
امروز صبح شنیدم سکه طلا به "طرز عجیب"ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما "طرز عجیب" وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در "درباره الی..." چه کسی طراحی کرده؟"یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه" بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.

1.یک سوال!چقدر حاضریم به دنبال آنچه واقعا دل خودمان می خواهد برویم؟می توانم تصور کنم کسی در دوره ای انتخابی کند که به نظر دیگران غلط است.سالها بعد هم شاید حرف آن آدمها درست از آب در آید.آن آدم به وضعیت جدیدی وارد می شود.با همه تجربه هایی که پشت سر گذاشته و با وضعیت متفاوت و جدیدی که در آن افتاده است به اوج یک خود شکوفایی برسد.چقدر آدم می شناسم در وضعیت نرمال و آرام زندگی خود، بیهوده ایام می گذرانند.چقدر آدم می شناسم که مخشان و توانایی هاشان آک بند مانده یا در سراشیبی اضمحلال قرار گرفته است.چقدر آزار می بینم از اینکه بعضی ها فکر می کنند می توانند خدای زندگی دیگران و حتی خود باشند.به نظر من آن آدم اگر به رفتن راهی اصرار می کند حتما در آن دوره به رفتن آن راه نیاز داشته است و نمی شود او را مجبور کرد ادای دوره ای دیگر از زندگی خود در بیاورد و یا شبیه دیگران زندگی اش را تنظیم کند.همه باید در هر مرحله قدمی را که در ذهن داریم برداریم تا شاید بتوانیم تمام آنچه هستیم را به نمایش بگذاریم.
2.بیشتر از یک سال است آب اهواز را نمی خوردم و آب معدنی می خرم.مدتی بود فکر می کردم از این بطری های آب معدنی که مدام خالی می شوند و روی هم جمع می شوند نمی شود استفاده بهتری کرد؟بالاخره پنج شنبه طرحم را عملی کردم.هر چهار تای آنها را ردیف کردم و به صورت پله ای سر آنها را بریدم.کله بطری ها را یک اندازه بریدم،درشان را بستم و برعکس روی قسمت پایین آنها گذاشتم،خاک باغچه و بذرهای مختلف خریدم.گلدانهای پله ای و کوچکم را زیر پنجره گذاشتم و روی در اتاقم نوشتم:"مراقب بچه هایت باش!"حالا هر چهار تا بطری آب معدنی که خالی شود یک ردیف به آن پله ها اضافه می شود.هر روز منتظرم تا شاید اولین سبزی را

1.دیشب یکی از دوستانم می گفت دوست ندارد جفتی پیدا کند زیرا همه به فکر خود هستند و نیازهای خود را دنبال می کنند،همیشه حس می کنم خود من در آن رابطه اهمیتی ندارم.برای تسلی هم که شده سعی کردم جوابی برای او پیدا کنم.به او گفتم سعی کن آدمهایی از یک دایره و دنیای دیگر را برای خود پیدا کنی.مثلا اگر فرض کنیم تو نقاشی را دوست داری کسی را پیدا کن که خوب نقاشی می کند یا به اندازه تو نقاشی را دوست دارد.آن وقت می دانی چرا او را دوست داری یا با او هستی.این می تواند شروع خوبی باشد. در قدمهای بعدی باید سعی کنی سلیقه خود را شناسایی کنی و دقیق تر کنی.لازم نیست با اولین کسی که آشنا شدی فکر کنی جفت تو است(که بعد با دیدن تفاوتهایش احساس نا امیدی کنی)باید به همه احترام گذاشت اما برای پیدا کردن جفت خود بسیاری را تجربه کرد و از بسیاری گذشت.
2.آشنایی دارم که انسان بسیار باحال و دوست داشتنی است.دختر جوانی است که سعی می کند با جملات متفاوت حرف بزند.گاهی شبیه یک لوطی حرف می زند،گاه شبیه یک راننده کامیون جواب می دهد.اغلب وقتی جوابهایش را می شنوم تبسم روی لبم می نشیند. یادم می آید یک بار با هم سوار ماشین شرکت بودیم با لحنی بی خیال به راننده گفت"آقای فلانی یه چیز باحال نداری بذاری،عباس قادری چیزی!" یا گاهی می بینم در جلسه ای است منظورش را با پیچیده ترین و ساختارمند ترین جمله ممکن می گوید. همیشه خلاقیت او را ستوده ام و نگاه خاصی به او داشته ام.
3.امروز داشتم به اهمیت فعال نگه داشتن ذهن فکر می کردم.منظورم فکر کردن به پرداخت قبض و گرفتن وام و رقابت با همکار نیست.فکر کردم چقدر آدم می شناسم که مدتهاست ننشسته اند درست حسابی ذهن خود را گرم کنند.همه فراری اند.سریع می گویند از این چیزهای سخت نمی خوانم.مسئله ریاضی حل کردن از ما گذشته!چقدر از ما اهل چالشیم؟


شب جمعه را کناری خلیج فارس خوابیدیم.با دو زوج که دوست 10 ساله هستند رفتیم بندر گناوه.امروز و حالا دچار دلتنگی بعد از یک خوشی بزرگ هستم.یکی از آن دوستانم مرا متهم می کند که می خواهم دوستانم را رها کنم و از آنها فاصله بگیرم.مرا متهم می کند که برای دوستانم ارزشی قائل نیستم.حالا و در این دلتنگی فکر کردن در مورد آن دلم را می فشارد.در جاده که بودیم یکی از آنها گفت که دوست دارد از هر سفر عکس بگیرد و یادگارهایی داشته باشد.من جواب دادم من دقیقا برعکس تو فکر می کنم.دوست ندارم از خاطره هایمان عکس بگیرم تا از آن یادگاری بماند.کنار این دوستان با همه بیش و کم هایی که برای هم داشته ایم روزهای خوب،سفرهای خوبی را تجربه کرده ام.چطور می توانم از آنها بدم بیاید و به این دلیل از آنها جدا شوم؟نه!اگر هم جدایی رخ دهد،اگر می گویم عکس یادگاری از روزهایمان برنمی دارم برای این است که دوست دارم مطلقا رو به جلو نگاه کنم و حرکت کنم.تمام خاطرات گذشته،آدمهای گذشته را دوست دارم ولی باید رفت،حرکت کرد.باید جایی رفت،جایی ماند که تو بهترینی،حداکثرینی،خوشحال ترینی.گرچه دلم را می سوزاند ولی سعی می کنم به گذشته فکر نکنم.سعی می کنم یک بعد از ظهر خنک پاییزی اهواز را ،وقتی در جاده ساحلی کنار کارون قدم می زنم، با دوستی که همراهم است همراه باشم(تا لحظه های خوبی برای هم بسازیم) یا به روبرو و کناره ها نگاه کنم،دیگر نمی شود به گذشته نگاه کرد.پس به وفاداری چقدر وفادارم؟هیچ؟!این روزها و تازگی ها فکر می کنم دوست داشتن یک نفر،یک مکان را هم می توانی به عنوان یک پارامتر در انتخابهایت وارد کنی!ولی چقدر می تواند خطرناک باشد!مثل خطراتی که در مورد مرز باریک بین شرک و ایمان وجود دارد.
