داستانهای ماندنی و رفتنی

در وبلاگ دوستم مهدی ،ویرانی را خواندم.سوال وتردید بین رفتن یا ماندن همیشه یا اغلب پیچیده و گیج کننده بوده است.وقتی مسئله در سطح شخصی مطرح می شود می توان به همان شخص هم سپردش ولی وقتی در سطح یک گروه یا اجتماع مطرح می شود علاوه بر پاسخ فردی به آن ،باید نگاهی کلی نگر هم به آن داشت و تفکر بالا به پایین وپایین به بالا را کنار هم داشت.مسلما قرار نیست فکر کنیم باید بمانیم و ناجی اسطوره ای این مردم باشیم ولی در کل جامعه بر اساس حرکت مردمش حرکت می کند.
1.داستان اول این است اغلب آنهایی که جویای خوبی هستند روش ساده ای را انتخاب می کنند.خود را وارد سیستم سالم می کنند و جزیی از سیستم سالم خود نیز به ظاهر سالم می شوند.روش ساده ای است ولی اشکالاتی دارد.اینکه این آدمها چسبیده به تاریخ اجتماعی هستند که از آن گریخته اند و فکر می کنم تا نسلها فقط همواره مهمان معذب خانه میزبان هستند.اینکه به سیستم جدید تن می دهند و از مزایایش بهره مند می شوند و ادای منشهای آن سیستم و فرهنگ را در می آورند چیزی عمیقا درونی آنها نیست.مسلما می توانند با هزینه کردن خود وچند نسل بعد خود شکل جدید خود را عمیقا در یابند چیزی که در مورد انگلیسی هایی که بعدا آمریکایی بودن را شکل دادند می شود دید.من فکر می کنم  مثلا هنوز استرالیایی بودن شکل خود را نیافته است و حالت حیرانی و تقلیدی و کم مایگی که نشانه های آن را در تمام سطوح کشورهایی از این دست می شود حتی از این راه دور هم حس کرد به همین دلیل است.به علاوه که نباید فراموش کرد داستان در مورد مهاجرانی که خود را درون یک سیستم از پیش آماده شده است سخت تر است وقرار نیست به این زودی ها تدوینگر شکل وجودی غالبی در میزبان خود باشند.
2.داستان دوم این است که ماندن در جامعه خود چه عواقبی دارد.راستش من به وجهی خوشبینم.به وجهی هم شرایط دارد سخت تر می شود.اینکه ما سالهاست که در حال افول هستیم شکی در آن نیست.اینکه هر روز فاصله ما با تمدن پیش رو وصاحب قدرت بیشتر شده است وما ضعیف تر ومهجور تر شده ایم شکی در آن نیست.اینکه هر روز تضاد ها و تناقضهای این جامعه از هر لحاظ بیشتر شده است.اینکه هر روز بیشتر حس می کنیم این جامعه زخم های عمیق وچرکین دارد شکی در آن نیست.اینکه امروز شیب این سقوط را بیشتر از خیلی وقتها حس می کنیم شاید درست باشد.همه اینها گرچه نشانه های زخم های ما هستند ولی شاید دریچه ای به تولد دوباره این کشور باشند.نگاهی می گوید این اضمحلال باید تا آنجا ادامه یابد که این کشور در ویرانی کامل تحت سیطره تمدن قدرتمند قرار گیرد،مانند تجربه عراق یا افغانستان.راستش فکر می کنم نظریه خیلی پرتی هم می تواند نباشد.اینکه تمدنهای بزرگ در حال مرگ و حل شدن در تمدن قدرتمند وشکل دادن یک تمدن جهانی هستند(البته با حفظ برخی ویژگی های محلی تمدن خود) و ارتباطات وتکنولوژی بستر این پیوند جهانی است را می توان در هر گوشه دنیا دید.خیلی از کشورها داوطلبانه وآزادانه دروازه های خود را به سوی این ورود باز می کنند وبرخی مثل ما مقاومتی ایدوئولوژیک وبرخی مقاومت ناسیونالیستی می کنند.اما فکر می کنم اگر آدمهایی باشند در این کشور که نزدیک شدن و پیوند آرام این تمدن را به تمدن جهانی تنظیم کنند در نهایت عاقبت شومی برای ما نیست.و دقیقا همینجا ست که سختی آغاز می شود.خیلی از کسانی که می توانستند به عنوان انسانهایی در متن این جامعه و معمولی و در عین حال خوش اندیش و سعادت دنیوی جو این نقش را به عهده بگیرند این جامعه را رها کرده اند وخود را مهمان تمدن بزرگ نموده اند.و کسانی هم که مانده اند کمتر امیدی دارند و  وآنقدر اقلیت شده اند که رنگ خود را در جامعه از دست داده اند.در مورد روشن فکرانی که فقط نگاهشان به آنسو است و از اتاقشان بیرون نمی آیند وفکر می کنند این مردم احمق ارزش حرف زدن هم ندارند حرفی ندارم.واین گونه است که حرکت جامعه در دست ایدوئولوژی پرستها یا بی مایگان طبقه پایین اجتماع یا کسانی که فقط دارند بار خود را می ببندند که بروند افتاده است و اینگونه است که ویرانی رخ می دهد.
3.حالا مسئله انتخاب می ماند.واقعیت این است که مثل همیشه ماندن و رفتن هر دو هزینه دارند.نمی خواهم به یکی شکل ارزشی بدهم.فقط باید محاسبه منطقی کرد.برای خود و برای تمام تبعاتی که برایمان مهم است.در مورد شخص خودم فکر می کنم نمی توانم خواهرهایم را با خودم در میهمانی تمدن میزبان همراه ببرم و بچه های آنها را عمیقا دوست دارم.گرچه دوست ندارم شعار دهم یا خودم قربانی کسی دیگر کنم ولی دوست دارم به همه چیز فکر کنم.تفکر از بالا و تفکر از پایین.

