<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کوچه بن بست يادداشتهاي امير عسكري</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/</link>
<description>كوچه هاي بن بست در ذهن ما هستند.بيهوده به بزرگراهها نينديشيم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 11 Nov 2009 06:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>در هوای ماندگاری در حال خوب</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://adel28.persiangig.com/image/Weblog/Alone.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شاید یکی از نشانه های خوب بودن حالم در روزهای اخیر این باشد که بدجور چسبیده ام به دنیا!کمی قبل تر وقتی از خودم می پرسیدم فرض کن مرگ تو خیلی نزدیک است حس خاصی نداشتم.چندان نمی ترسیدم و حس نمی کردم چیز بزرگی را از دست خواهم داد.چند روزی است وقتی این سوال را از خودم می پرسم دلم فشرده می شود.دوست دارم باشم.باید چیزهای خوبی را ادامه دهم و بیشتر در هوایشان نفس بکشم.قدمهایی مانده است که دوست دارم بردارم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 06:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخی بی پایان یا پایان تلخ</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;218&quot; width=&quot;302&quot; src=&quot;http://i7.tinypic.com/42nprbc.gif&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز صبح شنیدم سکه طلا به &quot;طرز عجیب&quot;ی گرون شده.کمی گذشت و دلم خواست از اینجا برم.احساس عدم امنیت در اینجا اومد سراغم.چند لحظه بعد فکر کردم یه کاریش می کنیم.همیشه همینطوری کنار اومدیم،شرایط جدید اومده و بعدش ما باهاش کنار اومدیم.در واقع بیشتر جلز و ولز ما همیشه قبل از اتفاق افتادن موضوعی بوده و بعدش فقط تطبیق پیدا کردیم.در واقع برای ما &quot;طرز عجیب&quot; وجود خارجی نداره،ما پر از تغییر هستیم و مدام در حال تطبیق هستیم گرچه هزینه اش شاید این باشه که کیفیت زندگی ها کاسته بشه،مضاف بر اینکه چه عمر و انرژی که در راه این تغییرها هدر می دهیم.اما از طرف دیگه اینجا با همه مختصاتش جاییه که مال آنجاییم.این روزها دلیل دیگه ای هم دارم که دلم بخواد برم.رفتن یک عزیز مرا می کشاند که من هم بروم.این جمله بسیار کاربردی و البته بسیار کلی رو در &quot;درباره الی...&quot; چه کسی طراحی کرده؟&quot;یک پایان تلخ بسیار بهتر از یک تلخی بی پایانه&quot; بودن در غربت(با همه مولفه های اجتماعی،ذهنی،معرفتیش) یک تلخی بی پایانه یا بودن در این کشور کم ثبات؟شاید هر دو و شاید هیچ کدام.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 03:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درفاصله های دورتر بزرگی های بیشتری هست</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://2.bp.blogspot.com/_mmBw3uzPnJI/SOH86T2NchI/AAAAAAAATrY/S-dOkC4PNsM/s400/Atlantis_Palm_Hotel_01.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;1.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;او: بزرگترين خوشبختى آن است كه بدانى كسى بدون توجه به نتيجه دوستت دارد!&lt;br /&gt;من:جاودانه ترین کامیابی از آن کسی است که محبوبش را بدون نگرانی از فاصلهء بینشان دوست بدارد!&lt;br /&gt;2.&lt;br /&gt;آبان پارسال وقتی سفر دبی را رفتم فکر کنم بیشتر از سه خط درباره اش ننوشتم.دبی برای سه روز یک جای رویایی است.خصوصا اگر خودت هم به آن رحم نکنی و خود را در همه چیز آن پرت کنی.