1.اغلب اوقات ما سرگرم زندگی خود می شویم.خیال خریدن یک یخچال،خیال رفتن به آن سفر،رویای آن موفقیت ما را مشغول می کند،ما را سرگرم می کند.سرگرم شدن!
2.گاهی اتفاقی می افتد که از این دنیای سرگرمی های شخصی بیرون بیاییم و دنیا را به عنوان یک ناظر نگاه کنیم!مثل مردن کسی که انتظارش نداشتیم.خیلی کوتاه اتفاق می افتد.یکی می رود و متوجه بودن خودمان،بودن دیگران می شویم.باهوش ترها یادشان می افتد این دنیا سمفونی بزرگ و آشفته زندگی هاست.به اطراف خود که نگاه کنی پر از آدمهایی است که مشغول زندگی اند.اگر حواست باشد و دچار کنجکاوی موردی و تکی در زندگی آدمها نشوی می توانی یک سطح بالاتر روی!فارغ از جزییات زندگی ها به حرکتهای کلی نگاه کنی!مثل چند اتوبان که تو از بالای یک پل عابر پیاده نگاهشان می کنی.از آنچه درون ماشینهاست بی خبری و نگاه می کنی این مجموعه آشفته به کجا می روند.آن وقت است که می توانی پایین بیایی و با یک روشن بینی عمیق چند قدم برداری و هوشیار باشی برای دیدن پل عابر پیاده بعدی.
3.لذت دیدار هستی چیزی نیست که بشود در کلاسی آن را آموخت،باید گاهی تنها شد و در آن فرو رفت.
4.تهران که هستم زیاد بالای این پلهای عابر پیاده می روم.این روزها بیشتر در سکوت نظاره می کنم.شبهای اهواز خنک شده است و بیشتر راه می روم.موسیقی را این روزها بیشتر گرامی می دارم.
پی نوشت:می دانستی در اهواز،در مرکز شهر،چند طاق ضربی هست که قدیمی ترین بناهای اهوازند؟آیا تا به حال دنبال هوس زیر آنها بودن رفته ای؟آیا تا بحال فکر کرده ای چند جفت آزاد، زیر آن طاق ضربی ها همدیگر را بوسیده اند؟چند نفر خطر بالا بردن این عدد را به جان خریده اند؟

در جواب یک دوست:
1.افراط و تفریط:سوال اول اینکه اصلاح کردن خود دغدغه چه افرادی است؟بسیاری را می شناسیم که به هیچ عنوان دغدغه هر لحظه آنها نیست و معدودی هستند که در این راه دچار وسواس شده اند،آرامش روان خود را از دست داده اند و مثل آن مرغی که راه رفتن مرغ دیگر را سودا داشت مدام به خود پشت پا می زنند.روح مذهبی،عرفانی ما با همان آیه هایی که به آن اشاره کردی بستر مناسب همین وسواس هاست.چه بسیار آشفته کسانی که در راه اصلاح خود به وسواس دور باطل زده اند یا فقط بر رنج خود افزوده اند.راستش یکی از نزدیک ترین کسان من دچار وسواس شدید در بهداشت است و کارش سالها قبل مدتی به بیمارستان روانی کشید.سالها کنار او زندگی کرده ام و حالتهایش را دیده ام.خیلی حرف هست.در مورد خود او و حواشی اش...
2.راه میانه:باید راه میانه ای باشد.راه میانه ای برای اصلاح کردن خود.اما بستر این اصلاح چیست؟یعنی چرا می خواهیم خود را اصلاح کنیم؟در راه میانه روی دلیل این کارمان نیز نباید وسواس باشد.فکر کنم گسترده تر از آن باشد که بتوانم همه چیز را اینجا بگویم.به نظرم می رسد شخصا دلیل اصلاح کردن خودم رهایی از رنجها و بهبود کیفیت زندگی ام می باشد.حمله همه جانبه به خودم نمی کنم.وقتی خودم را مرور می کنم هرگز نمی گویم "کم تعقل میکنید-کم متذکر می شوید- کم پند می گیرید- کم عمل می کنید- کم ایمان می آورید کم... کم.... کم ...." وقتی از عرفان شنیدم که این راه پرخطر است فکر کردم نباید بلدوزر را برد به درون روح و فکر خود و کلی خرابه ایجاد کرد و بعد هم نشست بر آشفتگی آن گریست و حرص خورد.دبیرستان و تا اوئل دانشگاه "اندی" را دوست داشتم و "دختر همسایه" ترانه محبوب من بود.تا سال چهارم با سراج و ناظری لذت بردم و این روزها محسن چاووشی و شجریان.از آلبوم جدید شهرام شب پره هم خوشم آمده آنجا که می گوید "در آن نفس که بمیرم به کوی تو باشم...."هنوز هم گاهی برای نوستالژی قشنگش "اندی"های قدیمی گوش میدهم.
3.بزرگان:چگونه به بزرگان مراجعه کنیم.به چه بزرگانی مراجعه کنیم.کی به بزرگان مراجعه کنیم.به عنوان انسانی که دستش نمی لرزد،شبها راحت می خوابد،در روز خنده هایش بیشتر از اشکهایش است با آرامش به محضر بزرگانی که زندگی شان شکوفا شده می روم و سعی می کنم نقاط عطف آنها را پیدا کنم.دیشب داشتم می خواندم که لیلی گلستان چطور کودکی و نوجوانی اش را گذرانده،پدرش چه اشکالاتی از دیدگاه او داشته،جالب بود.اما اگر شبها خوابم نمی برد لیلی گلستان دردی از من دوا نمی کرد باید می رفتم پیش روان پزشک،نشان می داد جایی خیلی کج رفته ام،با سرعت غیر مجاز رفته ام،حالا ماشین روحم چپ کرده و باید به یکی از روانشناسهای شهرم مراجعه کنم.روی تختش دراز بکشم و خود را به او بسپارم.اما آیا وقتی هم هست که به بزرگان مراجعه نکنیم؟امروز وقتی از خودم پرسیدم قدم رو به جلوی تو چه بوده است و جواب خوبی برایش نداشتم برایم هیچ بزرگی و کوچکی مهم نبود.فقط باید می نشستم آن روزم را نجات می دادم.چه روزها هست که ما با به خیال بزرگان یا یا با غم و درد کوه کاستی ها هیچ نمی کنیم و فقط یک روز دیگر را از دست می دهیم.وسواسمان را بیشتر می کنیم و به حل آن کمکی نمی کنیم.