گشت مجنون در هست ليلي

1.داشتم به اين فكر مي كردم روزي بود كه مجنون عمري در خيال ليلي خود رنج كشيد وسرگشته بيابانها بود.اما امروز اگر كسي را كه شريك زندگي خود مي دانيم چندان خوش آيند نباشد و لحظه هاي خوبي با او نداشته باشيم جرات اين را داريم كه جدا به گذشتن از اين رابطه فكر كنيم.اينكه طرز نگاه انسانها چه تغييري كرده است كمي پيچيده است.عرصه فراخي به نظر مي آيد پيدا كردن ريشه هاي اين موضوع.مجنون هيچ فرصت پيدا نكرد كه ليلي را كنار خود ببيند تا بعد از خود بپرسد اين ليلي كه كنار خود دارد چقدر آن ليلي مطلوبي است كه در ذهنش تصوير مي كرد.انسانها امروز براي همديگر در دسترس هستند و ما فرصت داريم كه بهترين كيفيت اين دسترسي را بر اساس معيارهاي خود جستجو كنيم.گاهي مي شنوم كه عشقها در گذشته كيفيت بهتري داشتند و يا رابطه ها پايدار تر بوده اند و بلافاصله كه :"چه زماني بدي شده است اين روزها".گاهي اين همه جدايي كه اين روزها اتفاق مي افتد آدم را مي ترساند.شايد از منظر ديگر كه نگاه كنيم اينها همه حاصل فرصتهاي تازه اي است كه براي روابط انساني فراهم شده است گرچه هميشه مي شود فرصت را به تهديد يا تهديد را به فرصت تبديل كرد. و از يك جهان "با كيفيت در روابط" به جهاني با افرادي تنها و مطلقا خود خواه رسيد.
2.باز هم به نظرم مي رسد كه ارتباطات واطلاعات دارد هويت انساني و معرفت انسان از هستي را اساسا متحول مي كند.گرچه هنوز هم در فضايي خيامي به نظرم مي رسد كه "حاصل همه هيچ است". گرچه دارد انساني نو زاده مي شود ولي به اين معني نيست كه انساني كامياب تر آفريده مي شود.فكر مي كنم هنوز مشكلي اصل معرفت انسان از خود و جايگاه معرفتي اش در هستي است كه جواب مشخصي برايش ندارد و به عنوان نهضتي جهاني وهمه گير، دنبال جواب مشخصي  هم نمي گردد.با مزه اين است كه مي بينم كه خيلي از ما به آگاهي -دانش- از خود و ضعفهاي خود دست يافته ايم ولي اين شكل معرفتي زاينده از  وجومان را ندارد و جزيي از جسد بي تحرك وجود سرگشته ما در هستي شده است.سرگشتي اي كه اتفاقا با گسترش اطلاع ما از هستي-اطلاعات- بيشتر هم شده است.و ارتباط هاي ما-ارتباطات- هم فقط دست آويز فراري دائمي از خود و اين سرگشتگي است.اينها تهديد-فرصت هستند و نگاه من در ميان شكل تهديدي آنها فرصتهاي مستتر در آنها را نيز پي مي جويد.

