مي گويند....

تنهايم.در اتاقي كه هفت سال است تنها در آن زندگي مي كنم.باز هم با صداي بي نهايت بلند مي شنوم كه:من با تو خوشم تو خوشي با دل من. از دست من وتو غصه ها خسته ميشن.
صدا آنقدر بلند كه الان كه مي نويسم به سختي صداي ذهن خودم را مي شنوم....

صدیقه می گوید:"ما بالاخره زنده به گور می شویم در این هوای خاک بر سر اهواز کنند."
الهام می گوید:"این چه سروری است ما داریم، نمی شود کار کنیم."
حر مي گويد:"عمرا ايتاليا از اسپانيا ببره"
مكوندي مي گويد:"چه خبـــــــــر ؟داستان جديد ننوشتي؟"
دارابي مي گويد:"آقاي عسكري سلام كردم.بلد نيستي جواب بدي؟"
مهدي مي گويد:"بايد به موقع پهن شد وبه موقع جمع شد."

تمام مي شود ترانه و يك بار ديگه از اول:"چه خوبه دلامون از اميد پره."

سميه مي گويد:"الان نمي خوام بهش فكر كنم.فعلا امتحانها رو بايد رد كنم"
علي مي گويد:"باشه كتابهاش رو پيدا مي كنم بيا ببرشون."
نيلچي مي گويد:"آقاي عسكري SharePoint رو چه كار كردي؟"
باغشور مي گويد"آره چند سال پيش هم  يه نفر تو شركت بود كه هر وقت مي خواست...."
حميده مي گويد"بهت گفتم كه قطعي شد،شهريور ميايم ايران؟"
فرزين مي گويد:"اين بار ديگه جدي!بعد از دو سال جدي كي بريم استخر؟"

دست افشان مي گويد:"سلام."
اكبري مي گويد:"چطوري ميشه توي Excel دو تا تاريخ رو از هم كم كرد؟"
عقيلي مي گويد:"مشكوك مي زني؟كي شيريني مياري حالا؟"

من مي گويم....من مي گويم....شايد چيز مهمي براي گفتن نيست.هنوز نيست.شايد هيچ وقت نباشد.ولي بلافاصله به ذهنم مي آيد:"من مي گويم آب انگور خوش است...."
وكمي بيشتر به ذهنم فشار مي آورم:"اين نقد بگير دست از آن نسيه بدار،آواز دهل شنيدن از دور خوش است."
من با تو خوشم؟تو خوشي با دل؟شايد....

 


 

در حسرت راستی

الف:چند روز پیش پیش نماز مسجد بین دو نماز گفت که مسابقه ای برگزار می شود.واینکه باید برای پاسخگویی کتابی را بخرید که شرکت از طرف شرکت کنندگان سه هزار نسخه خریده است ودر اختیار شرکت کنندگان احتمالی قرار داده است.عنوان کتاب "دو هزار پرسش وپاسخ در مورد امام زمان" بود.
ب:داستان نویس جوانی دومین کتاب خود را منتشر کرده است که در پایان اولین هفته فروش خود به چاپ دوم رسیده است.این نویسنده جوان از فروش اولین کتاب خود صد وشصت میلیون تومان به دست آورده است(با حروف نوشتم که لازم نشود دوباره بخوانید) او با این پول سفری یک ساله به آمریکا کرده است واطلاعات کتاب دوم خود را فراهم کرده است.کنجکاو شدم بیشتر بدانم در موردش.از گوگلیدن به چند نقد و توصیف از  او و کتابهایش در روزنامه کیهان و جام جم و چند وبلاگ و سایت مذهبی رسیدم.
به ذهنم رسید که:
1. تازه خوانها و جوان ترها اولین نگاه را به کتابخانه نزدیک خود می کنند و وقتی کتابهای جذاب وخواندنی برای آنها نباشد چه خواهد شد.به این فکر می کنیم چرا ملت ما کم خوان هستند وبا کتاب حال نمی کنند.
2.این همه تیراژ کتاب در این دیار کجی زیاد است ولی حاصل آن مردمی کتابخوان نیستند.حتما کتابهایی چاپ می شوند که همه خوان نمی شوند.کتاب هایی را می شناسم که تمجید ادبی شده اند وبا تیراژ زیر دو هزار نسخه منتشر شده اند و چاپ دوم را هم آرزو دارند.
3.کتاب با ذهن آدم ها حرف می زند.می توان کاغذ ها مجبور کرد چیزهایی در خود نگه دارند ولی ذهنها را سخت می شود به چیز خاصی کشاند.اینکه هزار بار بنویسند چیزی خوب است با چند خط خواندن خودش خواهد گفت چه کیفیتی دارد.
4.در این کج سرا کسانی که سر به زیر انداختن و کمتر دیدن و محدود تر دیدن برایشان ارزش و حکم است فرصت دارند که به دیدار جهان بروند و کسانی که تشنه دیدن وبیشتر تجربه کردن هستند زیر فشارها برای بقا در حداقل ها نمی توانند جُم(؟) بخورند.
5.در بیداد سرایی که موافق دیدن را جایزه می دهند و متفاوت دیدن تکفیر می شود، فرایند تز دادن اعلام جنگ محسوب می شود وآنتی تز آن حکم ترد و سنتز آن بیشتر در بوق کردن موافق گو هاست.