4.آنچه مدام می کنیم:تو به من می گویی:"اما تو چه؟ مدام موسیقی گوش می دهی" چه درست می گویی.من همیشه موسیقی گوش می دهم.راستش در محل کار از شنیدن همهمه ها و زمزه های بیهوده بهتر است.به من کمک می کند تا روی کارهایی که به طور جدی مشغول آنها هستم و خودت از آنها خبر داری متمرکز شوم.در خانه موسیقی گوش می دهم زیرا حال مرا اغلب خوش می کند و گاهی هم آن را خاموش می کنم تا از سکوت لذت ببرم.کلا موسیقی تسلی بخش بزرگ من است.اما تو مدام چه می کنی؟لطفی که این چند سال در حق من کرده ای نقد مدام بوده است.گاهی دلم را آزرده است.گاهی هم فکر کرده ام دیگر توان تحملش را ندارم ولی در مجموع که نگاه می کنم عالی بوده.این از دیدگاه من.اما آیا نقد دیگران و زیر سوال بردن دیگران تسلی بخش تو نیست؟خدا رو شکر می کنم که اغلب اوقات مشغول به حال خودم هستم.با خودم رابطه خوب و دوستانه ای دارم.
5.اشکال:چند اشکال در کار من هست.اولا به خاطر هدفون که مجبورم سرکار استفاده کنم گوشم کمی وزوز می کند.گاهی به خاطر زیادی تیز کردن گوشم به حرفهایی که دیگران در موردم می زنند انرژی اضافی از دست می دهم.گاهی آنچنان که دلم می خواهد با اراده نیستم.مثلا وقتی تصمیم گرفتم دیگر نان را در ماکرویو گرم نکنم یکی دو ماهی تحمل کردم ولی باز دوباره گرم کردم.یا وقتی قرار شد وسط غذا آب نخورم گاهی عهد شکنی کردم.مدتی قبل که زیاد چت می کردم نتوانستم کمترش کنم آنچنان که دلم می خواست.آن روزها کمی تنها بودم.کتاب آنچنان که دلم می خواهد نمی خوانم.دلیل این یکی رو پیدا کردم.چند روز پیش کتاب سبکی دستم رسید و خیلی سریع خواندمش.با فکر خسته ای که از کار دارم تمرکز روی کتابهای سخت مشکل است باید فکری برایش کنم.

الف.دیشب مصاحبه استاد شجریان را با صدای آمریکا را دیدم :
1.چقدر مهم است در کارت حرفه ای باشی و در سکوت آن را پیوسته پیش ببری،اهل هیاهو نباشی.
2.واکنش درست به اتفاقات اطراف داشته باشی.میانه رو باشی و واقع بین.در همه چیز دخالت بیهوده نکنی.با کاری که آن را بلدی نقشت را بازی کنی.
3.جو گیر نشوی و در مقابل تحسین ها فقط به گفتن اینکه ممنون یا لطف دارید بسنده کنی.از شروع تا پایان!
4.چقدر تلخ است دیدن اینکه آدمی که مردم کشورش برای دیدن او در تلوزیون اینقدر هیجان زده شده اند مجبور است با رسانه ای در آن سر دنیا حرف بزند.چقدر قشنگ و انسانی اعتراض خود را نسبت به اینکه رسانه تصویری کشورش در تصرف فکر و گروه خاصی است ابراز کرد.
ب.دیشب کمی از مستند زندگی هنری پابلو پیکاسو را در بی بی سی فارسی دیدم :
1.چقدر مهم است که در مرکز جریان کاری باشی که به طور حرفه ای دنبالش می کنی.مجبوری با عالی ترین ها رقابت کنی.به موقع دیده می شوی.جهانت را پر می کند.
2.در مورد بسیار از مردان موفق به نقش واضح و بعضی شاید پنهان زنان باید فکر کرد(در مورد زنان موفق باید جدا فکر کرد)اینکه چقدر از زنان اطرافشان الهام گرفته اند.اینکه آیا انگیزه حرکت آنها بوده اند؟اینکه چقدر پذیرفته اند خواسته های آن زنها آنان را متوقف کند؟اینکه بودن شور یک زن جذاب باعث خلق بزرگترین کارهای آنها شده است؟آنقدر ساده نیست که بشود در چند جمله به درستی توضیحش داد.خواندن جاودانگی کوندرا با یک دیدگاه وارونه ایده های جالبی در این مورد دارد.
3.خلاقیت بی محابا راه نجات است.اگر می خوای راهی را تا آخر بروی باید از مدتها قبلش "نترسی" و "خلاقیت" را با هم در وجودت پرورش دهی.بارها و بارها به آنها نیاز پیدا می کنی.


1.یکی گفته:شعار ندهید، با انصاف باشید و لطفا صادقانه بگویید که آخرین ایرانی خوشحال را کی و کجا دیدهاید.
2.به دوستم به شوخی گفتم زندگی ات را مثل یک پوستر پانصد تومانی کج به دیوار چسبانده ای.قاب قشنگ و چشم نوازی دور آن بزن که همه را به سوی خود بکشد.
3.دوستم گفت:خودت چی؟وقتی محیط ت رو همین های پوسترهای کج روی دیوار گرفته فکر می کنی چه هستی؟چه می توانی باشی؟حقیر هستی به اندازه محیط ت.
4.به او نگفتم که می شود بین تمام پوسته پوسته شدن دیوار،بین تمام پاره پاره پوسترها تو قاب عکس محترم روی دیوار باشی.هیچ جای زندگی گالری پر جلال اشرافی نیست و در هیچ گالری پر شکوه خلوتی زندگی جریان ندارد.یکی از قوانین طبیعت این است که زشتی و زیبایی به هم تنیده شده اند هر جا جز این دیدی یا گفتند بدان دروغ است!
5.او گفت شادی پایه ای میخواهد من هم تو به یادم آمدی ولی تو پایه شادی ات بر اساس توهم است.بر اساس دیدگاه غلطی که نسبت به خود داری.
6.من به دلیل شادی ام فکر کردم.به اینکه آیا واقعا شادم؟سعی کردم آدم خوشحال دیگری را در محیطم پیدا کنم.او کمی نگاهم کرد و بعد رفت.

دیشب چند نفر از دوستانم مهمانم بودند و یک بازی را امتحان کردیم.اسمش مافیاست.شرح کاملش را اینجا در ادامه مطلب گذاشته ام.خلاصه اش این است که عده ای مافیا هستند و عده ای پلیس و هر کس فقط هویت خودش را می داند.سعی می کنند همدیگر را از بازی حذف کنند.شناسایی هویت افراد از طریق گفتگو همه با هم و در نهایت رای گیری در مورد هویت افراد انجام می شود.ساعتها بازی کردیم.با شروع بازی به هیجان و لذت و قابلیتهای آن بیشتر پی می بری.قبل از شروع بازی همه به جذابیتش شک داشتند و موقع توضیح دادن آن برایشان پیچیده بود و همراه با شوخی کردن.ولی به محض اینکه هویت پنهان هر کس مشخص شد ولازم شد بین تمام مخفی کاری ها و عدم قطعیت ها یکی را انتخاب کنند و در عین حال ممکن بود به خود شخص هم مشکوک شوند همه چیز جدی شد.فقط همین را بگویم آن شروع همراه به شوخی به پنج ساعت بازی و چندین دور تکرار مداوم ختم شد و فقط به خاطر خواب آلودگی بازی متوقف شد.