نانوایی جان

3.بچه که بودم مسئول نان گرفتن بودم.10 تومن می دادم و 13 نان می گرفتم.تمام مدتی که در صف بودم وقتم به دیدن این می گذشت که چطور  استاد چونه گیر خمیر را به گلوله های همشکلی تبدیل می کند و کنار هم می چیند.وقتی یک دسته چونه کامل می شد رویشان آرد می پاشید و روی آن یک پارچه یا گونی می کشید.بهترین لحظه وقتی بود که اوستا خمیرش تمام می شد،به سراغ دیگگ بزرگ خمیر می رفت، با دو دست به دیگ گردان بزرگ خمیر چنگ می زد و یک کپه بزرگ خمیر از آن جدا می کرد و چند متری در حالی که سعی می کرد خمیر را کنترل کند تا از اطراف دستانش روی زمین نریزد راه می رفت و خودش را به تشت بزرگش می رساند.خمیر از تشت بزرگتر بود و از اطراف تشت بیرون می زد و وبه سمت پایین کش می آمد.همیشه این احتمال وجود داشت که خمیر آنقدر کش بیاید که جدا شود و روی زمین بیوفتد.ولی همیشه استاد سر بزنگ ها سر می رسید و خمیر را جمع می کرد.هیچ وقت نشد که خمیر آنقدر فرصت پیدا کند که زمین را لمس کند.
2.گاهی فکر می کنم حقایق و واقعیتهای زندگی مثل همان خمیر هستند وآن تشت نه چندان بزرگ وجود من است.هر روز و هر لحظه سعی کنم بیشتر و بیشتر تشت را از خمیر پر کنم اما همیشه یک طرفش در حال ریختن است.کلی خمیر در دیگ گردان مانده است که باید به تشت بیاورم ولی هنوز  نمی توانم همین خمیری که در تشت دارم را درست کنترل کنم.گاهی حس می کنم خسته ام از این همه تلاش برای کنترل اوضاع،گاه فکر می کنم اگر دیر بجنبم تنور خالی می گردد ومی گردد وحاصلش هیچ می شود،شاید باید فکر کنم آخر این نانوایی چه کسی را سیر می کند.
1.چقدر اعصاب خورد کن است که سال گیج باشی از هزاران سوال وجوششی که در وجودت باشد و امروز فکر کنی ریشه وخواست گاه تمام آنها یک پاسخ غریزی لعنتی بوده است که خیلی ها همان اول تسلیمش شدند و سالهاست آرامتر از گیاهان گلخانه ها زندگی را بزرگ یا کوچک می گذرانند.
0.سوال همین است که بزرگ یا کوچک؟ 

بهترين دلقكي كه مي شناسم

بهترين دلقكهاي دنيا كساني هستند كه خود بزرگترين رنجها را در زندگي برنده اند و كساني را خندانده اند كه حامل بزرگترين رنجها بوده اند.اين گونه است كه انسانهاي ديگر در مقابل اينها قهقهه مي زنند و از خود مي پرسند اين آدم اين همه هنر را از كجا آورده است.هر صداي خنده اي كه در آن عرصه بر مي خيزد پژواك ناله هايي است كه دلقك در دل خود حبس كرده است و به جايش لبخندي بر لب دردمندي نشانده است واينگونه است كه بزرگترين دلقكهاي روزگار ساخته مي شوند.

