
امروز صبح شنیدم سکه طلا به "طرز عجیب"ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما "طرز عجیب" وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در "درباره الی..." چه کسی طراحی کرده؟"یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه" بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.