 

من با تو خوشم.

گوش می دهم که:"چه خوبه همیشه ما با هم باشیم من وتو دشمن درد وغم باشیم..."
چرا کسی از جنس مخالف کنار او نمی ماند.چرا همیشه در آخر می روند.چرا هنوز تنهاست.فکر می کند که حتما دلائل مختلف دارد.شاید برای اینکه خودش به تنهایی عادت دارد و حتی تنهایی را دوست دارد و این قاتل انگیزه ها در لحظه های سخت رابطه است.فکر می کند شاید به خاطر این است که همیشه ایده آلهای خودش را رابطه جسته است وشخصیتش چنان صلح جو و آرامش طلب است که دیگران هم ایده آلهای خود را در او می جویند واین یعنی ایجاد فاصله های شدید.

می شوم که:"چه خوبه دلامون از امید پره،غم داره از من وتو دل می بُره"
فکر می کند شاید به خاطر اینکه هر چه دارد را بی سیاست رو می کند و فرصت رویا سازی را در دیگران می کشد.فکر می کند شاید بلد نیست بازی فاصله گرفتن و نزدیک شدن های به موقع را اجرا کند.فکر می کند شاید هیچ وقت رابطه را با امید به اینکه این رابطه همیشگی خواهد بود تنظیم نکرده است.

می خواند که :"من با تو خوشم تو با من خوشی از دست من وتو غصه ها خسته میشن."
به این فکر می کند که به رابطه هایش به موقع شادی،غم،هیجان،جدیت هدیه نداده است.به این فکر می کند که زود از آدمها خسته می شود،شاید انتظار زیادی دارد،شاید زیادی تحلیل میکند وسعی می کند اعماق را بشناسد.

ترانه ام تمام می شود.او هست،من هستم،همه هستیم.دنیا پر از آدمهایی با اشکال مختلف است واشکالات مختلف.شاید باید آرام باشیم وگاهی خود را در آینه نگاه کنیم.شاید باید فقط بدانیم چه داریم وچه نداریم واینگونه اولین قدم را در راه چیز بهتری که می توانیم باشیم و نیستیم برداریم.شاید باید از ترانه ها لذت برد و به خیال ترانه ها نماند.

ترانه را گوش کنید


 

سوداي اين جهاني

چه دانستم كه اين سودا مرا زينسان كند مجنون

                             دلم را دوزخي سازد دو چشمم را كند جيحون


چه خوش گفت آن مرد اين شعر را به ياران 

                       دوزخي باشد آنكه طمع دارد كمال روزگاران


اي مرد كمال اين جهاني خيالي باطل است 

                       سودايي آن، حال خوب وسعادت را قاتل است


مي تواني چند صباحي در اين راه قدم برداري 

                      جان دهي و در فراقش يك دو چندي به دست آري


مي تواني عمر را در غمش پاك بازي كني

                      پاك آن را ببازي و در غم اين جان بازي كني


مي تواني هر روز به دست آري ارزني ز اين دريا 

                      ز باقيش ارزني كم كني ،بيافزايي هزاران سودا


من كه گويم آن به كه روح ز ديد زيبايي پر كني 

                      حال خود را با جمال زيبارويي خوش كني


اين جهان واين عمر همه به يك دم ببازي 

                      رو به سوي آن خوب روي پر عتاب بتازي
....