واينكه اگر دلقكي اطراف خود داريم از خود بپرسيم كه چرا ما را مي خنداند؟

واينكه اگر بزرگترين رنجها را داريم از خود بپرسيم چرا ما دلقك رنجهاي ديگران نمي شويم؟

واينكه اگر دلقكي ميانه ميدان است بدانيم كه رنجي در جايي در جريان است.

رنج كم حرفي

در دنياي آدمهاي اطرافم مي بينم نداشتن حرف براي همديگر به مسئله وگاهي بحران تبديل شده است.زوجها حرفهاي زيادي براي هم ندارند.دوستان، زمان با هم بودنشان را با حرفهايي كه فقط وقت را پر مي كند مي گذرانند.برخي انسانهايي آگاه تر به اين خالي بودن ارتباط از حرف و بي محتوا و مصنوعي بودن حرفهايي كه هست پي مي برند وبيشتر مي ترسند و رنج مي برند و باقي هم فقط اشكالي حس مي كنند.دوست دارم مفصل در مورد اين موضوع فكر كنم و بنويسم اما حالا به نظرم مي رسد كه:
1.رسانه ها وارتباطات جهان را با تمام تنوعش در شيوه ها و مقصد ها روبروي ما قرار داده است واين باعث شده حداقل در ايده ها وگاه در عمل شيوه هاي مختلف زندگي را در پيش بگيرم واين باعث مي شود زمينه هايي كه بتوانيم با بغل دستي خود در موردش حرف بزنيم كاهش پيدا كند واغلب هنوز شيوه انتخاب بغل دستي خود را تغيير نداده ايم.در مورد ازدواج اولين كسي كه فرصت دست بدهد را انتخاب مي كنيم و دوستانمان را در واقع اتفاقات زندگي مثل محيط درس يا محل كار در اختيار ما قرار مي دهند وبرايمان انتخاب مي كنند.هنوز ياد نگرفته ايم كمي دور تر برويم و آدمهايي با اشتراكات بيشتر پيدا كنيم.بيشتر ببينم و تجربه كنيم ودر اين تجربه ها انسانهايي بهتري براي خود بيابيم.
2.هجوم زندگي ها ورابطه هاي رسانه اي ،آنچه در فيلمها و تلويزيون مي بينيم،آنچه در كتابها مي خوانيم به طور نا خود آگاه به ما احساس ناكامي در رابطه تزريق مي كنند.به طور ناخودآگاه از خود مي پرسيم اگر آدمهايي وزندگي هايي كه در رسانها مي بينيم اينقدر پر فراز فرود هستند،اگر رابطه هاي انساني رسانه ها اينقدر گرم و پر حرف است،چرا رابطه هاي ما اين كيفيت را ندارند.با دوست خود ،با همسر خود حرفهاي عميق  و زيادي نداريم.تشنه ساختن رابطه هاي گرم ولذت بخش در دنياي خود هستيم ولي حس مي كنيم رابطه هاي ما اين قابليت را ندارند.احساس تنهايي به ما هجوم مي آورد وبيشتر وبيشتر به ديدن و تسكين يافتن از رابطه هاي گرم رسانه ها پناه مي بريم و تشنگي ما بيشتر مي شودو اين خود رنج ما را از نداشتن آن دنياي شيرين بيشتر مي كند و اين چرخه ادامه پيدا مي كند وتنها تر مي شويم.
3.با ورود به عصر ارتباطات نقش گفتگو به عنوان يكي از عناصر اصلي ارتباط انساني پر رنگ تر مي شود واين اهميت حرفها و گفتگو را بيشتر مي كند.انسان امروز در جهاني كه گفتگو ها و گفته ها را معيار مهمي براي دادن تصوير از خود مي شناسد كمتر وكمتر حاضر است خود را با گفتن هر چيزي كه در ذهنش مي آيد به خطر بياندازد.انسان امروز ترجيح مي دهد كمتر حرف هاي خاص  بزند در عوض محيط امن خود را حفظ كند واين خود فضا را خالي از حرف مي كند.وقتي ما در مقابل بغل دستي مان-دوست،همكار،همسر- بترسيم كه از خود بگوييم،بترسيم  از اينكه حرفي بزنيم كه ما را زير سوال ببرد،بترسيم كه امتيازات يا موقعيت خود را از دست بدهيم در نتيجه به سكوت كشيده مي شويم و در نتيجه فضا به سكوت كشيده مي شود و در نهايت رابطه ريسمان اصلي خود كه گفتگو است از دست مي دهد.