1.دورهای اول را با تحلیل های فراوان و پاسخگویی به اتهام سازی های همه شروع کردم و در نهایت قربانی انتخابی من بودم!یاد گرفتم باید سکوت کنم به اندازه کافی.
2.زنها در این بازی نسبتا موفق بودند.به نظر می رسید سکوت شان راز موفقیت آنهاست.هویت آنها پنهان می ماند ولی معمولا آنچنان در ارائه نقششان موفق نبودند(کمک به همدستان خود)
3.توانایی کسب اعتماد دیگران بزرگترین یاری دهنده موفقیت است.بزرگترین ضربه ها را هم از کسی می خوری که بی حساب و بدون تحلیل به او اعتماد کرده ای!
4.هوشمند فرض کردن دیگران بسیار مهم است.وقتی می خواهی با سیاست و دروغ نمایی به عنوان مافیا یک پلیس را قربانی کنی باید مراقب باشی سیاستت خیلی ساده نباشد چون دقیقا خود تو را رسوا می کند.
5.اگر می خواهی نقشت را خوب بازی کنی فراموش کن چه کسی هستی!باور کن همان کسی هستی که دوست داری دیگران فکر کنند هستی!
6.در این بازی در چند دور از حق دفاع کردن و باطل بودن را به طور جدی و به طور همزمان تمرین می کنی،جالب است وکمی ترسناک!
دیروز داشتم به این فکر می کردم این ضرب المثل "از این ستون به اون ستون فرجه" می تونه چقدر مبنای خطرناکی برای تصمیم گیری ما باشه.فکر کنم خودم هم گاهی در تصمیمات کوچیک دچارش بودم.
به سناریو های زیر دقت نگاه کنید:
1."اشکال نداره رشته ای که دوست داشتی قبول نشدی فعلا همین رشته ای که قبول شدی رو برو،خدا بزرگه تا بعدا!"(آیا علاقه اش را فراموش خواهد کرد؟آیا فرصت بازگشت پیدا خواهد کرد؟)
2."دوست داشتی بری خارج یا درس بخونی؟فعلا برو سر این کار!بعدش ببین چی میشه"(عدم جدیت و تمرکز در هدف)
3."فعلا با همین ازدواج کنم،از این موقعیت بیام بیرون."(تسلیم به احتمالات،حالا جالبیش اینه که سالها بعد هم مدام از خودمون می پرسیم آخه چرا این بلا سر من اومد؟حافظه ضعیف.)
4."حالا بیا فعلا در موردش فکر نکنیم و حرف نزنیم."(فرار از موقعیت)
5."صبور باش.حتما خودش یادش میره و برمی گرده"(سطحی سازی)
6."بچه دار بشید زندگیتون تغییر می کنه."(فرافکنی)

1.در نماز جماعت امروز ظهر بین دو نماز پیش نماز مسجد در مورد اختلاف بین شیعه و سنی در وضو گرفتن حرف زد،سعی کرد ثابت کند که تفسیر شیعه ها از قران در مورد اینکه باید دستها را از بالا به پایین شست درست است:
الف.این معدود از بحثهای بین دو نماز بود که برای ثابت کردنش از جایش تکان خورد و بلندگو به دست عقب و جلو رفت تا نمونه هایی که برای اثبات حرفش می آورد تاثیر گذار تر باشد.
ب.وهمچنین از معدود بحثهایی بود که دو نفر از نماز گزاران به تفسیر او اشکال گرفتند و او را به دقت در دو کلمه و یک حرف در قران دعوت کردند.پیش نماز گفت حالا بگذارید بعد از نماز حرف می زنیم.یادش به خیر بچگی دو طرف دعوا می گفتند زنگ آخر سر کوچه وایسا!
ج.خیلی آنی به همراهم در نماز گفتم:"اینکه هنوز مسلمانها به ماه نرفته اند دلیلش این است که ذهنشان هنوز مشغول بالا به پایین یا پایین به بالا در دست شستن وضو است."راستش دارم خودم را ادب می کنم تا از این جمله ها نگویم.فکر می کنم باید به جهان فکری دیگران احترام گذاشت.چند دقیقه قبلش در ذهنم از این همه کتاب مذهبی به نظر من سطحی که چاپ می شود شاکی شده بودم و بعد شک کرده بودم که این دیدگاه من است آیا آنهایی که این کتابها را چاپ می کنند با خود نمی گویند:"عجب کتاب مفیدی چاپ کردم دستم درد نکنه"!!!!
ه.دوست خوبم همراهمان برای نماز جماعت نمی آید.دلیلش اتفاقات انتخابات است.چقدر ساده بینی و خود محوری خطرناک است.منظورم با آنهایی است که فکر کردند دین به علاوه قدرت می تواند زمین ما را به آسمان وصل کند.حالا از آسمان بریده می شوند کسانی که زمین چندانی هم ندارند.
2.این روزها کمتر با محیطم ارتباط برقرار می کنم.بیشترین وقتم را برای کتابی که ترجمه می کنم می گذارم.چند روز پیش می خواستم در مورد رفتارهای آدمهای در محیط کار بنویسم.باید بنویسم و در آن یادم باشد خودم چقدر کاری که دوستش را دارم را جدی گرفته ام و از دیگران این روزها بریده ام.
3.این روزها به این فکر می کنم:در این دنیا این همه کلمه رها شده است.همه حرف می زنند،همه می نویسند،دنیا پر از جمله شده است.دلم برای آدمی که هیچ حرف نمی زند تنگ شده است.دلم برای سکوت از سر فروتنی ِ جهان تنگ شده است.حتی وقتی دارم این را می گویم حرف می زنم،کلمه رها می کنم.آمار کلمه هایی که رها می شوند دیوانه وار در حال زیاد شدن است.کلمه کلمه کلمه.....
4.دیروز با دوستی رفته بودیم بانک.روبروی باجه ایستاده بودیم و تحویلدار مشغول انجام دادن کارمان بود.در گوشم زمزمه می کرد که بیا و حسابت را در این بانک ببند.از اسمش پیداست رئیس های این بانک یا سپاهی هستند یا ارتشی.بسیار گفت و دلیل آورد.در نهایت از تحویل دار پرسید:"این موسسه شما مال کیه؟"تحویل دار گفت:"اینجا مال وزرات کشوره و منم یه لباس شخصی ام اینجا نشستم."!
5.به اینها در "درباره الی..." دقت کردید:
زیاد شد می گذارمش برای بعدا!
