چیز ناراضیه،از بودن،از رفتن،از کامیابی،از ناکامی،حتی وقتی بعد از تلاش فراوان به دیدن عزیز ترین کسانش رفته باز با شکستگی برمی گرده.یادم اومد که آمار لحظه های سرخوشی من(حتی از چیزهای کوچیکی مثل یک ترانه یا یک ایده خوب)چقدر زیاده.یادم اومد به اینکه چقدر بندهای بیرونی من کم هستند(بندهای درون رو نمی دونم).حس آزادی گاهی ترسناک و گاهی سرخوش کننده است.

0.دو سال از اینجا نویسی من می گذرد.به آن عادت کرده ام.با او حرف می زنم،مونس تنهایی من است.
1.وبلاگی پیشنهاد کرده بود که به عنوان طبقه متوسط وضعیت خود را بیان کنید تا تصویری از طبقه متوسط ایران پیدا کنیم.
2.امروز با یکی از همکاران تحلیل گر بحثی داشتیم در مورد وضعیت زندگی من.او توصیه ای کرد و من جوابش را دادم.به این فکر کردم جوابم جواب به یک تحلیل گر (سیستم) بود.
3.آیا واقعا می توانیم تمام چیزی که هستیم را شرح دهیم؟این تلاش خوبی خواهد بود که برای خودمان روشن تر شویم.مفید است.نمی دانم چه طبقه ای هستم ولی می خواهم با نوشتن این مطلب و احتمالا کامل کردنش در آینده تصویرم از خودم را بازشناسم.
الف.مکان:تنها زندگی می کنم.صاحب واحد 70 متری طبقه چهارم یک آپارتمان 8 واحدی.خانه ام در یک جای متوسط شهر است.بالای شهر نیست و پایین شهر هم نیست.
ب.زمان:من زندگی کارمندی دارم.روزی دقیقا 9 ساعت کار،1 ساعت در راه،7.5 ساعت خواب و 1 ساعت صبحانه و شام،5.5 ساعت وقت شناور و آزاد.
ج.اجتماع:ازدواج نکرده ام.در حال حاضر پارتنر ندارم.با فامیل ارتباط حداقلی و سالانه دارم.با دوستان کمی بیرون از محیط کار ارتباط دارم وبسیار محدود.از بودن در فضای مجازی بیشتر لذت می برم.
د.اقتصاد:زیر یک میلیون و بالای 500 هزار تومان درآمد دارم و هزینه ام حدود 350 هزار تومان است.ماشین ندارم.خانه ای دارم با تجهیزات تقریبا کامل.فصلی یک لباس نو، اشتراک اينترنت،سفرهای کم خرج داخلی،قسط خانه.
ه.اشتغال:تخصصم مهندسی کامیپوتر است.در کارم به عنوان با سواد ولی نه چندان علاقه مند شناخته می شوم.کاری که در فراغت برایم مرکزیت دارد نوشتن است و تولید فکری-نوشتاری(ترجمه حوزه جدید آن است) به سیاست از دیدگاه آگاهی به دغدغه های اجتماعی نگاه می کنم و از آن رهگذر در راه تولید نوشتاری-فکری.
ز.فرهنگ و هنر:با استفاده از وقت هایی آزادی که در محل کار گیرم می آید و در خانه بین یک تا دو ساعت مطالعه می کنم.به طور متوسط روزی یک فیلم از آرشیو شخصی ام می بینم.به صورت آماتور و تفننی کارهای تجسمی می کنم.
ح.سفر:سالی سه یا 4 سفر می روم که اغلب به تهران و حاشیه آن است،برای دیدار خانواده.سفر خود خواسته ای به خارج نداشته ام و فقط یک بار به دبی رفته ام برای کار.
ط.اقلیم:اهواز هستم.اقلیم اینجا گرم و جنوبی است.زمستان معتدل و تابستان داغ(50 درجه) است.خیلی وقتها گرد و خاک است
ی:آموزش:حدود یک ساعت در روز زبان انگلیسی را تقویت می کنم.در حال حاضر کلاسی نمی روم.به طور نامنظم از طرف کار دوره های کوتاه مدت می بینم.
پی نوشت:اگر عمری و بقایی باشد دوست دارم به تناوب و در آینده این توضیحات را به روز رسانی کنم.فکر کنم مثلا 20 سال دیگر بازنمایی خوبی از تغییرات باشد.به همه دوستانی که اینجا را می خوانند پیشنهاد می کنم چه در دفتر خصوصی خود،چه در وبلاگ خود همچین کاری را انجام دهند.