عکس یادگاری با بزرگان

امروز کشف کردم انسانهایی هستند که خود را پشت دیوار بلند آدمهای افسانه ای مخفی می کنند.هر روز و هر روز انسانهایی می یابند که تجربه های بزرگ داشته اند،کارهای بزرگ کرده اند و قدمهای بزرگ برداشته اند.این آدمها را می خوانند،از وجودشان شگفت زده می شوند،شاید تحسین هم می کنند(به این شک دارم) ولی همین جا متوقف می شوند.فردا دوباره آدم دیگری پیدا می کنند.

اینطوری!

مدتها از خودم می پرسیدم خوب بعد از کشف این آدم شگفت انگیز چه خواهند کرد؟جالب اینجاست بعضی جاها آن آدم بزرگ دقیقا در همان موضوعی که این آدمها ضعف دارند برجسته است و شاید این فقط مکانیزمی برای تسلی یا جبران روانی ضعفهایی باشد که در خود می بینند و در نهایت حرکتی برای اصلاح آن نمی کنند.

 

زندگي ديگران در ادراك منيرو

1.در فيلم "زندگي ديگران"جايي در آخر فيلم وزير سابق حكومت استبدادي كمونيستي آلمان شرقي به نويسنده گريخته از استبداد مي گويد:"اين هم جهان آزاد غربي كه در آرزويش بوديد،حالا از چه مي خواهي بنويسي؟"
2.امروز در وبلاگ منيرو رواني پور  خواندم از سيزده به دري كه در آن سوي آبهاي آزاد رفته است واينكه در ايراني كه از آن خارج شده پسرش سيزده به در نديده است وكامنتهايي كه از روشنفكري كه در خارج از وطنش از خوشي هاي سيزده به در مي گويد يا روشنفكري كه در كشورش حتي به پسرش سيزده به در واقعي نشان نداده وكساني كه اه حسرت خورده بودند از اينكه منيرو نجات پيدا كرده است.
3.آنقدر سر وصداهاي كوچه،موتورها وماشينهايي كه رد مي شود،بچه هايي كه در كوچه داد زدن را تمرين مي كنند و همهمه هاي آخر ميهماني ها در خيابان آزارم داد كه چند روزي است گوشي هاي صدا گير خريده ام و موقع خواب توي گوشم مي گذارم.حس مي كنم اداركم از جهان با اين گوشي ها پايين مي آيد.ديگران داد مي زنند و من فقط زمزمه اي مي شنوم.گر چه از طرفي اين باعث مي شود وقتي گوشي ها نيستند صداي اطرافم را بيشتر حس كنم.

 

آزمون عشقي

داشتم به عشق فكر مي كردم.فكر كردم چطور بفهمم حسي كه عشق مي ناممش عشقي است ارزشمند يا نه!به دنبال آزموني مي گردم!فكر كردم اگر در ذهنم معشوق پناه گاه حقارتهاي من،پناهگاه بي قابليتي هاي من،پناه بي سرپناهي هاي من است بايد بدانم كه بيراهه مي روم وبهترين نتيجه چنين عشقي فراق است(ومحتمل ترين نتيجه) اما اگر معشوق من همراه و اشتياق من براي بزرگ شدن من و ما است،اگر معشوقم همراه من در گسترش قابليتها ولذت بردن از قابليتهاي همديگر است،اگر معشوق من همراه من است،اين گونه است كه عشقي شريف را مي پرورانم.

