
داریم به روزهای عید نزدیک می شیم.دلتنگی هاش آروم آروم به دلم می یاد.هر سال لحظه های آخر همین دلتنگی ها رو دارم.آدمهای اطرافم رو می بینم که گوشه های خودشون رو آراسته می کنند و با حلقه عزیزانشون به انتظار اون لحظه تازه شدن هستند.شاید همین کارها روش خوبی باشه برای رها شدن از دلتنگی ها.شاید روش فرار کردن از اونها.من همچنان از فرار کردن خوشم نمیاد و ترجیح می دم دلتنگی ها در دلم ته نشین بشن.بازم عید میاد و اون عدد عوض میشه.هشتاد و هشت ،ولی جریان پیوسته زمان همچنان ادامه داره.اینکه بهار میاد و چند روزی هوا دل آدم رو می بره عالیه.این روزها چقدر عشق خواستنیه!دلم می خواست تمام این روزها در سفر باشم.دلم می خواست با یکی که توی دلم عزیزه بهار رو توی راه نفس بکشیم.یاد سفرمون می افتم که توی راه بندر عباس به شیراز شکوفه های زرد آلو در اومده بودند و درختها رو رنگی رنگی کرده بودند.زمین پر از گلبرگ ها بود و با یه باد ملایم گلبرگها از شاخه ها کنده می شدند و نسیم گلبرگ ها راه می افتاد.ساده است: هر چقدر که از با هم بودن های خالی و تلخ و متوسط بدم میاد از با هم بودنهای عمیق و در اوج خوشم میاد.من یک عیش طلب و خودخواه به تمام معنا در رابطه هستم.