آقا جان مگه زوره؟من دلم می خواد گاهی زور بزنم و یه شعر بدم بیرون!بیا:
یار دلی برخیز که آسمان خمیازه کشیده-شب خوابیده و خورشید پا کشیده
یار دلی خمیازه نکش، غنچه ته کشیده-تنها یکی، خدا روی لب یار کشیده


امشب به رویایی ترین چیزهایی که دیده ام فکر می کنم.رویایی ترین چیزهایی که هرگز فراموشم نشده و شاید نشود.
سالها پیش دختری زیبا روی کشتی در میان دریا برایم ترانه ای خواند.چشمهایش را می بست و می خواند.
روزها در دریاچه ای آبی رنگ زیر آسمان آبی رنگ با نور مهربان خورشید شنا کردم و با کسانی که دوستشان داشتم خندیدم.
روزی در جاده ای از خم کوهی که گذشتیم به تپه های سبزی رسیدیم که تا افق ادامه داشتند و جای جای آنها شقایق های وحشی بود.
شبی که پدرم قبول کرد فردایش برایم دوچرخه بخرد و تا صبح خوابم نبرد.
سفر به جنوب ایران و آن شب تنهایی و با رفیق بودن در بندر لنگه
اولین لحظه های خصوصی صمیمت
و به این فکر کردم آیا می شود منتظر رویایی ترین لحظه های بعدی شد؟

1.جالبه!یعنی کمی پیچیده هم هست!فردا برمی گردم خونه ام در اهواز.یک هفته با خانواده بودن به همین زودی تموم شد.بد نگذشت!از روی عمد زیاد ول نگشتم.بعد از ظهرها می نشستم روبروی مادرم و خواهرم و حرف می زدیم.حالا به جلو،به فردا فکر می کنم.یک جور ترس در دلم حس می کنم،دوباره برمی گردم به آن خانه کاملی که فقط من توی آن می چرخم.از طرف دیگر مشتاقم زودتر برگردم تا روش جدیدی که برای ساختن مجسمه های گچی به ذهنم رسیده را امتحان کنم.از اینکه شبها دلم بخواهد کسی را نگاه کنم و کسی نباشد دلم می گیرد،از اینکه دوباره می توانم در خانه خودم،در کارگاه کوچک خودم کارهایی که مشغول انجامشان هستم را آزادانه پیش ببرم راضی ام.فکر کنم خیلی خوبه که کار می کنم.باعث میشه به اندازه کافی با دیگران باشم و وقتی خونه هستم از تنهایی لذت ببرم.ولی خب همه چیز رو نمیشه در دوستان همکار هم پیدا کرد.

گفتمش بیا ماه پیشانو پیمون ببندیم
جون جونم آی جون جونم
گفت باشه ولی قول بده که دائم بخندیم
جون جونم آی جون جونم
گفتمش دروغ میگی ماه پیشونی تو مستی
گفتش باور کن با تو می مونم تا تو هستی
گُفتمش فدای غمزه گِردُم
دلخوشُم که تو ره نومزه کِردُم
پیش پات می شینُم دو زانو
آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانو
گُفتمش آهای ماه پیشانو
گفت جونِ جونوُم
جونِ جونوُم آی جونِ جونوُم
گُفتمش بگو غنچه گُل کو
گفتش لبونُم
جونِ جونوُم آخ جونِ جونوُم
گُفتمش چرا ماه پیشانو نا مهربونی؟
گفت میخوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونی
از اون ترانه هایی است که برای هر بیتش می شود لبخند شیرین زد و اشک شوق ریخت.با صدای دوست داشتنی دریا دادور زیبا تر هم میشه.امشب چندین بار گوش کردم و دست افشانی کردم.برای من که مدام می پرسم با عمرمون چه کار کنیم و در حالی که عمر در حال گذره از دلیل خوبی حرف می زنه.با شنیدنش دوست دارم شصتم رو به تمام طمع دوزان و خشمگینان دنیا نشون بدم و بیشتر برای غمگینان دلسوزی کنم.چه دلائل قشنگ و انسانی میشه برای شاد و مثبت بودن پیدا کرد.