1.دوستی چیست؟دوستی می گفت دوست کسی است که از احوال آدم با خبر باشد و حال آدم را بپرسد.فکر کردم که چقدر این تعریف درست است؟مسلما پاسخ من این نیست.بسیاری هستند که حال مرا می پرسند و در دنیای مدرن بسیار بسیار آدمهایی هستند که از حال من خبر دارند ولی دوست من نیستند.مثل بعضی از کسانی که در همین وبلاگ احوال مرا می خوانند.یا مثل آشنایانی که گاه گاه حالی می پرسند.اما من در دنیایم کسانی را دارم که مدتهاست که حال مرا نپرسیده اند و مدتهاست من از جزییات زندگی آنها خبری ندارم ولی بدون شک می گویم دوست من هستند.مثل مهندس عباسی عزیزم که حالا کاناداست.مثل دوستی که در اصفهان حالا دارم و زیاد اهلش نیستیم در مورد جزییات از هم بپرسیم.یا دوستم در تهران که باز هم عادت پرسیدن از جزییات زندگی را از هم نداریم.مسلما اگر فرصت احوال پرسی دست دهد با شوق می پذیریم ولی اصل این نیست به نظرم.
2.من فکر می کنم دوستی در جهان نو بیشتر از پیش خلوصش را در همدلی صادقانه نشان داده است.امروز اطلاع داشتن از حال همدیگر شکل توهمی که در دوستی-به معنای صمیمیت- می تواند داشته باشد را از دست داده.امروز اطلاع داشتن کاملا در دسترس همه قرار گرفته و همدلی و صداقت است که از همه دور شده.بهترین دوستان من آنهایی هستند که صداقت و همدلی بین ما موج می زند.کسانی که فارغ از فاصله ای فیزیکی که با هم داریم دلمان با هم است و بهترین آروزهای همدیگر را دعا می کنیم.
3.اتفاق جالبی که افتاده است همین است.دوستانی هستند که دیگر مثل گذشته جزییات زندگی شخصی خودم را برای آنها نمی گویم و آنها فکر می کنند من نمی خواهم دوست من باشند.دور می شوند.ولی دقیقا سیاست امروز من همین است.به نظرم دادن کلید اسرار شخصی به عنوان پیوند دهنده دوستی یک کار فرو کاهنده وساده ساز در دوستی است.باعث می شود فراموش کنیم باید به دنبال بهترین کیفیتهای دوستی باشیم.عمیق ترین حس های دورنی.
4.وای چقدر این درباره الی این روزها ذهنم را می خورد مدام نشانه هایش در ذهنم می آیند و با چیزهایی که به آن فکر می کنم مقارنه پیدا می کنند.مقاومت می کنم و چیزی درباره شان نمی نویسم.باید به زایایی اش ادامه دهد.
5.یادم رفت تعریف خودم را از دوستی بدهم:دوستی:یک همدلی صادقانه فارغ از بعد جغرافیایی و پیوستگی سببی(از جمله داشتن اطلاعات از هم،قرار گرفتن در موقعیت یکسان،دنبال کردن منافع مشترک).تلاش دو روح انسانی برای زایش های نو از طریق ارتباط صمیمانه....
1.دوستی دارم که بسیار دوستش می دارم.چیزی که همه می دانند این است که هر آدمی نقاط ضعفی دارد.مدتهاست که می دانم نباید هر چیزی که در فکر و قلبم هست را به او بگویم.بیایید بدترین حالتش را در نظر بگیریم.او از سر بدجنسی از آن اطلاعات استفاده می کند.خب به این فکر کردم که من او را دوست دارم و از اینکه همه حرفهایم را به او بزنم لذت می برم.یعنی به طور ناخودآگاه همین کار را می کنم.درست است که هر بار به او می گویم :به کسی نگی ها!" و بعد هر چه در دلم دارم را برایش می گویم ولی راستش امید زیادی به راز داری اش ندارم.این حرفها را تا اینجا کشش دادم تا شاید منطقی برای دفاع از این رفتارم بیابم ولی واقعا دلیلی ندارم همانطور که ابتدای متن خواستم از دلائل دوست داشتنم بنویسم و هیچ چیز مشخصی نداشتم.می توانم بگویم دوست دارم!دوست دارم با او حرف بزنم حتی اگر
اعترافات قبل از اعدامم به دست او باشد!
2.در مطلبی که چند روز پیش ترجمه کردم و همینجا گذاشتم یکی از روشهای حفظ انگیزه تقسیم کردن انرژی و شوق برای تمام طول دوره انجام کار بود.راستش خودم سالها قبلا همیشه قربانی همین اشتباه بودم.در ابتدای کار با شوق فراوان و انرژی تمام وارد موضوعی می شدم ولی هنوز به پایان نرسیده انرژی و شوقم تمام می شد.بعدا یاد گرفتم همه حسی که به یک چیز دارم را همان اول خرج نکنم و در خرج کردن شوق هم اقتصادی برخورد کنم.اینطوری شانس به پایان رسیدن کار فوق العاده بالا می رود.تکنیک خیلی ساده ای است.در هر نشست برای دنبال کردن هدفی کمی قبل از اینکه تمام انرژی و شوق خود را خرج کنید رهایش کنید و منتظر نشست بعدی بمانید.داشتم فکر می کردم آیا آدمهایی که این روزها برای پس گرفتن رای خود تلاش می کنند این اصل را در نظر دارند؟آیا حرکت آنها یک حرکت پایدار است و تا رسیدن به هدف مستدام خواهد بود؟اگر اینطور نباشد یکی از دلائلش می تواند همین باشد که در قدمهای اول خود تندی بیش از حد کرده اند.
پی نوشت:این روزها عکس نمی گذارم چون می دانم سرعت اینترنت در ایران کم شده است.
1.دو فرزند تو -که بزرگ خاندانی-به دلیلی(که برای هر دو بسیار مهم است) با هم به دعوا افتاده اند.تو -که بزرگ خاندانی-می گویی از فردا هیچ کس با هیچ کس دعوا نکند،اگر کرد و بچه ای این وسط کشته شد مسئولیتش با خودتان است!و در آخر اضافه می کنی که خودت بچه کوچکترت را بیشتر دوست داری و "البته به او نزدیک تری"!
2.توی کشور استکبار جهان خوار رئیس جمهور کشور را به خاطر دروغ گویی به دادگاه می کشند و او و گروهش را بیچاره می کند و در مملکت امام زمان فردای دروغ گویی و افترا(که شنیده ام از بزرگترین گناهان است) صدایش می زند و می گوید کار بدی کردی.فردایش دوباره تکرار می کند و پس فردایش می گوید "البته به او نزدیک تر است"!
3.از اینکه آنهایی که آن پایین نشسته اند هر دو دقیقه حرفهایم را با شعاری -که از خود جمله ای که گفته ام طولانی تر است- تایید می کنند خسته می شوم و ناگهان با کلافگی می گویم :"گوش کن!"(انگار که با بچه های ابلهم حرف می زنم) و تا آخر سخنرانی ام دیگر هیچ کس آن شعار را تکرار نمی کند!آیا این نشانه خوبی است یا نشانه بد؟آیا همچین طرفدارانی به سود من هستند یا به ضررم؟آیا اصلا به این چیزها فکر می کنم؟وسط حرفهایم گفتم:"البته به او نزدیک ترم" آیا او و دایره کوچکش مرا در برابر دایره بزرگ مخالفانش یاری خواهد کرد؟

1.سیستم گریز ها:این ها آدمهایی هستند که از اینکه در چهار چوب مقررات یک سیستم قرار بگیرند آزار می بیند.آنها دوست دارند به همه چیز رنگ رابطه ای-رفاقتی بدهند.شاید فکر کنند منظور بدی هم ندارند فقط تفکر جهادی یا آزاد دارند!در این جامعه کم نیستند.