يك جمله بامزه شنيدم:اگر بامزه نباشي پس بي مزه هستي بنابراين بهتر است آدم با مزه اي باشي.

از تو مي پرسم

از تو مي پرسم.بله از تو مي پرسم.
از تو كه امروز خسته شدي از اين همه بازي كردن و ادا در آوردن مي پرسم.
از تو كه امروز گريزاني از بازي هاي تكراري زندگي مي پرسم.
چرا اين همه مدت اداي انسانهاي فداكار را در آوردي؟
چرا اين همه مدت اداي انسانهاي مسئول را در آوردي؟
چرا اين همه مدت خواستي پدر دلسوز اطرافت باشي؟
چرا اين همه مدت اين همه تلاش كردي ورنج كشيدي تا مرد نمونه خانه ات باشي؟
چرا اين همه مدت به چيزهايي چسبيدي كه جرات نداشتي حتي يك لحظه به درستي شان شك كني؟
چرا اين همه مدت به جلو رفتي بدون اينكه دليلش برايت حتي قابل بحث باشد؟
چرا اين همه مدت سوالهايت را در ذهنت كشتي تا جوابهايش راهي كه رفته اي را مخدوش نكند؟
چرا اين همه در ترسهايت ماندي و جديت همراه با حماقت به خرج دادي وجنگيدي تا پيله ترسهاي بزرگت آسيب نبيند؟
چرا با نگاهت و نوراني كردن پيله اطرافت جلوي كساني را كه مي توانستند به تو هشدار دهند گرفتي؟
چرا وقتي كه هنوز كودك بودي ونياز به كودكي كردن داشتي اداي آدم بزرگها را در آوردي؟
چرا با پيله مهرباني جلوي نزديكي اطرافيانت به خودت را گرفتي وهمه عروسكهاي دنياي تو شدند و امروز از همه عروسكهاي اطرافت مي ترسي؟
چرا امروز هم با چسبيدن به كسي كه فكر مي كردي مي توانست ناجي تو باشد فريادي كه در درونت مي گويد تو تنهايي! را خفه مي كني؟
چرا از همه اينها فاصله نمي گيري وخود واقعيت را نمي جويي وبار ديگر نزديك نمي شوي؟
چرا اجازه نمي دهي ابعاد وجودت هر چه باشند نفس بكشند تا اطرافيانت دلايلي عميق براي دوست داشتنت پيدا كنند؟
تو خود تو هستي!نه چيزي كه از خودت تصور مي كردي و دوست داشتي باشي و اين همه مدت ادايش را در آوردي!

 

