1.دوستی دارم که بسیار دوستش می دارم.چیزی که همه می دانند این است که هر آدمی نقاط ضعفی دارد.مدتهاست که می دانم نباید هر چیزی که در فکر و قلبم هست را به او بگویم.بیایید بدترین حالتش را در نظر بگیریم.او از سر بدجنسی از آن اطلاعات استفاده می کند.خب به این فکر کردم که من او را دوست دارم و از اینکه همه حرفهایم را به او بزنم لذت می برم.یعنی به طور ناخودآگاه همین کار را می کنم.درست است که هر بار به او می گویم :به کسی نگی ها!" و بعد هر چه در دلم دارم را برایش می گویم ولی راستش امید زیادی به راز داری اش ندارم.این حرفها را تا اینجا کشش دادم تا شاید منطقی برای دفاع از این رفتارم بیابم ولی واقعا دلیلی ندارم همانطور که ابتدای متن خواستم از دلائل دوست داشتنم بنویسم و هیچ چیز مشخصی نداشتم.می توانم بگویم دوست دارم!دوست دارم با او حرف بزنم حتی اگر
اعترافات قبل از اعدامم به دست او باشد!
2.در مطلبی که چند روز پیش ترجمه کردم و همینجا گذاشتم یکی از روشهای حفظ انگیزه تقسیم کردن انرژی و شوق برای تمام طول دوره انجام کار بود.راستش خودم سالها قبلا همیشه قربانی همین اشتباه بودم.در ابتدای کار با شوق فراوان و انرژی تمام وارد موضوعی می شدم ولی هنوز به پایان نرسیده انرژی و شوقم تمام می شد.بعدا یاد گرفتم همه حسی که به یک چیز دارم را همان اول خرج نکنم و در خرج کردن شوق هم اقتصادی برخورد کنم.اینطوری شانس به پایان رسیدن کار فوق العاده بالا می رود.تکنیک خیلی ساده ای است.در هر نشست برای دنبال کردن هدفی کمی قبل از اینکه تمام انرژی و شوق خود را خرج کنید رهایش کنید و منتظر نشست بعدی بمانید.داشتم فکر می کردم آیا آدمهایی که این روزها برای پس گرفتن رای خود تلاش می کنند این اصل را در نظر دارند؟آیا حرکت آنها یک حرکت پایدار است و تا رسیدن به هدف مستدام خواهد بود؟اگر اینطور نباشد یکی از دلائلش می تواند همین باشد که در قدمهای اول خود تندی بیش از حد کرده اند.
پی نوشت:این روزها عکس نمی گذارم چون می دانم سرعت اینترنت در ایران کم شده است.