تبليغاتX
F کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري - بی قراری


دلم گرفته است:
1.آهنگ "قصه های مجید" پخش می شود و مجید با مادر بزرگش حرف می زند،دلم برای گذشته تنگ است.دلم با بی قراری در یاد گذشته است....

2.عموی دوستم رفته است.چند ماه پیش داستانی نوشتم که بخشی از آن این بود:
"....سعی کردم با غمگین ترین و جدی ترین نگاه توی چشمهایش نگاه کنم.برایش ناراحت بودم اما نه آنقدری که سعی کردم در قیافه ام دیده شود.او هم به چشمهایم نگاه کرد و لبخند خیلی محوی به سختی روی لبش نشست.علیرضا نفر بعدی را بغل کرد و من به سمت دستشویی رفتم.
....
ما چهار نفر بهترین دوستان دوران دبیرستان هم بودیم.حالا که هر کسی رفته دنبال کار خودش ،رابطه ها مثل قبل نیست ولی باز هم هر چند هفته همدیگر را می بینیم.علیرضا بیشتر از همه مشغول است.توی توسعه نیشکر به قول خودش تا بوق سگ کار می کند.همیشه می خندد.یعنی همیشه می خندید،تا قبل از اینکه پدرش برود.خودش می گفت با پدرش رفیق است.خودم هم یک چیزهایی دیده بودم.وقتی همدیگر را می دیدند چنان با هم دست می دادند انگار که دو رفیق فابریک، همدیگر را دیده اند.محکم دستشان را به هم می کوبیدند وگاهی پشت بندش دستهای مشت شده شان را به هم می کوفتند.
-یعنی اگه بابا اتفاقی براش بیوفته رفقای من میان توی مجلس یواشکی می خندند؟
-تو فکر می کنی من هم توی مراسم پدرم قیافه ام اونطوری بشه؟منظورم از زور گریه ست.
هيچ كدامشان آشنا نبودند.از آدمهایی که کنار علیرضا بودند هیچ کدام را نمی شناختم.از فامیل های او پدرش را می شناختم و یکی از دایی هایش را،مادرش را هم یکی دو بار، کوتاه دیده بودم.پدرش که رفته بود و دایی اش را آن اطراف ندیدم.بین آن همه غریبه احساس نزدیکی عجیبی به مهرداد و رضا می کردم.حتما علیرضا هم همین حس را داشت که توی بغل هر کداممان که رفت بغضش ترکید.زن علیرضا را یادم رفته بود.او را هم می شناسم ولی توی مراسم ندیدمش.مجلس خانم ها جدا بود.
-پریسا گوش میدی؟توی این جور مجلس ها  میشه زنونه و مردونه یک جا باشه؟آخه اینطوری كه هست ممکنه نزدیک ترین کسانت نتونن کنارت باشن....."
حالا به این فکر می کنم آدم آن داستانم با دوستانش غریبه بود ولی سالهاست من با این دوست خوبم درد دل می کنیم،با هم می خندیم و لحظات طلایی عمرمان را به اشتراک می گذاریم،گرچه هیچ وقت همدیگر را از نزدیک ندیده ایم.حالا او غمیگن است.با تمام وجود دوست دارم این روزهای سخت از سرش بگذرد،دوست دارم کنارش باشم.دوست دارم تمام مدت دستش را بگیرم و نگذارم حس کند تنها مانده...

3.همین الان دوستان دیگرم رفتند تا پرواز با هواپیمای دو نفره را تجربه کنم.توضیح دادن حسم سخت است.برایشان خوشحالم که با شوق به سمت تجربه  متفاوتشان می رفتند.دوست دارم هر روز و هر روز از این تجربه های متفاوت داشته باشند،آنها و همه دوستانم و همه آدمها،اینطوری دنیایم دنیایی پر از حرکت و کشف است و مثل این است که توی یک باغ شاداب و زنده قدم می زنی.از طرفی حس می کنم تنها مانده ام.حس می کنم من اینجا پشت میزم مانده ام و حالا آنها روی پر آسمانند.فکر کنم خاصیت دنیا همین است.آدمها حرکت می کنند و از هم جدا می افتدند،سادگی است اگر بخواهیم جور دیگری باشد.

4.ترانه معین پخش می شود:"برای دیدن تو بی قرارم تا بیام از سفر ،بیامو حلقه به در بزنم که اومدم بی خبر،.... الهی من فدات فدای اون چشات... می خوام اینو بدونی که می میرم برات" در نهایت شور و شادی است اما برایم نغمه غمگینی در نهان دارد.یکی از اتاق بیرون می رود ،در تردید اینکه با دیگران خداحافظی بکند یا نه.همیشه همینطور است.شاید می ترسد که کسی جواب خدانگه دار اون را ندهد.به نظرم برایش مهم است که اینطوری نشود.این روزها در مورد چیزهایی که مهم هستند سر در گم هستم.مدام این جمله ناخودآگاه در ذهنم تکرار می شود که "دیگر هیچ چیز با اهمیتی وجود ندارد!" و بی نهایت چیز می بینم که برای افراد مختلف مهم هستند.


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط امير عسكري | <>
داغ کن - کلوب دات کام