2.کوته بین ها:کسانی که حقوقشان اضافه شده است،کسانی که میخواهند در دولت او رسمی ِ دولت شوند،وامی بگیرند یا شغلی برایشان دست و پا شود(هر چند کاذب و در واقع هیچکاره).این تفکر به این می اندیشد که در جامعه ما که هیچ چیز ثبات ندارد و هیچ کس به فردایش اطمینان ندارد همینکه امروز اوضاع بهتری داشته باشیم از همه چیز مهم تر است.آنها حاضرند تمام فردا را با کمی از امروز عوض کنند.این دسته بسیار بسیار زیادند.اینها همان آدمهایی هستند که شاید رشوه بگیرند،شاید ترجیح دهند از کار خود بزنند تا زندگی شان بهتر بگذرد.اینها به آینده اعتقادی ندارند.
3.بالا رفته ها:این دسته از نردبان تصمیمات عشقی-شکمی آقای نورانی و گروه او بالا رفته اند ،می دانند که اگر او نباشد از آن بالا به پایین پرت خواهند شد.پس بنابراین دوست دارند او بر سرقدرت بماند.هر روز که از کار آقای نورانی و گروهش می گذرد این آدمها در لایه های گسترده تری نفوذ می کنند و بیشتر می شوند.این آدمها هنوز گستردگی عام ندارند.خیلی از اطرافیان آقای نورانی از همین دسته هستند.
4.به هیچ بسته ها:این گروه -حداقل در خیال خود- تصور می کنند هیچ کسی نمی تواند اوضاع آنها را چندان بهبود ببخشد پس بنابراین ترجیح می دهند به کسی رای دهند که حداقل باقی جایگاه داران را رسوا کنند و حداقل در ظاهر نزدیک آنها زندگی کند.به کسی رای می دهند که لااقل گاهی به شهر آنها بیاید و شاید هم توانستند نامه ای به دستش برسانند و نفعی دو روزه ببرند.کم نیستند.نوسان هم دارند.
5.مطلقا توهمی ها:کسانی که در خیالشان توی کوههای جنوب لبنان می جنگند و خانه بهشت شان را دارند رفقای جمهوری کومور یا گامبیا با عشق و کمکهای بلاعوض ما می سازند.کسانی که افتخار می کنند در حیاط خلوت امپریالیسم کارخانه سیمان ساخته اند.برای این دسته یکی از رفقا به بالاترین جا رسیده و از طرف آنها در تریبون سازمان ملل به سمت بزرگترین دشمن،اسرائیل،موشک شهاب نشانه می گیرد و بر سر بزرگترین قدرتها فریاد بی حساب می زند!از همه خطرناک ترین، همین ها هستند.چون فکر می کنم خود آقای نورانی هم از این دسته است.عشق به قدرت در آنها جنس خاص خود را دارد.
الف.دیروز مدیر پروژه به شوخی می گفت که دیروز توی تلوزیون شنیده که "این روزها هیچ کس تنها نیست!" گفت که دیگر نگو که تنهایی.
ب.امروز داشتم فکر میکردم چرا بعضی ها این همه از تنهایی می ترسند؟چرا بعضی ها از رفتن دوستانشان اینقدر می ترسند یاغمگین می شوند؟چرا بعضی این همه به آدمهای اطرافشان چسبیده اند و فکر می کنند که اگر آن آدمها را از دست بدهند بیچاره خواهند شد.سعی کردم سناریوی آنها را در ذهنم مجسم کنم.همان سناریویی که ممکن است در ذهن هر کسی از جمله خودم شکل بگیرد.این آدمها در ذهن خود مجسم می کنند اگر فلانی و بهمانی مرا رها کنند(1)در دنیای من(2)هیچ آدم دیگری باقی نخواهد ماند(3) و آنموقع با که حرف بزنم؟تنهایی مرا بیچاره خواهد کرد(4)
(1) قرار نیست کسی ما را رها کند یا ما کسی را.مسئله این است که ما باید شجاع باشیم و چیزهای موجود را پشت سر بگذاریم تا به بهترین کیفیت ها دست یابیم.
(2)دنیای ما چیز ثابتی نیست.امروز یک دنیا داریم و فردا می توانیم جهان جدیدی را خلق کنیم.هیچ چیز،جایی که هستیم،با آدمهایی که هستیم،فرمی که هستیم قرار نیست همیشگی باشد.عقلانیت در تغییر و بهبود مستمر است.
(3)یک فرض غلط کرده ایم.تصور اینکه ما در جهانمان منفعل هستیم و توانایی این را نداریم که رابطه های جدید به دست بیاوریم.حتی فرض اینکه این کار بسیار سخت خواهد بود نیز غلط است.مسئله فقط واقع بینی و شجاعت و صداقت و حسن نیت در رابطه و دوستی است.
(4)چرا ما این همه از تنهایی می ترسیم؟چه غول ترسناکی در آن منتظر ماست؟تنهایی می تواند ما را با خود آشنا کند و قدر هر چیزی(زمان،دوست،عشق،زندگی،عمر) را بهتر به ما نشان خواهد داد.نه!تنهایی ما را بیچاره نخواهد کرد،شبیه چاله هم نیست که اگر افتادیم در آن بیچاره شویم و دیگر نتوانیم بیرون بیاییم.پشت تنهایی با هم بودن هم زیباتر است.
ج.درد اساسی ما ترس و تنبلی است.
د.گفتن این حرفها در روزهایی که دو نفر از بهترین و مهم ترین آدمهای دنیایم به سفر بلندی رفته اند را باید در فرصتی برای خودم معنی کنم.
فکر می کنم:
1.کاری که بعضی از طرفداران موسوی می کنند این است که یک لحظه فکر کرده اند که طرفدار موسوی هستند و حالا دارند هزار لحظه و در هزار راه کمک می کنند و هیجان دارند تا او از صندوقها در آید.
2.بعضی از طرفداران کروبی را آدمهایی ساخته اند که در ناخودآگاه می خواهند با زمین و زمان لج بازی کنند.احمدی نژاد که گزینه محال است و به آن مرد،موسوی، هم حس خوبی ندارند،رضایی هم که حواله است به همشهری های خودش فقط.
3.اغلب طرفداران احمدی نژاد می دانند دقیقا چه می خواهند،آنها "دایره بر سر قدرت" خود را می خواهند،باقی چیزها،از جمله عملکرد رفیق احمدی نژاد و تیم اش کمترین اهمیت را دارند.آنها با بقیه ملت فرقی ندارند.مثل بقیه، منافع به راه خود را اجالتا مستدام می خواهند.