در آرزوي پول

1.امروز چند ساعتي را با آدمهايي گذرانم با مدل ديگري از زندگي كه من اسمش را مي گذارم "در آرزوي پول".
2.يكي از قواعد عضو گيري تجارت شبكه اي اين است كه قبل از ورود به جلسهء معرفي و جذب شما ندانيد كه قرار است جذب شويد.امروز من قرباني اين قاعده شدم.خانه دوستم رفتم فقط.
3.در برگشت از خانه دوستم فرصتي شد كمي قدم بزنم و فكر كنم:
الف: از يك نگاه اين شيوه پول در آوردن اصلا جادو گري در به دست آوردن ثروت نيست.شما در اين روش با هزينه كردن اعتماد و روابط نزديك خود پول به دست مي آوريد.اين چيزي است كه ارائه دهنده آن نيز به آدم مي گويد.شما به ديگراني كه به شما اعتماد دارند و احتمالا از عزيزان شما هستند جنسي را كه به هيچ عنوان به اندازه قيمتي كه مي پردازند ارزش ندارد مي فروشيد و با به دست آوردن چند عضو در شبكه زير مجموعه خود به سود مي رسيد و به عضوهاي زير مجموعه خود نيز مي گوييد كه مي توانند با جذب كردن مشتريان جديد و فروختن همين اجناس آنها هم به سود برسند.تكرار اين فرايند.
ب:از محاسبات مادي و مالي آن كه بگذريم به اين مي رسيم كه چرا ما مي پذيريم جز اين شبكه باشيم وچه به دست مي آوريم وچه از دست مي دهيم.
ج:مسلما دليل عضويت ما در اين شبكه به دست آوردن پول است.اين فرايندي توليدي نيست.فرايندي فكري نيست.اگر چالشي هم در جذب افراد براي خود مي سازيم در واقع التزام عملي ماست براي به دست آوردن منافع مالي.
د:آدمهايي كه به عضويت اين شبكه در مي آيند ياد مي گيرند كه هر آدمي فارغ از رابطه انساني عاطفي كه با او دارند يك نقطه در شبكه  مي تواند باشد و يك پله نزديكي به سود.ياد مي گيرند كه از اعضاي شبكه زير مجموعه خود حمايت كنند فقط به اين دليل كه آنها واسطه هستند براي رسيدن به پول.قرار گرفتن اين اصل در كنار اصل ديگري كه مي گويد زير مجموعه خود را از ميان نزديك ترين دوستان وعزيزان خود انتخاب كنيد تا شبكه مطمئني داشته باشيد چه نتايجي در روان ما و نگاه ما به محيط دارد؟
ه:ناراحتي شما در اين شبكه از به دست نياوردن پول تبديل مي شود به ناراحتي شما از زير مجموعه خود كه در ضمن نزديكان شما هم هستند و كاركرد درست خود را در كامل كردن شبكه شما و به دست آوردن پول ندارند.
....
4.مدل "در آروزي پول" نيز يك مدل قابل دنبال كردن در زندگي و قابل احترام است.باز هم مسئله التزام عملي داشتن به لوازم و پذيرفتن هزينه هاي آن و شجاعت حركت كردن در مسير آن است.اينكه شما آدم به فكر پول بيشتر،در هر مرحله بيشتر پولدار،در محيط آدمهاي پول دوست هستيد از نشانه هاي التزام عملي به اين مدل است.و باز هم بهانه ها پذيرفتي نيست.اينكه در اين جامعه اجازه رشد مالي به ادم نمي دهند يا هر بهانه ديگري.و باز هم نمي شود گفت من آدم پول جويي هستم ولي مثلا آدم محققي هم هستم يا فعال فكري يا هنرمند.مي توان عملا يكي شان بود و شانس اين را داشت كه چيزهايي ديگر در حاشيه به سراغ آدم بيايند وبه هر صورت باز هم فقط حاشيه كم اهميت زندگي ما هستند.
5.تجارت شبكه اي از آن جاهايي است كه نشان مي دهد كه چقدر مي تواند در آرزوي يك هدف بودن ولي دنبال نكردن كامل آن خطرناك باشد.ممكن است شما هزينه هاي يك مدل زندگي را بپردازيد ولي نتايجش را به دست نياوريد زيرا الزامات آن را كامل رعايت نمي كنيد يا شيوه غلطي را برگزيده ايد.

