0.شاید فردا سفری رو آغاز کنیم برای دیدن جنوب.امروز برام مثل یه تقاطع می مونه.تقاطع افکار مختلف.
1.دیروز داشتم به این فکر می کردم واقعا توی ذهن من چی مهمه؟ذهن من به چی مشغوله؟فکر کردم صبح که میام سر کار تا آخر شب که می خوابم دنبال چیا هستم؟بر چه اساسی انتخاب می کنم برای فلان موضوع وقت بگذارم یا نگذارم.فلان موضوع جالبه یا نه؟جواب رو فکر کنم پیدا کردم.باید بیشتر فکر کنم.
2.امروز داشتم فکر می کردم قراره ما در یک سفر ده روزه بریم سه استان جنوبی رو ببینیم.واقعا در 10 روز چند جا و چقدر میشه دید؟در یک ماه چی؟به ذهنم رسید که:"پرسه در خاک غریب پرسه بی انتهاست."
3.اینکه فکر کنی فردا صبح ساعت 6 با یه دوست خوب بلند می شی و راه می یوفتی توی جاده تا جاهایی رو که هرگز ندیدی ببینید،اینکه 10 روز فرصت داری از یک ندیده به ندیده بعدی بری و با چشمان گرد و مشتاق فقط جاهای جدید ببینی،اینکه حس کنی آزادی تا هر مسیری دوست داری رو بری و فقط کافیه یه کم فرمون رو بچرخونی تا از مسیری که دوست داری به جایی که دوست داری بری عالیه!
4.همیشه برام همینطوری بوده که در رویای چیزی، به اشتیاق به دست آوردنش ،حرکت کردن لحظات لذت بخشی-حتی لذت بخش تر از بودن در اون پدیده- رو برام ایجاد کرده.انتظار برای یک لذت خودش لذت بخشه و حیات بخش.
5.امروز بیشتر از قبل حس می کنم عمر داره می گذره.بهم میگه که تو فکر می کنی جاودانه ای.حس می کنم دارم می گذرم.مثل یک نوار پیشرفت پنجره های ویندوز(progress Bar ) که خیلی سریع داره پر میشه و به محض اینکه این نوار پر بشه پنجره بسته خواهد شد و تمام.
6.حالا که این نوار پیشرفت ویندوز ِ لعنتی داره خیلی سریع پر میشه بهترین کاری که میشه کرد همین سفر رفتنه.همین توی جاده رفتن و گذر کردن.شاید توی همین سفر پنجره بسته بشه.کی میدونه؟