جدا از خودِ سفر، تجربه این سکوت در مقابل آن همه اتفاق برایم متفاوت و جالب بود.ماهها بعد خاطرات سفر شروع به رونمایی کردند.ریز ریز آن در ذهنم می آیند.خیلی کم پیش می آید در موردشان با کسی حرف بزنم و هر کدامشان گاهی مثل یک شعله در وجودم آتش می گیرند و ذهنم را فعال می کنم.اینطوری است که حتی یک لحظه کوتاه از آن سه روز در درون آدم باد می کند و انگار بسیار طولانی تر بوده.مثل آن چند دقیقه ای که با دختر ایرانی نمایندگی سانی در مورد چیزهای مختلف و علایق مشترکمان حرف زدیم یا مثل آن دو ساعتی که توی خیابانهای دبی گم شده بودم و آن چند لحظه ای که از یک پسر هندی مسیرم را پرسیدم و چند متری با او راه رفتم تا راه را نشانم دهد.یا یک ساعتی که توی دیسکوی ایرانی نشسته بودیم.یا همه آن ساخته های جادویی دبی.ساحل دریایی که بیشتر از نیم ساعت آنجا نبودیم و چیزهای دیگر...&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 06:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک قدم جلوتر </title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://i12.tinypic.com/5xokp6h.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1.یک سوال!چقدر حاضریم به دنبال آنچه واقعا دل خودمان می خواهد برویم؟می توانم تصور کنم کسی در دوره ای انتخابی کند که به نظر دیگران غلط است.سالها بعد هم شاید حرف آن آدمها درست از آب در آید.آن آدم به وضعیت جدیدی وارد می شود.با همه تجربه هایی که پشت سر گذاشته و با وضعیت متفاوت و جدیدی که در آن افتاده است به اوج یک خود شکوفایی برسد.چقدر آدم می شناسم در وضعیت نرمال و آرام زندگی خود، بیهوده ایام می گذرانند.چقدر آدم می شناسم که مخشان و توانایی هاشان آک بند مانده یا در سراشیبی اضمحلال قرار گرفته است.چقدر آزار می بینم از اینکه بعضی ها فکر می کنند می توانند خدای زندگی دیگران و حتی خود باشند.به نظر من آن آدم اگر به رفتن راهی اصرار می کند حتما در آن دوره به رفتن آن راه نیاز داشته است و نمی شود او را مجبور کرد ادای دوره ای دیگر از زندگی خود در بیاورد و یا شبیه دیگران زندگی اش را تنظیم کند.همه باید در هر مرحله قدمی را که در ذهن داریم برداریم تا شاید بتوانیم تمام آنچه هستیم را به نمایش بگذاریم.&lt;br /&gt;2.بیشتر از یک سال است آب اهواز را نمی خوردم و آب معدنی می خرم.مدتی بود فکر می کردم از این بطری های آب معدنی که مدام خالی می شوند و روی هم جمع می شوند نمی شود استفاده بهتری کرد؟بالاخره پنج شنبه طرحم را عملی کردم.هر چهار تای آنها را ردیف کردم و به صورت پله ای سر آنها را بریدم.کله بطری ها را یک اندازه بریدم،درشان را بستم و برعکس روی قسمت پایین آنها گذاشتم،خاک باغچه و بذرهای مختلف خریدم.گلدانهای پله ای و کوچکم را زیر پنجره گذاشتم و روی در اتاقم نوشتم:&quot;مراقب بچه هایت باش!&quot;حالا هر چهار تا بطری آب معدنی که خالی شود یک ردیف به آن پله ها اضافه می شود.هر روز منتظرم تا شاید اولین سبزی را&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشت هشت هشتاد هشت</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>