4.اغلب ِ معدود طرفداران رضایی را همشهری هایش ساخته اند،چه همشهری های شناسنامه ای و چه همشهری های مرامی.تمام آنهایی که فکر می کنند دکتر بودن از سپاه در می آید از توی متفاوت بودن در نگاه ظاهرا علمی می گذرد.


1.هر از گاهی ذهنم درگیر جوابهای ساده می شود وبه خودم می گویم:"جواب ساده دادن ممنوع!"
2.منظورم این است که در مقابل این سوال که من در این عمر و در این زندگی چه خواهم کرد پاسخ ساده نده!منظورم از "ساده" پاسخی است که عمیقا به آن اعتقاد نداریم و یا همان چیزی نیست که در مورد ما درست است و فقط برای راحت شدن از سختی های پیدا کردن راه درست خود به آن پناه می بریم.
3.پس بنابراین "جواب ساده" چیز خاصی نیست و ممکن است چیزی که برای ما یک "جواب ساده" باشد برای دیگری جواب درست و به جا باشد.در مورد خودم گاهی یک دفعه یک صدایی در وجودم داد می زند:"تو چرا به کارت نمی چسبی؟چرا رقابت نمی کنی؟چرا در کارت رشد نمی کنی؟" یا گاهی فکر می کنم:"این همه دیگران بهت میگن ازدواج کن،واقعا چرا ازدواج نمی کنی؟" یا گاهی میل به ادامه تحصیل هم رو اینطوری تفسیر می کنم(نه همیشه)
3.5.گاهی هم فکر می کنم هی میگی مسیر مسیر! کدوم مسیر؟مگه چقدر کار هست که توی زندگی میشه کرد؟خب این سوال دقیقا به مورد 8 بر می گردد!!!
4.جواب های ساده چطور در ذهن ما شکل می گیرند؟فکر کنم محیطمان نقش زیادی دارد.راههایی که همه دارند می روند ما را به خود می کشند.
5.چه اشکالی دارد که ما هم همان کاری را کنیم که دیگران(آدمهای محیطمان) می کنند؟خب من سخت گیر نیستم.خودم یک قاعده دارم.معمولا به بهترین آدمهای انتهای آن مسیری که می خواهم آن را شروع کنم نگاه می کنم و فکر می کنم آیا من می خواهم جای آن آدم باشم؟آیا این آدم همان چیزی است که من می خواهم باشم؟اگر خوشم آمد چرا که نه؟
6.انتخاب جایگزین:این یکی شوخی ندارد: اگر من قدرت آن را داشته باشم که جوابهای ساده را پشت سر بگذارم باید به طور جدی و موثر مسیر خودم را انتخاب کنم و در آن ،مصمم گام بردارم.بدترین چیز این است که مسیر ساده و همگانی را نرویم و در هیچ مسیر دیگری هم نرویم.آدمی باشیم که در هیچ چیز رشد نکرده.
7.می دانید به این فکر می کنم که اصولا در این دنیا 10 میلیارد انیشتن یا 10 میلیارد بیل گیتس یا 10 میلیارد کوندرا(نویسنده چک) نداریم.مسئله این است که ما یک کارمند خوب یا یک آدم علمی خوب یا یک ادبیاتی خوب باشیم.واقعیت این است تا حدودی تعیین درجه نبوغ ما دستمان نبوده است.آنهایی که جان می کنند تا به بالاترین سطح رشته مورد نظر خود برسند هم تا حدی ممکن است موفق باشند ولی باید درجه نبوغ خود را هم بپذیرند.من فکر کنم راضی شدن از خود بیشتر به درست عمل کردن ما بر می گردد نه به مقامی که می آوریم،اگر انسان سالمی باشیم از لحاظ روانی.اینکه وقتی دوره انجام کاری تمام شد منصفانه فکر کنیم:"به اندازه کافی تلاش کردم!از خودم راضی ام!"
8.برای بعضی از دوستانم و گاهی برای خودم- وقتی دچار فراموشی یا محیط گرفتگی می شوم- متاسف می شوم که در آستانه نیمه عمر هنوز دقیقا نمی دانند که حاصل آنها از این عمر چه خواهد بود؟متاسف می شوم برای لحظه هایی که می گذرند و ما نمی دانیم باید این لحظه را در چه راهی می گذراندیم.دیروز ناگهان متوجه شدم در محیط اطرافم پر از آدمهایی است که هیچ شوق و عملی برای خلاقیت در آنها نمی بینم.چرا کمتر کسی از آدمهای اطراف من جز اقلیتهای خلاق این جامعه هستند؟مثلا هنرمندان یا مخترعان یا دیوانه ها و عاشقان!!!
الف:شنبه به خانه جدید رفتم.دوست دارم برای آماده کردن خانه خلاقیتم را به کار اندازم.برای شروع با لوله های آب و اتصالات آب یک میز ساختم و بعد یکی از درهای کمد دیواری را باز کردم تا به کتابخانه تبدیلش کنم.ایده های دیگری هم دارم که اگر خوب در آمدند در موردشان حرف می زنم!!!به زودی یک اتاق کار و کارگاه راه می اندازم.

این روزها در مورد هر حرف و ایده ای که به ذهنم می آید جواب تکذیبی و از موضع رد دارم.مدام فکر ها می آیند و چند لحظه بعد با جوابهایی که به آن می دهم مثل یک ابر نازک وناپایدار محو می شود.
Bo Jackson:"Set your goals high, and don't stop till you get there."
هدفهای خود را بالا بگیرید و تا زمانی که به آنها نرسیده اید متوقف نشوید.
به نظر شما این یک سرکار گذاشتن وسیع به وسعت همه عمر نیست؟آیا هدفهای بزرگ را انتخاب نمی کنیم تا فراموش کنیم کل این زندگی بیهوده است و در آخر هیچ می شود؟
Jacob Bronowski:"The world can only be grasped by action, not by contemplation."
جهان فقط بوسیله عمل به دست می آید نه بوسیله تامل.
آیا اعمال ما حاصل اراده ما هستند یا فقط یک اجبار و الزام و احساس نیاز شدید می تواند ما را به هدفی برساند؟آیا اندیشه ما جز اینکه طرحی برای انجام آنچه همین حالا درگیرش هستیم بسازد کار دیگری می کند؟آیا اندیشه ما توانایی طرح ریزی یک تغییر اساسی در کل زندگی ما را دارد؟
Marie Curie:"Nothing in life is to be feared, it is only to be understood. Now is the time to understand more, so that we may fear less."
هیچ چیزی در زندگی برای ترسیدن وجود ندارد بلکه فقط باید فهمیده شود.حالا زمانی برای فهم بیشتر است بنابراین شاید کمتر بترسیم.
