دیروز رو کوه بودم.این چند روزه کمی دلم از محیطم گرفته بود(1).با یه تور رفته بودم و دوست صمیمی در آن جمع نداشتم.اینکه در یک جمع 140 نفری تنها باشی در حالی که خیلی از انها گروهی اومده باشند و دخترهای خوشگل(2) زیادی اطرافت باشد که همه با تو غریبه اند یک موقعیت ویژه است.شاید خیلی ها ترجیح دهند اصلا وارد چنین موقعیتی نشوند و بعضی ها هم به محض ورود ارتباطاتی برقرار می کنند و در جمع وارد می شوند و یه جایی اون وسطها قرار می گیرند.خب من وارد جمع شدم با چند نفری هم آشنا شدم و چند کلمه ای حرف زدم و کمی خوش بودیم اما اصلش را به تنهایی گذراندم.عکس گرفتم و موسیقی گوش دادم.گوشه ای با کمی فاصله نسبت به بقیه کمی چرت زدم و پیپ دود کردم.در مسیر بالا رفتن ،تنهایی،فرصت این بود که در هر قدم اوضاع خودم را مرور کنم.اوضاع اطرافم را،اوضاع زندگی،جهان عاطفی ام را و هر چیزی که ذهنم را مشغول کرده است.همیشه روشم این است که از خودم می پرسم: "خب امیر چته؟فکرت مشغول چیه؟" قدمها که طی شدند احساس سبکی خیلی خوبی داشتم.دلم خواست آهنگهای شاد خودم را گوش دهم و دستانم را آزادانه تکان دهم.

(1) می دونم که هنوز آدم شدیدا احساسی هستم.در واقع آدم ایده آل طلب در روابط.راستش این چند روزه رابطه های نزدیکم کمی آزارم دادند.می دونم هیچ وقت نمیشه تمام خوبی ها و بی نقصی ها رو در یکی دید.این چند روزه اینکه دوستی اینقدر تلخ و آزار دهند اشکالاتم را به من بگوید،اینکه آن دوست صمیمی دیگرم آنقدر انرژی منفی نشان دهد یا آن یکی آنقدر خود محوری اش را به رخ بکشد و یا آن یکی آنقدر بخواهد هر لحظه کنار هم باشیم و آن دیگری  فاصله بگیرد خسته ام کرده بود.از این روزها و حسها در هر رابطه ای هست.هیچ کدام را نخواستم کاری کنم فقط خسته بودم.بالاخره هر چیزی روزهای خوب و بد را با هم دارد.اینکه کسانی هستند که شاید دوست داشته اند با من رابطه نزدیک تری داشته باشند و من علاقه ای نداشتم هم بود.

(2)اون دختر زیبا رو که چند ماه پیش در موردش نوشتم دوباره دیدم.چند روز پیش داشتم با دوستی در مورد لذتهای بزرگ صحبت می کردیم و بحث به زن رسید.وقتی نگاه خودم را با نگاه دوستم مقایسه کردم چیزهای جالبی دیدم و یادم اومد.توی این چند سال که از جوانی من می گذره چند باری شده که از بعضی دخترها خوشم اومده.درست باشه یا نباشه می شه گفت شیفته اونها شدم.اما چیزی که جالب بود لذتی که من از اونها می خواستم بود.به شوخی به دوستم گفتم ولی کاملا درست بود که لذت من، لذت حرف زدن و مصاحبت با اونها بوده-در مقابل لذتی که دوستم ازش حرف زد و می زارم خودتون حدسش بزنید-می دونم که روی این مصاحبت اسم بدی هم می گذارند و می دونم و قبلا خودم هم نوشته ام که لذت جنسی جزیی از یک رابطه با یک دختره اما به هر حال من-دقیقا نمی دونم به چه دلیلی-هیچ  وقت(واقعا هیچ وقت)به دختری که شیفته اش بوده ام اینطوری نگاه نکردم.اگه بخوام تفسیر امیدوار کننده برای خودم بسازم میگم من همیشه دنبال این بوده ام که از دیدار با وجه زیبا- و نه جنسی- زنها استفاده کنم و به همین دلیل بوده که با دختران زیبای بد اخلاق سر سوزنی کنار نمیام و این همه دختران زیبای در سکوت فرو رفته جذبم می کنند.از خنده دختران زیبا بی نهایت خوشم می آید و دیدن قیافه عصبانی شان دلم را به هم می زند.هیچ وقت به دنبال تصاحب جسم نبوده ام.شاید برای همین است که هیچ وقت عمیقا دنبال ازدواج نبوده ام.اگر سالها قبل هم پیشنهادش را دادم منظورم فقط این بود که همصحبتی او را حفظ کنم.همه این حرفها از وجه دخترانگی آنها بود.فکر کنم تمام اطرافیانم می دانند که ارتباطم با زنها به عنوان انسان کاملا قواعد دیگری دارد و فقط متکی بر انسانیت فارغ از جنیست است(شاید این هم یک اشکال دیگر)

*چرت و پرت زیاد گفتم.اگر هر گونه تحلیل وحشتناکی دارید یا فکر می کنید عجب چیزهایی در مورد من فهمیدید همه اش را بی خیالش شوید،مزخرف گفتم.