&lt;img height=&quot;256&quot; width=&quot;441&quot; src=&quot;http://persianv.com/photo2/khodkoshi/khodkoshi-anvae%20(9).jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;تمام طول هفته را فکر کردم مجبورم 88/8/8 را دانشگاه اراک باشم و نمی شود که روز خاصی از آن بسازم.بسیاری مقدمات تلخ و شیرین جور شد تا اتفاق بدی بیافتد و نتوانم اراک بروم.جمعه را خانه بودن و ترکیب پیچیده ای از شادی و دلتنگی،لذت و رنج،هیجان و سکون را گذراندم.روز واقعا ویژه ای شد!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 11:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمرکز بر واقعیت</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://pegaht.webng.com/images/vertigo_pic.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1.گاهی به این فکر می کنم:این همه چیز داریم و این همه اِشکال ممکن است اطراف ما پیش بیاید.ولی اغلب همه چیز درست است.یخچال درست کار می کند،ماشین مان راه می رود و همه چراغها روشن می شوند -و در حیطه ای دیگر عزیزان ما اطرافمان به زندگی شان ادامه می دهند-گاهی هم هست که یکی از آنها و گاهی چند تای آنها با هم از کار می افتدند.با ماشینت تصادف می کنی یا خراب می شود،یخچال درست کار نمی کند.زیاد چیز عجیبی نیست،پیش میاد دیگه!چند روز گذشته اینطوری بودم...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2.یکی از همکاران یواشکی توی گوشم می گفت:&quot;وام ازدواج چقدر گرفتی؟&quot;اول فکر کردم شوخی می کند. ولی از نگاهش فهمیدم چقدر جدی است.برایم بامزه است که بعضی ها این اخبار دیگران را به چه فرمی دنبال می کنند و در آن کنکاش می کنند. مشکل اینجاست که این اصرار به کنکاش کردن، آدم رو بعضی موقع ها بدجور گمراه می کند. یک جورایی چشم آدم را کور می کنه. وگرنه فکر کنم همه کسانی که مرا می شناسند در همه وجنات من حس می کنند حالا حالاها از این برنامه ها ندارم. برایم حتی از یک شوخی هم دورتر است ازدواج کردن.&lt;br /&gt;3.این نوشته بخشی از چیزی است که چند روز پیش نوشتم تا کمی افکارم را جمع کنم و حالا که حس می کنم کاملا تمرکزم را یافته ام ابتدای آن می گذارم:راستش همیشه شعار داده ام که انسانها باید آزاد باشند و بمانند، نباید تسلیم وسوسه جاودانه کردن خوشبختی ها و کامیابی ها شد. ولی وقتی در موقعیتش قرار بگیری خیلی سخت است بر آن غلبه کنی.سریع این وسوسه به سراغت می آید که این موقعیت خود را برای خودم همیشگی کنم. مدتها بود فکر می کردم آدمی هستم که از تنهایی لذت می برم و وضعیت مرکزی من تنها ماندن است و آدمهایی که به دنیایم وارد می شوند مهمانهای با فاصله این دنیا هستند. ولی وقتی کسی وارد دنیایت می شود که به هر دلیلی شیفته اش می شوی و در کنار او احساس خوشبختی می کنی دیگر بیشتر از آنها قاطی کرده ای که مانیفست زندگی ات یادت بماند. تصویر روشنی نداری، فقط دلت می خواد از او بخواهی برای همیشه کنارت بماند بدون اینکه به محتوای و ابعاد این جمله دقت کنی. بهتر است خودم را جمع کنم و بیاد بیاورم که باید به همه چیز دقیق فکر کرد...&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفهایی از دو دوست</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;238&quot; width=&quot;332&quot; src=&quot;http://blog.mandybudan.com/wp-content/uploads/2008/06/cloud.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1.دیشب یکی از دوستانم می گفت دوست ندارد جفتی پیدا کند زیرا همه به فکر خود هستند و نیازهای خود را دنبال می کنند،همیشه حس می کنم خود من در آن رابطه اهمیتی ندارم.برای تسلی هم که شده سعی کردم جوابی برای او پیدا کنم.به او گفتم سعی کن آدمهایی از یک دایره و دنیای دیگر را برای خود پیدا کنی.مثلا اگر فرض کنیم تو نقاشی را دوست داری کسی را پیدا کن که خوب نقاشی می کند یا به اندازه تو نقاشی را دوست دارد.