آیا واقعا حالا ما بیشتر درک می کنیم و می فهمیم یا اینکه فقط چیزهای بیشتری می دانیم؟آیا وقتی یک نفر فکر کند بیشتر از گذشته-یا خیلی- می فهمد از همان لحظه تلاشش برای درک را از دست نمی دهد و به یک انسان دگم و بد اخلاق در درک کردن تبدیل نمی شود؟آیا خطرناک ترین توهم ما این نیست که ما به اندازه کافی می فهمیم و یک انسان فهمیده در این محیط پر از آدمهای بی فکر هستیم؟
Plato:"There are three classes of men; lovers of wisdom, lovers of honor, and lovers of gain."
سه دسته از مردان وجود دارند:عاشقان خردمندی،عاشقان افتخار،عاشقان به دست آوردن.
آیا دسته های بیشتری وجود ندارند؟من دسته ای از آدمها را می شناسم که هیچ چیز نیستند.با غرور روی زمین راه می روند،با خود خواهی تمام با تحقیر دیگران تسکین پیدا می کنند،مدام از دیگران با اشکال می گیرند.نمی پذیرند دیگران از آنها اشکال بگیرند.آدمهایی که وقتی حال خودشان خوب نیست دوست دارند با تحقیر دنیا همه چیز را به بی ارزشی آن لحظه خود کنند.
پی نوشت:از وقتی جایم را در محل کار عوض کرده ام کمتر دیگران کنارم می آیند و حرف می زنند.قبلا جایی بودم که بیشتر محل عبور بود.

من فکر می کنم خیلی از ما ارزش انسانی ادب را نمی دانیم.من فکر می کنم خیلی از ماها فقط تحت تاثیر تعارف با دیگران و حفظ تناسب با دیگران رعایت ادب را می کنیم.نشانه ای که می بینم این است که توی رانندگی که چنین تناسبی وجود ندارد بدجور همه ما،به طرز خنده داری همه ما، بی ادبیم!(یک خاطره:همکار مسنی داشتم که همیشه در مقابل وسعت ادب و کلمات فرهیخته ای که در تعارف بکار می برد شرمنده می شدم و قاطی می کردم و نمی دانستم کدام یک را جواب دهم.یک بار اتفاقی قرار شد مرا تا جایی با ماشینش برساند.نمی دانید چقدر در عجب شدم وقتی شروع کرد به جلویی و عقبی و کناری ایراد گرفتن و فحش دادن!) نشانه های دیگری هم هست:وقتی اوضاع روابطمان به هم میریزد جریان بی ادبی بین آن گروه به راه می افتد،یا می بینیم حالا بین مربیان فوتبال یا دنیای سینما جریانی از بی ادبی و پرخاش شروع شده است.واقعا ترسناک و وحشتناک و غیر منتظره است که فکر کنیم هیچ کدام از ما درک عمیق و درستی از ارزش انسانی و معنوی ادب داشتن با دیگران نداریم و فقط چون فضا،فضای با ادب بودن بوده ما هم مودب بوده ایم!آیا شده وقتی یکی به شما بی ادبی می کند شما گفتگوی کاملا مودب را با او ادامه دهید؟
امشب بین این چند تا جمله دارم دور می زنم:
1.باید با بیشترین نیرو و توان از جا پرید و اثر دستمون رو روی دیوار هستی گذاشت.باید رسید به بالاترین جایی که می تونیم برسیم.
2.تا کی باید رنج کشید و به دست آورد؟کی قراره دوره به دست آوردن تموم بشه و دوره لذت بردن از آنچه به دست آورده ایم شروع بشه؟تقریبا دارم از نیمه عمر می گذرم.
3.تا چه حد زندگی ای که در طول یک روز برای خودم الان درست کرده ام همان چیزی است که واقعا دوست دارم؟همان چیزی است که باید باشد.
4.من چقدر توهم این را دارم که در مسیر "چیز دیگری شدن" هستم و چقدر می پذیرم که همینی هستم که الان هستم!چقدر درک درستی دارم از اینکه الان واقعا چه هستم.
5.خروجی زندگی من چه خواهد بود؟آیا اصلا لزومی دارد خروجی داشته باشم؟
6.تا چه حد مجازیم با پرسیدن از خود در مورد کیفیتها، همان لحظه های پرسیدن را از دست بدهیم؟

یک چیزهایی توی محیط ما هستند که هر روز ما را آزار می دهند و جالب این است که خیلی از آنها را با حرکت کوچکی می شود حذف کرد.چند وقت پیش یک تغییر کوچک روی کامپیوتر همه همکاران ایجاد کردیم که موقع شروع کار با نرم افزار مورد استفاده در اینجا، یک پیغام مشاهده کنند و بعد از تایید آن به کار خود ادامه دهند،همه شاکی هستند که این کار اضافه چیست که باید انجام دهند ولی تا حالا ندیده ام کسی برود و آن را روی کامپیوتر خود اصلاح کند و از آن خلاص شود.خود من هم همین الان به ذهنم رسید چرا آن برای خودم حذف نمی کنم؟توی زندگی هم گاهی پیش می آید که تغییر کوچکی در روشهای زندگی می دهم ،یا یک مشکل کوچک را حل می کنم و بعد از خودم می پرسم چرا این مدت این مسئله را تحمل کرده بودم و زودتر به فکرم نرسیده بود درستش کنم؟
داشتم به عادت هر روزه دوری در فضای مجازی می زدم و کمی گوشم را با حرفهایی از همه کس و همه جا آشنا می کردم. به این مطلب(http://babune.blogfa.com/post-142.aspx) رسیدم و متوقف شدم.بر عکس خیلی از نوشته ها کامل خواندم و بعد از آن نتوانستم چیزی بخوانم!دلم لرزید!ولی چرا؟فکر کردم چقدر مهم است آدم زندگی اش را غرق در صداقت کند.زیاد آدمهایی را می بینم که اولین چیزی که دوست داری به آنها بگویی این است که:"گند زدی!خراب کردی!" به وضوح میبینی انگار مسخ شده اند و با خودشان و عمر و عشق و همه چیزهای زنده و کشف نشده زندگی قهر کرده اند و فقط این زندگی لعنتی را می گذارنند.خودم را می گویم! بدون زندگی کردن برای چه زنده ام؟وقتی با خودم به اندازه کافی حرف نزنم،وقتی به خودم به اندازه کافی هدایایی از "عمل کردن" ندهم می خواهم توی این زندگی چه غلطی کنم؟برای چی سرمای زمستان و گرمایی جهنمی این شهر سوخته را تحمل می کنم؟وقتی بی خیال از همه ترسهای لعنتی دیوانه وار، عاشق دختر زیبایی نشوم،وقتی مثل دیوانه ها راهی سفرهای ناشناخته نشوم،وقتی نتوانم از آدمی که مثل یک دشمن خونین مدام بر روحم زخم می زند فاصله بگیرم،وقتی نتوانم فاش و بی خیال از حرفهایی که توی دلم هست حرف بزنم پس این همه سال توی زندگی ام چه شکر گهی خورده ام که هنوز قابلیت توان انجام کارهایی که دوست دارم را ندارم،چه شکر گهی را تا این نیمه عمر خورده ام که نمی توانم زندگی ام را بر اساس خواست دلم شکل بدهم!

