بخش چهارم:عشق هل دادنی
بعضی شانسها هستند که اگر با آدم همراه شوند تا آخر عمر سایه شان بالای سر آدم است.یکی از آنها قیافه خوش است.در مورد خانواده ما یک اشکال وجود داشت.مادرم از قدیم یک تز داشته که نمی دانم از کجا پیدایش کرده.تز او می گوید هر کس در بچگی زشت باشد وقتی بزرگ شود خوشگل خواهد بود و برعکس.حتما شما هم می دانید که وقتی آدم مدام یک حرف را تکرار کند مسلما حداقل در محیط خود تعبیر آن را خوهد دید و من شاید تعبیر این حرف مادرم بودم البته از نوع برعکس:در بچگی قیافه ام بدک نبود و در عوض حالا...
من چهار سالم شده بود وهنوز در همان آپارتمان سازمانی بودیم.آخرین سال حضور ما.متاسفانه آمار برخوردهایم با در و دیوار و میز و صندلی خیلی بالا رفته بود و مادرم نگران شده بود.راه حلی که به ذهنش رسید این بود که جایی نگهم دارد که این چیزها کمتر باشد،چیزی مثل کوچه وخیابان.ولی او در مورد تمام بچه هایش یک روش تربیتی خیلی ساده داشت.کسی که بدی ها را نبیند بد نمی شود بنابراین یک قانون بسیار محکم وجود داشت که حق ندارم به کوچه بروم.حیاط هم که نداشتیم پس تنها جایی که ماند راهرو آپارتمان بود.در تمام آن روزها خاص ترین تفریح من این بود که با سه چرخه ام طول راهرو را بروم و برگردم.مادرم هم با چادر گل گلی اش روی چهارچوب در آپارتمان می نشست و من را نگاه می کرد.آرام آرام داشت بی مزه می شد تا اینکه او پیدایش شد.کسی که من عاشقش شدم.کسی که دیدنش بسیار مرا خوشحال می کرد.او که مرا به جلو می راند.دست تقدیر این بود که همین یک بار عشق من به یک دختر نباشد.اسم او مهرداد بود.همیشه لبخند ملیحی داشت و قیافه اش انتهای مثبت بود.پشتی دوچرخه مرا هل می داد و مرا به جلو می راند.آن روزها فقط فکر می کردم خیلی بلند است،خیلی بزرگ است،یک آدم بزرگ که در خانه ما زندگی نمی کند و من او را دوست دارم.حالا که فکر می کنم شاید حدود بیست سال داشت یا کمتر.هر روز مرا به جلو می راند و عشق من به او بیشتر می شد.الان یادم نمی آید ولی فکر کنم گاهی شکلاتی چیزی هم به من می داد ولی من از همان اول از آن آدمهایی نبودم که به خاطر مادیات کسی را دوست داشته باشم.ولی مسلما از آن ادمهایی هستم که خیلی زود عشق گذشته ام را رها می کنم و نبودنش آزارم نمی دهد.از آن خانه رفتیم و برای من از او فقط یاد شیرینی که هر روز بیشتر و بیشتر محو می شد باقی ماند.حالا که فکر می کنم این تغییر خانه های متعدد شاید نقش اساسی در این ویژگی من داشته است.عادت کردم که آدمهای قدیمی می روند و آدمهای جدید می آیند و خیلی زود به همه چیز عادت می کنیم.
من چهار سالم شده بود وهنوز در همان آپارتمان سازمانی بودیم.آخرین سال حضور ما.متاسفانه آمار برخوردهایم با در و دیوار و میز و صندلی خیلی بالا رفته بود و مادرم نگران شده بود.راه حلی که به ذهنش رسید این بود که جایی نگهم دارد که این چیزها کمتر باشد،چیزی مثل کوچه وخیابان.ولی او در مورد تمام بچه هایش یک روش تربیتی خیلی ساده داشت.کسی که بدی ها را نبیند بد نمی شود بنابراین یک قانون بسیار محکم وجود داشت که حق ندارم به کوچه بروم.حیاط هم که نداشتیم پس تنها جایی که ماند راهرو آپارتمان بود.در تمام آن روزها خاص ترین تفریح من این بود که با سه چرخه ام طول راهرو را بروم و برگردم.مادرم هم با چادر گل گلی اش روی چهارچوب در آپارتمان می نشست و من را نگاه می کرد.آرام آرام داشت بی مزه می شد تا اینکه او پیدایش شد.کسی که من عاشقش شدم.کسی که دیدنش بسیار مرا خوشحال می کرد.او که مرا به جلو می راند.دست تقدیر این بود که همین یک بار عشق من به یک دختر نباشد.اسم او مهرداد بود.همیشه لبخند ملیحی داشت و قیافه اش انتهای مثبت بود.پشتی دوچرخه مرا هل می داد و مرا به جلو می راند.آن روزها فقط فکر می کردم خیلی بلند است،خیلی بزرگ است،یک آدم بزرگ که در خانه ما زندگی نمی کند و من او را دوست دارم.حالا که فکر می کنم شاید حدود بیست سال داشت یا کمتر.هر روز مرا به جلو می راند و عشق من به او بیشتر می شد.الان یادم نمی آید ولی فکر کنم گاهی شکلاتی چیزی هم به من می داد ولی من از همان اول از آن آدمهایی نبودم که به خاطر مادیات کسی را دوست داشته باشم.ولی مسلما از آن ادمهایی هستم که خیلی زود عشق گذشته ام را رها می کنم و نبودنش آزارم نمی دهد.از آن خانه رفتیم و برای من از او فقط یاد شیرینی که هر روز بیشتر و بیشتر محو می شد باقی ماند.حالا که فکر می کنم این تغییر خانه های متعدد شاید نقش اساسی در این ویژگی من داشته است.عادت کردم که آدمهای قدیمی می روند و آدمهای جدید می آیند و خیلی زود به همه چیز عادت می کنیم.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط امیر عسکری
|
امیرم.دو ساعت مانده به تحویل سال شصت به دنیا آمدم.بچه اهواز.حالا و از سال هشتاد و یک خانه و خانواده ام تهرانند و من تنها در شهرم،اهواز،زندگی می کنم.کارشناسی مهندسی نرم افزار دارم و دانشجوی کارشناسی ارشد نرم افزار هستم. شغلم تحلیل گر فن آوری اطلاعات است.