1.پارسال همین روزها بود که نوشتم باید سال جدید را بیشتر به لحظه ها بگذرانم و لذت ببرم.یادم نیست آن روزها چقدر این فکر در ذهنم جدی بود.امسال را در لحظه ها گذرانم.سفرهای خوبی رفتم،عکسهای خوبی گرفتم،در نوشتن رشد خوبی داشتم،زبان را به جای خوبی رساندم،با آدمهای خوبی آشنا شدم و از آدمهای نامناسب دنیایم فاصله گرفتم.
2.پارسال همین روزها امید زیادی داشتم که فوق لیسانس قبول شوم.قبول نشدم.امروز بعد از گذشتن یک سال از آن هدف فاصله گرفته ام اما هنوز در ذهنم آرزوی آن را دارم.سفرهایم ،پیوندهایم را با این شهر کمتر کردند،فهمیدم جهان عکاسی چقدر مسیر طولانی دارد،فهمیدم باید در نوشتن بسیار صبور باشم،در بالاترین سطح دوره آمادگی تافل-آیلتس قبول شدم و دیدم بین آنها از ضعیفها هستم.با وجود آشنایی با آدمهای تازه ،هنوز گاهی برای بعضی آدمهای گذشته دلم تنگ می شود و گاهی از اینکه در مورد آدمهایی که آزارم می دادند یا برایم جذاب نبودند، بی رحمانه از آنها فاصله گرفتم احساس بدی پیدا می کنم.شاید احساس رها شدن در خلاء.
3.در آخر امسال ایمان آورده ام که هستی با همه امکانهایش سرشار از باختن و از دست دادن است که در دل هر کدامشان به دست آوردن هم هست.قصه غمگینی نیست اما نمی شود گفت وجد آور است.باید فقط پذیرفت و غرق شد.
4.دوست دارم سال دیگه برای یک ورود به یک مرحله اساسی دیگه از زندگی آمادگی اولیه پیدا کنم،برای یک تغییر بزرگ.در عین حال دلم می خواد توی سال دیگه از آشفتگی هام کم کنم،بیشتر یاد بگیرم با گذر عمر،با گذشت جوانی،با دیگران، کنار بیام،با دیگران مهربان باشم(هنوز تعریف درستی از کلمه مسئولیت در مقابل دیگران ندارم پس بکارش نمی برم) .دوست دارم سال دیگه نادیده های بیشتری رو ببینم.دوست دارم سال دیگه از یک آدم جستجو گر و سرگردان مسیرهای زندگی به یک آدم حرفه ای در زیر پا گذاشتن و استفاده از قابلیتهای زندگی تبدیل بشم.یک آدم آرام!