خراب كردي رفيق!
دیشب داشتم فکر می کردم مگر نه این است که آدم برای به دست آوردن موقعیت های جدید خوشحال می شود و احساس گشودگی می کند.داشتم فکر می کردم اگر اینطور است چرا وقتی به من می گویند ازدواج کن ومن به آن جدی فکر می کنم احساس شادی ندارم.بیشتر احساس دلتنگی است.می توانم خودم را متهم کنم که می ترسم.شاید مثل ترس از مرگ-من نگفتم ازدواج مثل مرگ است خودتان نتیجه گرفتید- اما دیشب فکر کردم یک دلیل دیگر هم می تواند داشته باشد.شاید برای من در ناخوآگاه روشن است که چیزهایی که از دست می دهم بیشتر از چیزهایی است که به دست می آروم.گرچه باز هم می توان گفت خب تو تجربه نکرده ای و واقعا نمی دانی چه مزایایی دارد -باز هم در این نقطه به این رسیدیم که ازدواج شبیه مرگ است زیرا که مثل ترس از مرگ ترس از آن به خاطر ناآگاهی به آن ناشی می شود - ولی باز هم فکر کردم حالا که یا به آن به اندازه کافی آشنا نیستم و یا واقعا در حال حاضر محدودیتهایش از مزایایش بیشتر است چه لزومی دارد که خودم را در آن پرتاب کنم ومسیر زندگی ام را دچار یک انحراف جدی کنم.گفته باشم من از آن آدمهایی نیستم که مدام به ازدواج نکردن فکر کنم جوری که مجبور شوید بگویید "بابا برو ازدواج کن خیال همه رو راحت کن!" برای همین فکر کردم اگر شرایط به گونه ای پیش برود که ازدواج در زندگی من مثل افتادن یک پر سفید از روی ردیف بالایی کتابهای کتابخانه ام روی قالی قرمز اتاقم باشد حتما ازدواج خواهم کرد.حتما الان می گویید خب ازدواج دردسر دارد مگر میشود اتفاق به این بزرگی در زندگی آدم بیافتد وآدم از جایش تکان نخورد-با سلام به آن تازهء دوست داشتنی که به من گفت تنبل ومن به او گفتم بد اخلاق!-اما این بار مجبورم که بر خلاف همیشه بزنم در برجکتان و بگویم که کاملا اشتباه می کنید.تصور کنید که دوست خوبی پیدا می کنید.یک دوست با حال!تا حالا که سختی نبوده است وهمه اش خیر بوده.بعد به او می گویید بیاید و یک روز مهمان شما باشد یا شما مهمان او.بعد فکر می کنید دوست دارید یک هفته پیش شما بماند.ولی یک هفته ويك ماه هم تمام می شود.فکر می کنید اصلا چرا باید هر بار برای دیدنش این همه راه تا در خانه آنها بروید پس می گویید بیايد پیش شما بماند و او با یک چمدان پر از لباسهایش می آید.ممکن است این ماندن یک ماه شود.یک سال وشاید یک عمر.خب فکر کنم در این بین حتی پر سفید هم پایین نیفتاد مگر اینکه یکی مرض داشته باشد وآن را سک داده باشد.شما ازدواج کرده اید و مجبورم این بار به دلیل عصبانیت اساسا توی برجک شما بزنم وبگویم هر حاشیه دیگری که برای ازدواج در تصور آوردید و فکر کردید چرا آنها را در بین نیاوردم یک مشت مهملات مزخرف وابلهانه است که حتی دوست ندارم فکر کنم از کجا شروع شده اند.در اينجا بايد به آن ابلهاني كه فكر كردند مي توانند پنج شنبه شبها خوش بگذرانند،به آنهايي كه فكر كردند نقش چندان مهمي در "خاله بازي" پدر ومادرشان ندارند وتصميم گرفتند "خاله بازي" خود را راه بياندازند،به آنهايي كه فكر كردند ممكن است تا آخر عمر تنها بمانند واز زور تنهايي مدام سرشان را به ديوار بكوبند،به همه رفقاي مشابه بگويم تبريك!گند زديد!خراب كرديد!ر..د..د(..=ي)!
پي نوشت 1:من به تمام آدمهايي كه در تنهايي خود هيچ قابليت يا آرامشي ندارند و فكر مي كنند تا كسي كنارشان نباشد هيچ هستند يا احساسي مثل جيش شديد دارند كاري ندارم،برويد خوش باشيد!
پي نوشت 2:مدتها بود مي خواستم بعضي از كوچه هاي بن بست ذهني ام را در نوشتن باز كنم-گرچه فكر كردم عموما من روح وذهن آزاد از آدابي ندارم ولزومي ندارد ادا در بياورم- و اين يكي از خود خودم بود وخوشم آمده!
پي نوشت 3:من از تمام متاهلاني كه با اين نوشته به آنها توهين شد ومصداق آن بودند اصلا معذرت نمي خواهم زيرا به ياد آورده ام كه:"لعنت خدا بر رحم آورندگان"
امیرم.دو ساعت مانده به تحویل سال شصت به دنیا آمدم.بچه اهواز.حالا و از سال هشتاد و یک خانه و خانواده ام تهرانند و من تنها در شهرم،اهواز،زندگی می کنم.کارشناسی مهندسی نرم افزار دارم و دانشجوی کارشناسی ارشد نرم افزار هستم. شغلم تحلیل گر فن آوری اطلاعات است.