
1.این روزها داستان نمی نویسم.حسش نیست،گرچه حس می کنم در یک قدمی شروع دوباره اش هستم.
2.راستش وقتی بین چهار برگزیده اول جایزه شهرزاد قرار نگرفتم به سکوت نیاز داشتم.تقریبا مطمئنم که نمی نویسم تا برنده جایزه باشم ولی در عین حال دوست ندارم بازنده جایزه ها هم باشم.فکر کنم حس زیاد عجیبی نباشه.
3.می دونی بعدش هم حس کردم باید کمی سکوت کنم تا ببینم باید واقعا در مورد چی باید بنویسم.وشاید کمی اینکه چطوری باید بنویسم.مسئله این بود که توی دنیای به این بزرگی خیلی ها دارن می نویسن،اصلا شاید این روزها کسایی که می نویسن به اندازه کسایی باشن نمی نویسن.باید نوشتن رو یاد بگیرم و خیلی مهمه که ایده ای داشته باشم و بینشی، در عین اینکه شعار زده هم اصلا نباشم.
4.بیشتر از دو ساله که نوشتن داستان رو شروع کردم و فکر کنم این کار بین همه کارهایی که توی زندگیم کردم کمترین میزان پشیمانی رو برام داشته(گرچه کلا آدم پشیمانی نیستم)
5.واقعیتش این روزها خیلی کمتر فکر می کنم باید کتابی چاپ کنم.شاید به خاطر کم شدن اعتماد به نفسم به خاطر نبردن شهرزاد باشه،شاید واسه حس کردن ارزش و گستردگی کاری بوده که دیگران کرده اند و دارن میکنن و به احترام اونها ولی فکر کنم بیشترش به خاطر وزنه ایه که این روزها در ذهنم به سمت "بودن و نوشتن" افتاده.این روزها همین که هر وقت دلم بخواد-به عنوان خروجی "بودن ِ جهان بین ِ من"- بتونم بنویسم و با خالی شدن روحم دنبال کشف های نو برم راضی ام می کنه.حالا دیگه دقیقا نمی دونم موقع انتشار دادنش کی میتونه باشه؟شاید الان اونهایی که بعد از رفتنشون به انتشار کشیده میشن رو بیشتر درک می کنم.حس می کنم درگیر بازی وسوسه ها شدن آدم رو به پایین می کشه و وسوسهء خوانده شدن یکی از اون وسوسه هاست.گرچه اصلا قرار نیست مقاومت کنم.این وسوسه هم وجود داره،حسش می کنم.