صحبت زيبا رويان

امروز با يك دوست زيبا يك ساعتي حرف زديم.يادم آمد كه قبل تر ها آشناهايي داشتم كه اسم خاصي روي اينطور گفتگو ها مي گذاشتند.اسمي كه اين طور ارتباط را با هدف خاصی معنی می کرد.بگذار راحت بگویم.منظورم نگاه وخواست جنسی است.كاري با نگاه و واكنش ما به يك رابطه جنسي ندارم ،مشكل من اين بود كه چرا بايد هر جور رابطه اي را از آن نگاه تفسير كرد.اين بود كه حال من را بد مي كرد وخيلي روشن باعث مي شد از آدمهايي با آن نگاه بدم بيايد وحالا هم اين مطلب را مي نويسم تا به وضوح نظرم را فرياد بزنم.
خيلي ساده وكوتاه بگويم.به نظرم مي آيد داشتن ارتباط با يك دوست زيبا خيلي هم خوب است!!!اينكه حالا شما مي خواهيد اين زيبايي را در چهره طرف،در هيكل طرف يا در روح يا فكر او بيابيد اصلا مهم نيست.براي هيچ كدامشان هم ،من يكي اشكالي نمي بينم.نفس ارتباط داشتن با زيبايي براي آدم خوب است وحال آدم را خوش مي كند.فكر كنم اين هم مي تواند يك نگاه و هدف از يك ارتباط باشد.اينكه خود را در معرض وتماس با زيبايي قرار دهي.مثل قرار دادن سر روي يك بالش پر بسيار لطيف وبسيار نرم است شايد.اينكه ممكن است قيل وقال شود كه اين هم يك جور بهره جويي است،اينكه استفاده ابزاري از يك انسان است،اينكه در نهايت به بهره جويي جنسي وصل مي شود همه قابل فكر كردن هستند.گرچه بي شك من حوصله قيل وقال ندارم.
با يادي از:
آن عاشق ديوانه كه اين خمار مستي را ساخت معشوق و مي و شراب پرستي را ساخت بي شك قدحي شراب خورد واين جهان هستي را ساخت.
پي نوشت1:داستان جديدي در قسمت پيوندها(خريدن) گذاشتم.
پي نوشت 2:موضوع صحبتمون با اين دوست زيبا مدل زندگي و پذيرفتن عواقب هر مدلي از زندگي بود.