انتخابات برگزار شد.شبهه های جدی به انتخابات وارد شده است.به عنوان یک ناظر معمولی سعی می کنم تسلیم شایعات نشوم و در فضای اتهام سازی غرق نشوم.اما شواهد زیر مرا آزار می دهد:
1.دوستی که در یکی از حوزه های رای گیری مسئول بوده و موقع شمارش آرا در اهواز حضور داشته آمار کاملا متفاوتی در مورد اهواز مطرح می کند.
2.فضای کشور را از کمی قبل از انتخابات امنیتی کرده اند و اجازه حداقل ارتباط آزاد را می دهند.
3.برندگان انتخابات اصرار دارند اعتراضات بازندگان را نادیده بگیرند.
4.در شهرهای بزرگ و متوسط نتیجه حتی با برآورد خوشبینانه ای که من به نفع احمدی ها انجام داده بودم نمی خواند.ظاهرا آنها باز هم به متوسط راضی نشده اند و خواسته اند خود را با نمره بهترین نشان دهند.
پی نوشت:از امروز تا وقتی همه ابهامات رفع شود دو سوال،یکی در عنوان وبلاگ و دیگری به صورت نظرسنجی در وبلاگ خواهم گذاشت.فکر می کنم بدترین اتفاقی که می تواند رخ دهد این است که ستمی در این روزها انجام شده باشد و ما آن را فراموش کنیم.ظالمان همین را می خواهند.

1.جمعه:امروز صبح رفته بودیم فوتبال با رفقا و برای هزارمین بار یکی از لیوانم با خندهء تمسخر گفت و اینکه چرا لیوان آورده ای،همه با دست آب می خورند.به این کلی گویی ها کاری ندارم که چرا مردم ما اینقدر راحت قضاوت می کنند؟،چرا مردم تنوع در شکل زندگی کردن را نمی پذیرند؟فکر کنم این مردم به این راحتی ها درست شدنی نباشند.ولی حکایت بامزه و گاهی تهوع آوری است آنچیزی که توی محیط اطرافم می بینم.اولا پر از آدمهایی است که دچار ملال از زندگی خود هستند.احساس می کنند زندگی شان بی نهایت تکراری و بدون فراز و نشیب است.از آن طرف بخش بزرگی از انرژی خود را می گذارند تا نکند مخالف هنجارهای اطرافیانشان رفتار کنند.نکند کسی مسخره شان کند یا بگویند عاقل نیستند.آدمهایی که سعی می کنند نشان دهند همه چیز تمام هستند یا کسی به اینکه جز آدم بزرگها هستند شک نکند.البته کمی هم گناه داریم!!!باید مدام حمله های محیط را نسبت به تفاوتهای کوچکمان جواب دهیم.شاید مشکل هم از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتیم برای رهایی از خرده گیری های دیگران همانطوری باشیم که همه قبولش دارند و کسی نمی تواند بر آن اشکال وارد کند.خیلی استدلال ساده است که اگر می خواهی چیز متفاوتی در زندگی خود ببینی باید راه متفاوتی بروی.این کار هم چیز رویایی نیست.شعار هم نمی تواند باشد.مثلا اگر از خوردن آب با لیوان حس بهتری داری باید شوخی های اطرافیان را تحمل کنی!
2.بین جمعه و شنبه:حالم گرفته است،در انتخابات با یک واقعیت تلخ روبرو شدیم.
3.شنبه:دلم گرفته.این هفته آخرین جلسات کلاس زبانه و دلم براش تنگ میشه.
4.یکشنبه نیامده:فردا دوستی که توی این سالها بیشتر از همه بهم نزدیک بود از این شهر میره.بهش گفتم برنگرده،بهش گفتم در راه حرکت رو به جلو به هوای گذشته به عقب برنگرد.سکوتهام یادم می یاد،سکوتهای دوست داشتنی،خنده ها، سفرها،مهربانی هایش.امروز دوست دارم بالا و بالاتر برود.
الف.
1.اینکه هنوز هم می خواهم به کروبی رای بدهم(تاکنون)ساده ترین دلیلش این است که امیدوارم حضور او و خصوصا تیم رانده شده اش بیشترین فاصله را از وضعیت موجود و دایره کارگزاران قدرت امروز ایران ایجاد کند.فکر می کنم تقابل آرا بهترین مکانیزم برای کنترل عملکرد سیستمها است.دوست ندارم دوباره به کسانی امید ببندیم که با همه توافق دارند یا با واسطه می توانند توافق ایجاد کنند و در عوض با کژی ها بسازند یا به طور سلبی فکر کنند اگر فلان کنند بهمان نتیجه بد پیش خواهد آمد پس هیچ کاری نکنند.امیدوارم مردان کروبی تنها در یک عرصه بخواهند خود را ثابت کنند و در دایره قدرت باقی بمانند و آن هم عرصه خوب کار کردن است.
2.واقعیت این است که همه به جز آقای نورانی برنامه های خوب و مثبتی دارند.در واقع همه حرفهای دل مردم را می زنند که شنیدن و حدس زدنشان آنچنان سخت نیست.کافی است یک دفتر یادداشت با خودتان در تاکسی و صف نانوایی ببرید.اما آنچه اهمیت دارد نشانه هایی برای میزان وفاداری به صداقت است.مثلا چرا باید یک کاندیدای به اصلاح اصلاح طلب تصاویر طرفداران خود را سانسور می کند و بدحجابها و متفاوتها را سرخود حذف کند.به هر بهانه ای که باشد.اینکه یک کاندیدای به اصطلاح اصلاح طلب مقدس نمایی کند و از رنگ مقدسات مردم یاری بگیرد مرا می ترساند.وقتی بحث به دست آوردن قدرت باشد عشق کروبی به رئیس جمهور شدن مرا آنقدر نمی ترساند که رندی و ریای بعضی کاندیداها و جو زدگی این مردم مرا می ترساند.
3.در دنیایی که همه حرفهای خوب می زنند باید بسیار ظریف و دقیق بود.اولویتها را مشخص کرد.اولویت من خروج از این دایره محدود قدرتمندان است.من دوست دارم قدمهایمان را به سوی تکثر و راه دادن به رانده شده ها بپیماییم.اینطوری می توانیم سیستم واقعا چند قطبی ساخت که خودش خودش را کنترل می کند. و حالا کروبی قدم کوچکی در این راه است.
ب.
4.حالم گرفته است.دلتنگم.نمی دانم آدم داستانم حالا چه خواهد کرد.امروز وسواس مفید بودن روزم بی جواب مانده است و توی کف یک سفر و رفتن باحال و به جایی خنک هستم.
5.ایده ای که این روزها به آن فکر می کنم این است:تنظیم کردن زندگی بر اساس کامیابی یا ناکامی؟ شاید بعدا در موردش نوشتم.

