1.اعلام خطر!اين روزها بيشتر در ذهنم و كمتر در كلماتم يك اشتباه استراتژيك مي كنم.زيادي به شيوه زندگي واشكالات و بي وفايي هاي اطرافيانم گير مي دهم. به آنچه ادعا مي كنند هستند يا دوست دارند باشند.خب:"آخه رفيق به تو چه!تو چه كاره مردمي؟برو زندگي خودت رو بكن.به قدر كفايت خودت به خودت وفا دار باش!ديگه نبينم از اين كارها بكني ها!" فكر كنم داستان از آنجا شروع شد كه فكر كردم در محيط اطرافم و  ديده هايم شكلهاي مختلف زندگي را جستجو كنم،به آنها فكر كنم و شايد در موردشان بنويسم.ولي:"امير جان لطفا قاطي نكن.فاصله ات رو با آدمها حفظ كن!باهاشون مهربون باش.بزار لحظه اي كنار تو فقط آروم باشند.فكر آسوده كنند و شايد بخندند."
2.آزار دهندگي تنهايي داره يواش يواش مثل خوره به جوونم بيشتر نفوذ مي كنه.اينكه چرا اين روزها يه خورده رشدش سريع تر شده يه حدسهايي مي زنم.جالب بود بچه ها يه داستاني رو تعريف مي كردند از اينكه يكي زنگ زده واز حاج آقا در مورد حكم سلام كردن به مجري تلويزيون(؟) پرسيد.در دلم خنديدم كه من مدتهاست در اتاق تنهايي ام به مجري ها سلام مي كنم چون زنده تر از هر كسي با من در اتاقم ارتباط دارند!

پی نوشت:الان حس می کنم یه مقدار از اون وقتهایی که گذاشتم تا آدمهای اطرافم وشاید زندگیهاشون را بشناسم تلف شده است.شاید هم زیادی به آنها در ذهنم نقش دادم.نمی دانم.