اتوبوس دو نفره

-الو،سلام
-بله بفرمایید!
-
-الو؟بفرمایید!الو؟
-
***********

-سلام
-به به!سلام لیلی خانم!
-سلام،این کی بود گوشی رو برداشت؟
-بابا بود،امروز اومده اینجا مهمانه.خوبی؟
-خوبم.ترسیدم.چقدر صداش عصبانی بود.
-واقعا؟یه لحظه رفتم بیرون از اتاق،گوشی رو برداشت.
-اشکال نداره،تو خوبی؟
-منم خوبم شکر.از احوال پرسی تو!
-من که چند بار بهت زنگ زدم،گوشی رو برنداشتی.
-رفتم دنبال کتابم بگردم.بابا هر وقت اینجا میاد همه چیز به هم میریزه.
-چه کتابی؟باز داری مزخرفات می خونی؟
-اره.
-چرا ظهر بهم زنگ نزدی؟پیغام دادم قبل از سه زنگ بزن.
-یادم رفت.داشتم نهار درست می کردم.بعدش هم بابا رسید.
-فکر کردم از دستم ناراحت شدی.
-برای چی؟
-برای اس ام اس دیشب.
-کدوم؟
-بابا همون دیگه.که گفتم حوصله حرف زدن ندارم.شدیدا خوابم می یومد.از مهمونی برگشته بودیم.
-نه ناراحت نشدم.بهت گفتم که چی شد!فقط یادم رفت زنگ بزنم.
-اره.خب بابات کی اومد؟
-همین ظهر رسید.یک هفته می مونه.
-با قطار اومد؟
-نه.بلیط گیرش نیومد.مجبور شد با اتوبوس بیاد.خیلی خسته شده بود.
-اره سخته.با اتوبوس فقط میشه مسیرهای کوتاه رو آومد.
-اره دیگه!فوقش تا صد یا دویست کیلومتری.بیشتر دیگه خسته کننده میشه.
-آره.برای مسیرهای نزدیک بیشتر هم خوش می گذره.نسبت به تاکسی یا قطار.دانشگاه که بودم بچه ها با دوست پسرهاشون با اتوبوس می رفتند سفرهای یک روزه.
-راستی قرار بود یه بار ما هم همین کار رو کنیم.یه روز وسط هفته من مرخصی بگیرم با هم بریم یکی از شهرهای اطراف.
-خوبه.مثل مرجان ودوستش هم ممکنه بشه.
-مگه چی شدند؟
-هیچی.اتوبوس تصادف کرد.مرجان کشته شد.دوستش هم زخمی شد.مادر و پدر مرجان از دوست پسرش شکایت کردند.می گفتند مقصر پسره بوده.
-واقعا؟چه مصیبت!
-آخرش چی شد؟
-نمی دونم دیگه خبری نشنیدیم.حالا بازم بریم؟
-ما میریم.اگه تو افتادی مردی من یه فکری می کنم.
-چه فکری می کنی؟من مردم دیگه.
-خب یه مراسم خوب برات می گیرم.
-دستت درد نکنه.خسته نشی یه دفعه.
-خب پس چه کار کنم؟
-وقتی می بینی من مردم تو هم باید بمیری.
-چطوری دوست داری بمیرم؟خودم رو دار بزنم خوبه؟
-مسخره نشو!یعنی واقعا من بمیرم وتو بلند شی بری دنبال زندگیت.خیلی بی معرفتی بهزاد!
-خب بابا توی اون اتوبوس رویایی هر اتفاقی بیوفته برای هر دومون می افته.کنار هم نشستیم دیگه.
-چرا رویایی؟
-چون قراره تو توش بمیری!
-خودت بمیری.
-شاید هم من مردم.حالا کی بریم؟
-من نمیام.خودت تنهایی برو.اینطوری یا تنهایی میمیری یا تنهایی زنده برمی گردی.هیچ کی هم تنها نمی مونه.

 

 

پل سفید تا پارک وی

خب طبق معمول خودم هم می پرسم چرا این داستان را نوشتم.پاسخها زیاد است که برایند همه آنها این می شود که نمی دانم!!از آن کارهایی است که خودم خوشم می آید.از نوشتن آن رنج نبردم.ولی درست کردن زبان آن وشکل ادبی و دستوری آن رنج آور بود.دوست دارم این کار از این لحاظ یک ارتقاء باشد.بسیار بسیار بسیار خوشحالم می کنید که هر گونه اشکالی را که در آن می بینید بگویید.در نوشتن لا ابالی هستم واین برایم در اصلاح کار دردسر درست می کند.خوشحال می شوم بخوانید وبسیار ممنون اگر اشکالات را گوشزد کنید.