آن وقت می دانی چرا او را دوست داری یا با او هستی.این می تواند شروع خوبی باشد. در قدمهای بعدی باید سعی کنی سلیقه خود را شناسایی کنی و دقیق تر کنی.لازم نیست با اولین کسی که آشنا شدی فکر کنی جفت تو است(که بعد با دیدن تفاوتهایش احساس نا امیدی کنی)باید به همه احترام گذاشت اما برای پیدا کردن جفت خود بسیاری را تجربه کرد و از بسیاری گذشت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2.آشنایی دارم که انسان بسیار باحال و دوست داشتنی است.دختر جوانی است که سعی می کند با جملات متفاوت حرف بزند.گاهی شبیه یک لوطی حرف می زند،گاه شبیه یک راننده کامیون جواب می دهد.اغلب وقتی جوابهایش را می شنوم تبسم روی لبم می نشیند. یادم می آید یک بار با هم سوار ماشین شرکت بودیم با لحنی بی خیال به راننده گفت&quot;آقای فلانی یه چیز باحال نداری بذاری،عباس قادری چیزی!&quot; یا گاهی می بینم در جلسه ای است منظورش را با پیچیده ترین و ساختارمند ترین جمله ممکن می گوید. همیشه خلاقیت او را ستوده ام و نگاه خاصی به او داشته ام.&lt;br /&gt;3.امروز داشتم به اهمیت فعال نگه داشتن ذهن فکر می کردم.منظورم فکر کردن به پرداخت قبض و گرفتن وام و رقابت با همکار نیست.فکر کردم چقدر آدم می شناسم که مدتهاست ننشسته اند درست حسابی ذهن خود را گرم کنند.همه فراری اند.سریع می گویند از این چیزهای سخت نمی خوانم.مسئله ریاضی حل کردن از ما گذشته!چقدر از ما اهل چالشیم؟&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 04:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ترانه های مسکن</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://seven.persiangig.com/image/seven2.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نمی دانم تا به حال شده است حس کنی کسی را دوست داری و از آن به بعد از ترانه ها لذت بیشتری ببری و برایت جور خاصی به نظر برسند.هر چند که موضوع خود ترانه ها ممکن است ربطی به عشق شما پیدا نکنند.به نظر فروید لذتی که ما از ترانه ها می بریم به نیاز جنسی ما و کامجویی محدود و موقت ما از طریق ترانه ها بر می گردد.حدود معنی که در ایده فروید بوده را نمی دانم ولی فکر کنم باید چیزی فراتر از یک کامجویی مقطعی باشد.به نظرم حسی که ایجاد می شود به بزرگی یک کامیابی گسترده تر است.مثل اینکه دوست داری ماهها و سالها به عشقت پیوسته باشی و زمانهای محدود وصال گذشته تو را اقناع نکرده است و حالا ترانه ها تسلی بخش و فروزنده آن وصال گسترده و محقق نشده هستند.نمی دانم!&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 04:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه:گل‌کلم‌سبز</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://naturfotografen-forum.de/data/media/1/001618_1618::Helge_Schulz_mt_spiegelbilder_wonder_mc_lake_denali-nationalpark_kinley_alaska.jpg&quot; /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.دیشب و امروز صبح احساس کردم از خودم راضی هستم زیرا سختی کشیدم تا به اراک بروم،سر کلاس باشم و برگردم.یاد &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://www.dibache.com/text.asp?cat=3&amp;id=273&quot;&gt;داستان کوتاه گل‌کلم‌سبز&lt;/a&gt; از للارا وپنيار افتادم(از آن داستان کوتاه هایی است که به خاطرش فکر می کنم باید داستان بنویسم و همه باید داستان بخوانند،بخوانید لطفا)داشتم به این فکر می کردم رنج کشیدن به عنوان تسلی بخش و معنی دهنده به زندگی چقدر می تواند درست باشد،چطور می تواند درست باشد.