ضربدر بالا سمت راست

این یکی خیلی سخت است.اگر از زندگی خود راضی هستید،اگر فکر می کنید چقدر عالی می شود اگر تا آخر زندگی همینطور بماند به بالا سمت راست نگاه کنید:یک ضربدر هست با موس روی آن کلیک کنید.
رفقایی که هنوز مانده اید در یک کلام بگویم از اینجا به بعد اصلا شوخی نداریم.یعنی زندگی شوخی ندارد،شما راضی نیستید واین یعنی یک جای کار می لنگد.و وقتی این لنگیدن در زندگی باشد شک مکنید(خواندم که نکنید غلط است) مسئله جدی است و گاو نر می خواهد ومرد کهن.فورا کنج اتاق ،تنها و در تاریکی بنشنید وفکر کنید خب من از این زندگی لعنتی(که می گویند در عین حال می تواند زیبا باشد)چه می خواهم؟اشکالی ندارد که به نظرتان رویایی دست نیافتنی باشد(روزی که دوستم رویایش برای بازیگر هالیوود شدن را به من گفت گرچه اول لبخند زدم ولی بعد آن روز بیشتر دوستش داشتم). اشکالی ندارد که برای رویایتان زیادی پیر شده اید.فقط باید به زبان آورده شود.این گام تمام شد.گام بعد عمل کردن است.اگر می خواهید بهانه بیاورید،لطفا سوار موس شوید و به بالا سمت راست،ضربدر بروید.
هنوز هستید؟مزخرف گفتن بس است.اینکه این جامعه بسته نمی گذارد.اینکه شکمم را سیر کنم هنر کرده ام.اینکه خودخواهی است من در برابر اطرافیانم مسئولیت دارم.احمق نشوید.شما چیزی هستید که عمل می کنید.در نهایت بار دیگر که به این گوشه اتاق،تنها وتاریک برمی گردید از خودتان می پرسید من برای خودم چه کار کردم؟من خودم چه شدم؟بچه ای نیست که به بزرگ کردنش افتخار کنید،همسر مهربانتان در کنج اتاق دیگر تنها نشسته است،شاید پدر ومادرتان از این دنیا رفته باشد شاید هم شما زودتر بروید.به خاطر خدا مزخرف نگویید و حرکت خودتان را انجام دهید.چون می دانم هنوز دارید فکر می کنید: "نه!نمی شود.آدم نمی تواند هر کاری دوست دارد انجام دهد باید آینده نگر هم بود،من هنوز می خواهم بین این مردم زندگی کنم.دوست ندارم تنها بمانم یا انگشت نمای مردم شوم.تازه از کجا معلوم دنبال چیزی که دوست دارم بروم و نتیجه ای به دست بیاورم؟تازه ممکن است کلی راه بروم وبعد پشیمان شوم." خب؟هر چی توی دلتون بود گفتید؟واسه همینه که توی این دنیا آدمهایی که یک چیزی شدند اینقدر کم اند.به دَرَک!ضربدر بالا سمت راست را برای همین موقع ها ساخته اند به سمت آن بروید.
هنوز اینجایید؟داشتم می گفتم :به دَرَک!من که می دانم آخرش در سن پیری بچه تان انگشت شصتش را بالا می آورد و در نگاهی خوشبینانه برایتان آرزوی موفقیت می کند وبه دنبال کارش می رود.یا ماشینی چیزی همین فردا شما را می زند و بدجور ضایع می شوید.بدتر از همه این است که هیچ کدام برایتان اتفاق نمی افتد،به آخر خط می رسید وبچه مامانی هم دارید ولی عین سگ کتک خورده زوزه می کشید و احساس می کنید دستی نامرئی هر لحظه به شما سیلی می زند وچیزی ندارید به او بگویید!حالا هی بلاهت کنید وهمین جایی که فکر می کنید جای شما نیست بمانید.
خب تا حالا دیگر حتما همه تان فهمیده اید ضربدر کجاست ویک بار روی آن کلیک کرده اید-برای همچین کارهایی گاهی یک بارش هم کافی است-پس برای خودم می گویم:امیر جان،امیر عزیزم هیچ راهی آسان نیست.تا هیچ قله ای فرش قرمز پهن نشده است.شورش کردن انتخاب سخت ترین راه ممکن است اتفاقا.تمام چیزهایی که دیگران از آن ترسیدند و شورش نکردند برای تو اتفاق می افتدند.تازه چیزهای بدتری هم هست.چون بالاخره آن ابله های ترسویی که رویای چیزی را داشتند ودنبالش نرفتند احتمالا خیلی چیزها رو هم پیش بینی نمی کردند.پس خیلی هم شیرین و رویایی نیست شورش کردن.ولی امیر تو که می دانی!وقتی خودت باشی،عملا دنبال چیزی باشی که خودِ خودت انتخاب کردی احساس آزادی همه چیزت می شود.به تو حال خوش می دهد،می ترساندت،به جلو می بردند واز تو می پرسد:"چه می کنی پسر؟داره عمرت می گذره."دیگر روی هوا هم حرف نمی زنی.یادت هست که همین چند روز پیش نتیجه کنکور آمد وتو یک بازنده بودی.بازنده بودن نشانه این است که راه را درست نرفتی.کم کاری کردی.یک جاهایی خراب کردی ولی در نهایت برای وقتی که گذاشتی ناراحت نیستی.برای تمام چیزی که اتفاق افتاده پشیمان نیستی.دقیقا کاری را کردی که دوست داشتی وحس آزادی با تمام جنبه های تلخ وشیرینش با تو بود.کسانی گفتند چون تو بندهای زیادی نداشتی و توانستی این کار را کنی ولی  باز هم فکر کنم هر چقدر این بندها بیشتر باشد و پاره کردنشان سخت تر آدم برنده بزرگتر بازی بزرگتری است گرچه زخمهای عمیقتری را هم باید تحمل کند.
از انجا که تا حالا همه به فلسفه ضربدر-در این پنجره و در زندگی- پی برده اند و شاید باز هم تنها باشی بهتر است از زندگی، این بی بازگشت ،بهترین استفاده را کنی و  از بازخوانی واصلاح متن بگذری....
با عرض قبطه وحسودی به تمام رفقایی که پله های خیلی پایین تر عمر و زندگی هستند و می فهمند و می بینند.
بگذریم!دلم برای یک شقایق تنها در یک دشت خاکستری تنگ است.دلم برای قدمهای یک دشت بهاری تنگ است.دلم تنگ شقایق است.