دانلود متن كامل داستان(پل سفید تا پارک وی)

..... در حالي كه تلوزيون را با كنترلي كه از دست من كشيد بود خاموش مي كرد گفت"گفتم بريم قدم بزنيم،موافقي؟" احمقانه بود كه بگويم "نه موافق نيستم امشب مي خوام در اتاقم تنها باشم وتا صبح موسيقي گوش بدهم و بنويسم و دم دماي صبح با هم تخت رو به هم بريزيم".گفتم:"موافقم فروغم" ولي فكر كنم تا تهش را خواند.گفت:"اگه حوصله نداري نريم ولي به هر حال بعدش بايد بريم خونه مامانم ، براي پري خواستگار مياد و بايد ما باشيم،لباست رو هم اتو كردم گذاشتم لبه تخت،ديديش؟" صبح كه فروغ را بوسيدم فكر مي كردم به خاطر لباس اتو كشيدهء لبه تخت بوده است. ولي بعد فهميدم نه! ربطي ندارد.وقتي آدم دلش مي خواهد يك نفر را ببوسد يك شلوار اتو كشيده نمي تواند دليل خوبي باشد.بايد مي بوسيدم.اينطوري شد كه همان مسير هميشگي را قدم زديم......

......
مرجان می گوید:
-اره،اونو ديدم يادم افتاد.رنگ موهاش بهش میاد.مصطفی به نظرت چند تا بچه دارند؟
-من که فکر می کنم زنه عقده بچه داره.نگاه کن چطوری با شوهرش ور میره.تو می گی چند تا؟
-نمی دونم.زنه به نظرم مادر مهربونی میاد،حیفه که بچه ای نداشته باشه.
-ولی مرده از اون مردهای دست وپا چلفتیه.اگه بچه ای هم داشتند احتمالا تا الان به کشتن داده بودش......

........
در طول مسیر حرف نمی زنم.فروغ یکی دو جمله ای می گوید که در ذهنم نمی نشینند.به پارک وی می رسیم.فروغ می گوید"حوصله اتوبوس ندارم.همین جا سوار تاکسی بشیم؟"خانه مادرش حوالی ونک است وایستگاه اتوبوس بالاتر است.می گویم:"همین جا سوار تاکسی شو."می گوید:"خب پس بیا یه کم جلو تر بریم، کسی برای آدمی که روی پیاده رو ایستاده روی ترمز نمی زنه."می گویم:"فروغ خودت برو.من می رم خونه.دوست دارم امشب تنها باشم."......

 

نه سال بعد

روز دوم سال 87 است.وسوسه اينكه از شكل متقارن 87 معني سازي كنم ولم نمي كند.و وقتي چيزي آدم را ول نمي كند فاصله گرفتن از آن فايده ندارد بايد از آن عبور كرد.تصوير ذهني ام رعد است.قبل از باراني تند.ياد نشانه هاي "و" منطقي و "يا" منطقي مي افتم و اينكه امسال را مي توان جزمي بود مانند "و" يا اينكه سهل گير بود مانند "يا"!ياد بالا وپايين مي افتم مثل كوهستاني كه ابتدا يك سر بالايي سخت وتيز دارد وبعد از آن آساني يك سرپاييني است.هر چند باز هم وسوسه مي شوم كه فلسفي ببينمش وبگويم كه در نهايت ارتفاع تغييري نكرده است وبعد از آن سختي بالا رفتن وآن پايين رفتنِ با دلهره در همان ارتفاع اول هستيم وزندگي همين است!
خب همين الان اين نوشته ها را ذخيره كردم و نام فايل را تاريخ امروز گذاشتم.شوخي ندارد!كلي از اعداد عوض شده اند!870102.نمي دانم با مزه است يا وحشتناك ولي جاي دو عدد عوض شده است فقط.9 سال پيش 78 براي من سالي بزرگي بود كه دانشگاه را برنده شدم آيا مي شود با عوض شدن جاي اين دو عدد بار ديگر دانشگاه را براي مقطع بعدي برنده شوم يا بايد بخرمش(دانشگاه آزاد) يا هيچكدام؟!
 به هر حال شايد اين تلاشي براي پيش بيني آنچه در 87 رخ مي دهد بود.شايد هم تلاشي براي شكل دادن به  87.شايد هم همه اش براي اين بود كه اين نشانه وارونه 78 است كه براي من و تمام كساني كه هم دوره من بودند در ورود به كامپيوتر 78 چمران نشان ويژه اي است وحالا وارونه اش هم حساسيتم را بر مي انگيزد.