&lt;br /&gt;2.راستش قضیه اصلا توضیح دادنی نیست،باز هم کلمات برایش کوچک هستند.به نظرم قشنگ ترین اتفاق زندگی ات دیدار با آدمی است که بدون دانستن قصه زندگی اش،بدون اینکه بده بستان های خیلی بزرگی با هم داشته باشید حس خوبی به او داشته باشی.مثل یک مینیاتور ظریف نگاهش کنی،هم سادگی و هم پیچیدگی اش برایت چشم نواز باشد.دوست داشته باشی بودن او را نگاه کنی.من چقدر انسانهای آزاد را دوست دارم،من چقدر آدمهای با رویاهای بزرگ را دوست دارم،من چقدر دوست دارم شفافیت وجود را- حتی در ترس چشم در چشم شدن -ببینم.با دیدار یک انسان دوست داشتنی به دیدار دنیایی نو و دوست داشتنی می رویم.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>می دونستی از تعریف کردن سریال تلوزیونی بدم میاد؟</title>
<link>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/5/53/songay.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;1.دیروز بعد از ظهر رفتم بلیط قطار بگیرم برای رفتن به اراک.تاریخ های هفته های آینده رو براش خوندم و برای هیچ کدوم بلیطی که مناسب من باشه نداشت.از آژانس بیرون اومدم و شک داشتم برم پیاز بخرم برای سالاد و فلافل-که نخودهاش از بس خیسیده بودند داشتند جوونه می زدند- یا برم بگیرم بخوابم.بالاخره دلیلی پیدا کردم که پیاز خریدن مهم تره.وقتی داشتم توی خیابون ارفع راه می رفتم پیاز پیدا کنم فکر کردم خیلی بده که ظرف در دار یکی بیشتر ندارم و نمیشه توی یخچال هم سالاد داشت و هم مواد اولیه آماده شده فلافل.ظرف و پیاز و بین راه نون هم خریدم و اومدم خونه.تا 9.5 خواب بودم،تا 11 غذا درست کردم و خوردم،تا 1.5 داشتم لباس می شستم.&lt;BR&gt;2.وقتی داشتم خیابون ارفع رو بالا می رفتم به آدمها نگاهی بی تفاوت می کردم.به این فکر می کردم چی توی ذهن این آدمها مهمه؟حتما همه آدمهای اطرافم رویایی دارند.حتما چیزهایی هست که شادشون می کنه.حتما دوست دارند الان خودشون رو به جایی برسونند.چقدرشون مشتاقند که به اونجا برسند و چقدرشون فقط مجبورند بروند(یا فکر می کنند مجبورند)مطمئم اصلا مجبور نیستیم.زندگی من شدیدا در مجبور نبودنها غوطه ور شده.می دونی!وقتی در مورد هیچ چیزی احساس اجبار نکنی ظاهرا رویاهات هم به حداقل می رسن.حتی بهترین اتفاقات زندگی ات در عین اینکه هنوز لذت بخش هستند انگار خیلی سریع پشت یک مه غلیظ میرن.راستش فکر کنم مصداق دقیق اینه که خوشی زده زیر دلم!ولی کاریش نمیشه کرد واسه همین خوشی زیر دل زدن احساس خالی بودن می کنم!احساس بیهودگی همه قصه ها،همه قدمها.شاید اگه اول نگران می شدم که اگه برای زنم ماشین لباسشویی نخرم باهام سرد میشه و بعد با کلی جوون کندن یه ماشین لباسشویی قسطی براش می خریدم و اونم یکی دو روز باهام گرم می شد اوضاع بهتر بود.ولی الان دقیقا حس می کنم همه ما،لاقل همه آدمهای هم قد خودم،و با کمی هوش برونیابی همه آدمهای این دنیا در حد خودشون سرکارند.زندگیم شده رانندگی در جاده ای وسط یک جنگل انبوه شمالی با مه ی غلیظ!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مرتبط:http://2shanbe.blogfa.com/post-1586.aspx&lt;BR&gt;درضمن:این وسط احمقانه ترین چیز سریال تلوزیونیه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 04:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=kochehayebonbast&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>kochehayebonbast</dc:creator>
<guid>http://kochehayebonbast.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