ملاقات دوزخیان

زاهدا من که خراباتی ومستم به تو چه
                               ساغر و باده بر سر ودستم به تو چه
تو اگر گوشه محراب نشستی صنمی گفت چرا
                               من اگر گوشه میخانه نشستم به تو چه
آتش دوزخ اگر قصد تو و ما بکند
                                تو که خشکی چه به من، من که ترم به تو چه

(خواننده:همای)

دیدار

دیروز دکتر عباسپور را دیدم.دکتر روانکاو و مشاور شرکت است و در ضمن نویسنده تقریبا شناخته شده جهان داستان ایرانی.هر گاه او را می بینم حالم واقعا خوش می شود.از آنجا که مرضی دارم که برای هر چیزی می پرسم چرا؟!این بار می پرسم چرا حالم خوب می شود؟دیروز بلافاصله بعد از جدا شدن از او این سوال پرسیده شد و به جوابش در فکر رفتم.چند نظریه وجود داشت:
1.این آدم برای من لااقل ،از دسته آن آدمهایی است که سکوت می کند وبیشتر می شنود.برای من که اغلب گوش دیگران بوده ام شاید این بیشتر آرامش بخش باشد که کسی آمده که او مرا می شنود ومن گوینده ام.شاید به همین دلیل است که در مقابل او حس می کنم خط افکار و گفته هایم مدام ریپ می زند.مثل کودکی که به او فرصت حرف زدن داده شده و مدام زبانش می گیرد.
2.بودن با این آدم به من حس بودن در سطح بالاتری از بودن وانسان بودن می دهد.اینکه این آدم دانسته های زیادی دارد.جاهای زیادی و آدمهای زیادی دیده است،سنی که پشت سر گذاشته ذهن او را هم به اندازه کافی رشد داده است.همه اینها به آدم حس بهتری می دهد.حس بودن.
3.تلاش برای بالاتر بردن وارزشمند تر کردن خود از طریق مورد توجه بودن برای او.دیروز به ذهنم رسید شاید می خواهم او دکتر سین من( در ویل هانتینگ نابغه) باشد تا من کشف او باشم.با این تفاوت که می دانم نابغه نیستم ولی امیدوارم استعداد خوبی باشم واین او را جذب کند.

پشت بند این افکار تحلیل خود دکتر هم آمد.در مورد هستی این آدم.شکل نگاهش به خود وهستی.اینکه چه می گوید وچه نمی گوید.

پی نوشت1:و حالا که اینها را نوشتم حس می کنم این کارکردش را از دست داده است...هنوز هم از خودم می پرسم کار درستی می کنم که برای هر چیز دلیل پیدا می کنم واز آسمان به زمین می کشمش؟
پی نوشت 2:یک بازی جالب وشاید ترسناک.برای آدمهایی که می شناسید فکر کنید که عقلشان چند ساله است.مثلا کسی را می شناسم که سنش 16 است ولی سن عقل او را 25 سال می بینیم.(واین است که از او انسانی ارزشمند و قابل توجه می سازد.)


شباهت

به یک نتیجه رسیدم.هر کسی شبیه آدمی است که همراهش است.آدمی که کنارش است.اگر اینطور نباشد این رابطه پایدار نخواهد بود.باید بهانه ها را کنار بگذاریم.کناری خود را نگاه کنید.شما فرق زیادی با او ندارید.اگر شما از جمله تکذیب کنندگان آن باشید بدانید که از جمله بزرگترین قربانی ها ونمونه های این شباهت و ناآگاهی هستید.این آدم کناری دوست،همسر،پدر،مادر و یا هر که باشد می توانید همین الان چک کنید.