یک روز تماما خوب:
1.در پایان یک روز خوب و لذت بخش و پرماجرا آنچنان سرخوش هستید که با آهنگی کمی شاد ناخودآگاه دستتان تکان می خورد و نزدیک است شروع کنید به رقص.سرخوش هستید.مثل یک مستی کم و بدون سر درد.
1.5.ایده داستان جدیدتان را برای کسی که غیر فنی است تعریف می کنید و کمی از ابتدای آن را برای او می خوانید،او می گوید عالی است و از ایده آن به هیجان می آید تا خاطراتش را در آن مورد بگوید.
2.فرصت این را پیدا می کنید که به کسانی که به شما مهربانی و لطف کرده اند شما هم لطف کوچکی کنید،در راه برگشت از خانه آنها در خیابان بدون وسیله معطل می مانید و در تمام لحظات دقیقا می دانید برای چه در آن وضعیت هستید(البته توبه هم می کنید که آن ساعت شب لطف کسی را پاسخ دهید.)
3.دوستتان در حال رفتن از این شهر است.در تمام طول مدت دوستی هر وقت پیشنهاد با هم بودن و همراه شدن داد با رضایت قلبی قبول کرده اید و حالا حس می کنید او هیچ جا نمی رود،هر جا برود در قلب شما هست،خاطراتش با شماست.او را دوست دارید و خوشحالید که کسانی که دوست دارید را به آزادی دوست دارید.احساس از دست رفتنی نیست.آزادی زیباست.
4.کسی هست که اول عاشقش بوده اید،بعد از او متنفر شدید زیرا شما را نمی پذیرفت،بعد او را با کسان دیگری جایگزین کردید ولی همیشه یاد او ته ذهنتان بوده است،حالا با او آسوده و سرخوش حرف می زنید و حس می کنید از او آزادید.شوخی می کنید و حتی او را اذیت می کنید و او هم.
5.در خانه کامل خود با چراغهای زیاد،با گوشه های زیاد،با گوشه گیری که از دنیا دارد،با حس صاحب بودنی که نسبت به آن دارید،با آزادی که در آن دارید،به خواب می روید.

چیزهایی هست که دوست ندارم حرفی از آنها در اینجا بزنم.چیزی مثل رفتن یک دوست از شهرم.چیزهایی مثل عبور کردن از یک دوره خوب از زندگی.چیزهایی مثل تردید هایی که در کیفیت بعضی از نزدیک ترین هایم پیدا می کنم.شاید لحظه های آزمون نزدیک باشد.